eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.7هزار دنبال‌کننده
18.2هزار عکس
15.1هزار ویدیو
67 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: یوشع و کالب با سخت کوشی تمام، قبیله به قبیله می رفتند و از مردم می خواستند تا بدون لج و لجبازی و حسادت به امر خداوند سر نهند و همگی با هم همراه موسی به ارض مقدس وارد شوند، اما از طرفی تبلیغات مسموم منافقین و ایمان ضعیف مردم باعث شده بود که اکثر مردم رغبتی به رفتن به سمت بیت المقدس نداشته باشند. یوشع و کالب و هارون و موسی هر کدام به نحوی برای رسیدن به این هدف تلاش می کردند تا بار دیگر بنی اسرائیل دچار کفر و نافرمانی از دستور خدا نشوند و کمی ان سوتر مجلس بزرگی توسط منافقین ترتیب داده شده بود. مردمی که در آن جلسه شرکت کرده بودند هر کدام حرفی میزدند که در این لحظه یکی از میان برخواست و گفت: یعنی چه؟! موسی به ما میگوید شما به این ارض وارد شوید و خداوند نعمات زیادی به شما خواهد داد و قبلش از ما عهد می گیرد که باید در خدمت پیامبر آخرالزمان و جانشینش باشیم، مگر ما خودمان چطورمان است که نباید بر مردم سروری و بزرگی کنیم و باید زمینه را فراهم کنیم که کسی دیگر بر ما بزرگی کند...من که نمی توانم این را بپذیرم... مردم با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و همه حرف آن مرد را تایید می کردند و با هم گفتند: آری به راستی که تو سخن حقی زدی، قوم بنی اسرائیل لیاقت برتری بر همه ی عالم را دارند و ابلیسکی که مأمور قلقلک دادن حس حسادت بنی بشر بود، گوشه ای ایستاده بود و از اینکه میدید قوم بنی اسراییل آنچنان درگیر حسادت شده اند که حاضر نیستند برتری پنج کلمه ی مقدس که نوری از انوار خداوند بودند را بپذیرند، خنده بر روی لب داشت. در بین همهمه ی مردم و منافقین ناگهان صدای فریادی از بیرون آمد، همه با شنیدن این فریاد از خیمه ی نفاق خارج شدند و از طرفی این ناله و فریاد آنچنان سوزناک بود که توجه همه را به خود جلب کرد و موسی و هارون هم خود را به آن مکان رساندند. دو مرد در میان میدانکی که دور تا دورش را قبیله های مختلف بنی اسرائیل گرفته بودند بر سر میزدند و یکی شان خاک از روی زمین برمی داشت و بر سرش می ریخت و می گفت: خاک بر سرم شد، کمرم شکست، آی مردم به دادمان برسید، یا موسی! ای نبی خدا کجایی که به فریادمان برسی؟! کجایی تا ببینی که جوانمان از دست رفت، کجایید تا داد ظلمی را که به ما شده بستانید. در این هنگام مردی جلو آمد و گفت: ببینم شما دوتا، دو پسر از سه پسران الیاس نیستید؟! همان که دختر عمویتان لیا بود؟! دختری که در زیبایی هیچ کس از زنان و دختران بنی اسرائیل به پایش نمی رسید و تمام هنرهای بنی اسراییل در او جمع بود و از هر انگشتش هزار هنر می بارید؟! همان دختری که اکثر مردان بنی اسرائیل آرزوی همسری او را داشتند و تقریبا نام آوران و تاجران به نام قوم بنی اسراییل از او خواستگاری کردند اما او دل در گرو یکی از سه پسر عمویش الیاس داشت؟! آن دو مرد شروع کردند سرشان را تکان دادن و گفتند: آری به خدا که چنین است، لیا به تمام پسران بنی اسراییل پشت کرد و می خواست از بین ما سه برادر همسری برگزیند و قرعه ی فال به نام برادر نگون بختم مهراس افتاد.. مردی دیگر گفت: چرا نگون بخت؟! مهراس باید طالع درخشانی داشته باشد که دختری چون «لیا» قرار است عروس خانه اش شود و هم بالین او گردد. هر دو مرد جوان با شنیدن این سخن گریبان چاک کردند و گفتند: مهراس را کشتند، الان جسدش پیدا شده، خاک بر سرمان شده، برادرمان حجله ی بختش، شده حجله ی مرگ، قبل از اینکه جشن عروسی بگیریم باید به خاک سرد گور بسپاریمش در این لحظه... ادامه دارد... @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محبت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام با قلب چه می‌کند؟ حجت‌الاسلام کاشانی @ranggarang
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اهل سقیفه احدی بر پیکر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نماز نخواند حجت‌الاسلام بندانی نیشابوری @ranggarang
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ آیا باید از سید علی خامنه ای ترسید؟! 🔹کسی که حتی اگر بمب هسته ای داشته باشد خدا را در نظر می گیرد. 🔹ولی از نتانیاهو نباید ترسید؟ @ranggarang
