🔴خداوند از هرکس به اندازه تواناییش توقع دارد!
☘گویند وقتی که نمرودیان بیابان وسیعی را پر از هیزم کردند و آن را به آتش مبدل ساختند تا حضرت ابراهیم را درون آتش افکنند
🔥 آتش آنقدر زیاد بود که پرندگان تا چهار فرسخی نمی توانستند در فضا پرواز کنند.
🐝 در این میان زنبوری دهانش را پر از آب کرد و بر آن آتش ریخت.
🌺 جبرئیل از او پرسید: این مقدار آب چه سودی دارد؟
🐝 او در پاسخ گفت: خداوند هر کسی را به اندازه قدرتش تکلیف می کند..
💚 خداوند هم عمل زنبور را قبول کرد و او را یعسوب (امیر) زنبورها قرار داد.
✍ پیوست: در این روزهای سخت اقتصادی و کرونایی،به اندازه وسعمان به همدیگر کمک کنیم.
📘داستان دوستان،ج ۱ ص ۱۷
@ranggarang
💠#داستان
✍️اگر قاطر کسی را رم ندهی با تو کاری ندارند
در شبی از شبها ملا نصرالدین و زنش کنار هم نشسته بودند و از هر دری حرف می زدند همسر ملا پرسید: تو می دانی که در آن دنیا چه خبر است و بعد از مرگ چه بلایی سر آدم می آورند ؟
ملا گفت: من که نمرده ام تا از آن دنیا خبر داشته باشم ولی این که کاری ندارد الان به آن دنیا می روم و صبح زود خبرش را برای تو می آورم.
زن ملا خوشحال شد و تشکر کرد .
ملا از جا بلند شد و یکراست به طرف گورستان رفت و توی قبری خالی دراز کشید.
آن قبر از آخرین قبرهای گورستان بود و کنار جاده قرار گرفته بود تا یک نفر از جاده ی کنار گورستان عبور می کرد . ملا فکر می کرد که فرشته ها دارند به سراغش میآیند و سوال و جواب می کنند و از حرفهای آنها می فهمم که در آن دنیا چه خبر است؟
ساعت ها گذشت ولی خبری نشد کم کم ملا خوابش گرفت صبح که شد کاروانی از آن جا عبور می کرد. شترها هر کدام زنگی به گردان داشتند با شنیدن صدای زنگ ملا از خواب بیدار شد و گمان کرد که وارد دنیای دیگری شده .
سراسیمه از جا پرید و از قبر بیرون آمد.
ساربانی که افسار چند شتر در دستش برد افسارها را از ترسش رها کرد و پا به فرار گذاشت.
کالاهایی که پشت شتران بود بر زمینی ریخت. اوضاع شیر تو شیر شد؛ کاروان به هم ریخت.
بزرگ کاروان ساربان فراری با با خشم صدا زد و گفت: چرا بیخودی فریاد کشیدی و شترها را فراری دادی ؟
ساربان ماجرای قبر کنار جاده را تعریف کرد. کاروانیان ملا را به حضور کاروان سالار آوردند.
کاروان سالار تا ملا را دید سیلی محکمی به گوشش زد و او را به باد فحش گرفت
صاحبان کالا هم هر کدام با چوب و چماق به جان ملا افتادند و او را زخمی کردند.
ملا فرار کرد و به خانه اش رسید.
زن بدون توجه به سر و صورت ملا تا در را گشود و گفت: ببینیم از آن دنیا برایم خبر آورده ای ؟
ملا گفت : خبری نبود. همین قدر فهمیدم که اگر قاطر کسی را رم ندهی با تو کاری ندارند .
#خواندنی
#خندیدنی
@ranggarang
شخصی گفته : یه روز ﺑﻪ ﮔﺪﺍﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻤﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺍﺩﻡ فرداش ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ
ﮔﺪﺍﻫﻪ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﻬﻢ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ
"ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁشپزے ﮐﻨﯿﻢ؟" 😂😂.
#خندیدنی
@ranggarang
جالبه بدونید، تحقیقات نشان داده آدمهای باهوش خودشان را دست کم میگیرند و آدمهای نادان فکر میکنند نابغه هستند !
نام این پدیده اثر دانینگ-کروگر است و واقعی ایست
حالا میفهمم چرا انقد خودمو دست کم میگیرم 😕.
#خندیدنی
@ranggarang
🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان داستانی رابطه💖
قسمت نهم
که بدون داشتن خط قرمز در فضای مجازی میشه کار کرد! حالا از هر نوعی چه فرهنگی چه اجتماعی چه اقتصادی چه سیاسی! اما نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه سمانه من رو هوشیار کرد! فردا وقتی رفتم سرکار و مطابق معمول افرادی که نوبت گرفته بودند می اومدند برای مشاوره تا اینکه نوبت خانمی شد که قبل از داخل شدن اسم وفامیلش شبیه یکی از دوستان قدیمی ام بود!
با ورود اون خانم به داخل اتاقم دیدم بععله سمانه ی خودمونه! خیلی خوشحال شدم دیدمش! اما اون حال و روز خوبی نداشت رنگش پریده بود و به شدت لاغر شده بود...
نگاهش که به نگاهم افتاد ذوق کنان گفتم: به به سمانه خانم! خوبی دختر! نیستیا بعد از این همه وقت! چرا اینجا!
ازدواج کردی دیگه ستاره ی سهیل شدی! احوالت رو از بچه ها داشتم راستی دو قلو هات خوبن! اصلا با خانواده تشریف می آوردین منزل من فسقلیاتم میدیدم بیشتر خوشحال میشدیم!
با حسرت نگام کرد و گفت: رایحه! دیگه خانواده ای وجود نداره!
شوکه نگاهش کردم و گفتم: چی! چرااا؟ با تردید گفتم:خدای نکرده اتفاقی افتاده سمانه! آب دهنش رو به سختی فرو داد و سرش به نشونه ی آره تکون داد!
لبم رو گزیدم و خیلی ناراحت شدم و پیش خودم گفتم: وااای نکنه تصادفی یا حادثه ای اتفاق افتاده که عزیزهاش رو از دست داده احتمالا هم الان بخاطر همین اومده اینجا! خیلی متاثر شدم...
که با بغض گفت: رایحه خودم با دستای خودم زندگیم رو نابود کردم مجتبی و دوقلو هام رو از دست دادم فقط بخاطر یه اشتباه!
تعجب کردم و گفتم: سمانه درست بگو ببینم چی شده از اول ماجرا! من اینطوری مبهم نمی تونم کمکت کنم! شروع کرد...
.
اگه یادت باشه من یک دختر از یک خانواده خوب بودم و قاعدتا ازدواجم هم با یک خانواده و فرد خوب بود...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: زمانی که من ازدواج کردم خیلی توی شبکه های اجتماعی فعال نبودم.
ماهم زندگی خوبی داشتیم.
تا اینکه به شوهرم یه موقعیت کاری پیشنهاد شد تو یه شهر دیگه حتما از بچه ها شنیدی...
شوهرم تقریبا هفته ای دو سه روز فقط خونه بود.
و همون دو سه روز هم باز تقریبا بیرون بود و سرکار و فقط شبا برای خواب میومد خونه .
مکالمات بین منو همسرم بیشتر از چند تا جمله نمیشد! چون اون اصلا توانایی حرف زدن نداشت از شدت خستگی و اصلاااا منو نمیدید! شاید هم من بلد نبودم خودم رو درست نشون بدم!
هربار که برای کار میرفت شهرستان چون از لحاظ عاطفی و فیزیکی شدیدا بهش وابسته بودم ؛ خیلی برام سخت بود تحمل دوریش..
روزی چندبار بهش زنگ میزدم ولی هربار یا جواب نداده قطع میکرد یا جواب میداد و میگفت: اینقدر زنگ نزن دستم بنده!
بارها و بارها براش پیام های عاشقانه اسمس میکردم و براش مینوشتم که چقد دوسش دارم و دلم براش تنگ شده ولی دریغ از یک خط جوابی که برام بفرسته از شدتی که سرش شلوغ بود!
اوایل خیلیییی اذیت شدم ولی به مرور فهمیدم اذیت شدن های من چیزی از حجم کار شوهرم کم نمیکنه!
یه روز اتفاقی یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم نسرین رو میگم یادته که!
اتفاقا اونم ی دختر خوبی بود
بهم پیشنهاد داد وارد یه گروه فرهنگی تو واتس آپ بشم...
منم که بیکاری و تنهایی حسابی اذیتم کرده بود قبول کردم مخصوصا اینکه به دوستم و کارهاش اعتماد کامل داشتم.
خلاصه من وارد اون گروه شدم و فهمیدم فعالیت های اون گروه اینطوری هست که هرکسی برحسب توانایی و تحصیلات خودش باید عضو یه شاخه میشد.
شاخه حجاب و شبهات و سیاسی و از اینجور چیزا..
نسرین خودش تو شاخه شبهات بود و من به خواست خودم وارد گروه حجاب و عفاف شدم
ولی نسرین توی اون گروه نبود
من بودم و حدود سی نفر ادم غریبه!
غریبه و مذهبی و غیرمذهبی!
دختر و پسر باهم! البته من میدونستم بودن توی گروه مختلط اگر مفسده داشته باشه حرامه و اشتباه! ولی تا یه مدت واقعا کار فرهنگی بود تا اینکه درکنار اون گروه مختلط یه گروه دورهمی فقط برای دخترا ایجاد شد!
و بدبختی من هم با عضویت تو همون گروه شروع شد از جایی که فکرش رو نمیکردم، اونجا بود که فهمیدم دخترای مجرد گروه دارن یکی یکی عاشق پسرای مجرد گروه میشن!
و این وسط فقط من بودم که متاهل بودم!
تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه ی جوری خودمو به اونا نزدیک کنم تا بهتر تاثیر بذارم!