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👤👤👤ایرانیان در🖋🔰روایات آخرالزمان 👤🎥جناب دکترازغدی @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی امام خمینی سال ۴۲ گفت:‌‌ «سربازان من در گهواره‌ها هستند قاسم ۶ ساله، سید حسن ۲ ساله، یحیی و اسماعیل ۱ ساله بود. @ranggarang
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نماز شب خاطره‌گویی در محضر 🔰رهبر معظم انقلاب برای نمازشب ساعتش رو کوک کرده بود به وقت خـــدا... @ranggarang
🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان داستانی رابطه💖 قسمت سوم سری تکون داد و گفت: درسته! گفتم: پس برگه رو با دقت پر کنید چون خیلی اهمیت داره و نکته ی مهم اینکه اجازه ندی ذهنت متوقف بشه روی چند تا ویژگی کلی! هر چیزی که به نظرتون خوب یا بد هست رو با ریز جزئیات بنویسید! از تمام‌جذابیت های ذهنی که هر کدومشون برات دارن و همینطور ویژگی های غیر قابل تحمل! سعی کن از بارش فکری استفاده کنی... نگاهم کرد و گفت: بارش فکری یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینکه اجازه بدی هر چیزی که به ذهنت اومد رو بنویسی حتی چیزهای خنده دار یا حتی چیزهایی که فکر می کنی خیلی مهم نیستن و شاید مسخره به نظر بیان به این نوع نوشتن میگن بارش فکری یعنی برای ذهنت مانع درست نکنی که بعضی چیزها رو ننویسی! این روش برای خیلی از مسائل زندگی کاربرد داره خیلی کمک کننده است تا انسان راحتتر مشکلش رو یا حتی گاهی راه حل رو شناسایی کنه! بعد هم با توضیح دادن یک سری نکات از در اتاق رفت بیرون... خانم امیری اومد داخل و گفت: خانم دکتر دوستتون ده دقیقه ای هست تشریف آوردن بگم بیان داخل؟ گفتم: آره حتما مریم با دیدنم چادرش رو کمی جمع و جور کرد و خیلی مودب نشست روی صندلی، پاهاش رو جفت کرده بود، احساس کردم خیلی یه جوری نشسته! گفتم: مریم چرا اینجوری نشستی؟! راحت باش! نگاهم کرد و خیلی رسمی اما سوالی گفت: خانم دکتر مگه شما نشنیدین؟! گفتم: چیو!!! گفت: بزرگان ما میگن جلوی دو گروه هم مودب بشینید هم ذکر یا ستار العیوب از دهنتون نیفته! متعجب داشتم نگاهش میکردم... خیلی جدی ادامه داد: یکی جلوی عرفا چون چشم برزخی دارن و میدونن شما چکاره ای، یکی هم جلوی روانشناس ها چون از رفتارت می فهمن چکاره ای! دیگه منم جانب احتیاط رو پیش گرفتم رایحه خانم خصوصا اینکه داخل فضای مطب هم هستیم... چشم هام رو ریز کردم و با خنده گفتم: دختره ی مجنون! ببین مریم تو هر کارم کنی هویتت فاش شده است خیلی خودت رو اذیت نکن! لبخندی زد و گفت: چه خبر حالا خانم دکتر؟ اوضاع و احوالت خوبه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خدا رو شکر... یکدفعه مریم گفت: یا خدااااااا عمق این تنفس حکایت از طوفان شدید در اعماق دل داره! چیزی شده رایحه؟ خندم گرفت و گفتم: تو هم روانشناس خوبی میشیاااا... گفت: نفرمایید تاثیر همنشینی با دوستان مشاور هست وگرنه من همان خاکم که بودم... گفتم: نگو اینجوری مریم.... چیز خاصی نیست حقیقتا این چند وقت خیلی نوع مراجعه کنندهام متفاوت شده همش حرف از فضای مجازیه، حرف از رابطه است ذهنم درگیر شده... چشمهاش رو درشت کرد و با حالت دستش بهم اشاره کرد و گفت: پس بگو چرا مثل مرغابی پر کنده شدی! خانم دکتر زشته! شما دکتری! چرا به اصول مشاوره ای پایبند نیستی به قول خودت باید مرغابی باشی دیگه! وقتی میری زیر آب مشکلات مردم باید وقتی اومدی بیرون بخاطر پرهای چرب خیس نباشی! بعد با خنده گفت : فکر کنم رایحه چربی پرهای ذهنت اومده پایین! همینجوری که داشتم نگاهش میکردم! گفتم: مریم خانم اول اینکه درسته اصل مرغابی یه اصل مهم در مشاوره است! اما عزیزم منم انسانم نمی تونم که واقعا مرغابی باشم بالاخره این همه تغییر در مراجعه کننده هام ذهنم رو مشغول کرده ، دنبال راهکارم یعنی واقعا نمیشه کاری کرد؟! قیافه اش جدی شد و سرش رو با تاکید تکون داد گفت: آره متاسفانه درست میگی ولی به قول خودت نمیشه که نداریم! اصلا نظرت چیه یه حرکتی بزنیم یه کاری کنیم نمیدونم چی؟! ولی خوب بهش فکر کنیم... انگار یکدفعه چیزی در ذهنم جرقه زد و گفتم: آره مریم میشه! میشه یه کارایی کرد! فقط اینکه سه شنبه یه جلسه بذاریم بیشتر در این مورد فکر کنیم تا با یه برنامه ریزی دقیق بریم جلو... نویسنده: سیده زهرا بهادر @ranggarang