من اون زمان دوتا دوقلو هام یکسال داشتن ولی اصلا حوصله بازی کردن با اونا رو نداشتم...
سرت رو درد نیارم رایحه، اوضاع طوری بود که اگه خودم رو مجرد نشون میدادم بهتر بود!
چون تا اون زمان هم چیزی از وضعیت تاهل خودم و اینکه دوتا بچه دوقلو دارم تو گروه نگفته بودم...
و بلاخره عشق دخترای مجرد گروه به پسرا به من هم سرایت کرد..
و کم کم پای حامد به زندگی من و پی وی شخصیم توی واتس اپ باز شد
نویسنده: سیده زهرا بهادر
#ادامهـــدارد
@ranggarang
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان داستانی رابطه 💖
قسمت دهم
حامدی که تنها مرد متاهل گروه بود...
اوایل تمام چت هامون توی خصوصی فقط حرفای کاری بود...
حرف از کار فرهنگی بود...
حرف از موثر بودن و دغدغه داشتن...
کم کم شکل و نوع استیکرها عوض شد...
تشکر و ذوق کردنا عوض شد...
همه چی کم کم تغییر کرد...
من به حامد وابسته شده بودم و خودش هم داشت این رو میفهمید ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره...
ولی من دیگه وابستگی و علاقه ام به حامد رو نمیتونستم مخفی کنم...
یه روز بهش گفتم و حامد گفت: خیلی وقته میدونه و اون هم گفت حالش دقیقا مثل من هست...!
هم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم و هم از غصه مجتبی(همسرم) داشتم دق میکردم...
قبلا برای خونه اومدن مجتبی لحظه شماری میکردم... ولی بعد اومدن حامد وقتایی که مجتبی خونه بود برای رفتنش لحظه شماری میکردم!
تا اینکه یک روز حامد پیشنهاد داد که همدیگرو ببینیم...
نمیشد توی یه پارک یا مکان عمومی قرار گذاشت چون می ترسیدم...
نمیدونم شیطون تا کجا به وجود من نفوذ پیدا کرده بود که حامد رو در نبود مجتبی به خونه دعوت کردم!
ولی دوقلوهام ...!
به بهونه خرید بردمشون پیش مادرم...
به هیچی فکر نمیکردم جز دیدن حامد!
(سمانه به شدت دستهاش و بدنش می لرزید)
بلاخره رسید اون لحظه...
و من درکمال تعجب قبل رسیدن حامد داشتم به این فکر میکردم که چه لباسی بپوشم ؟!
و ذهن من تا خیلی جاها پیش رفته بود کنار حامد... و چون یه زن متاهل بودم ترس یه دختر مجرد رو نداشتم !
در حالی که دیگه به درستی نمی تونست صحبت کنه گفت:رایحه باورم نمیشد این من بودم که به اینجا رسیده بودم که حتی ...
ویکدفعه به شدت زد زیر گریه...
یه لیوان آب دادم خورد کمی که حالش بهتر شد ادامه داد:
مجتبی ده صبح راه افتاده بود که بره شهرستان همه فکرم پیشش بود...
با صدای زنگ آیفون تمام تنم یخ کرد...
با لرز و ترس رفتم درو باز کردم
برگشتم سمت آینه تا خودمو مرتب کنم!
اما چیزی که جلوی اینه دیدم ترس و لرزم رو صد برابر کرد!
مجتبی گوشی موبایلش رو جا گذاشته و من میدونستم که بدون گوشیش محاله که بتونه به کاراش برسه!
و حتما درحال برگشت به خونه است
بله برگشت...
حامد اومده بود تو...
منو که با اون ظاهر دید کلییی شوکه شد و البته ذوق کرد!
درو پشت سرش بست.
اما...
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در با کلید باز شد و...
بله
مجتبی...
ببخشید دیگه توانایی گفتن بقیش رو ندارم...
فقط اینو بدون که همه چیی همونجاتموم شد رایحه!
مجتبی، حامد رو دیده بود که اومده بود توی ساختمون...
ولی پیش خودش فکر کرده بود که مهمون واحدهای دیگه هست، یعنی اینم متوجه شده بود که چند لحظه هست وارد خونه خودش شده بوده...
برای همین خیالش از بعضی جهات راحت شده بود که !
اما اینها چیزی از تقصیر و گناه من کم نمیکرد...
بزرگواری مجتبی ؛ حامد رو نجات داد...
البته خیلی هم راحت نبود!
اما من ...
الان هفت ماه هست که دارم بدون دوقلوهام زندگی میکنم...
بدون مجتبی و بدون زندگی خوبی که داشتم!
و منتظر حکم طلاق...
من خیلی سعی کردم مجتبی رو قانع کنم که نبودن هاش و بی محبتی ها و کم محلی هاش منو به این راه کشوند...
قبول کرد تا حدودی...
اما تغییری توی تصمیمش ایجاد نکرد...
مجتبی گفت: بخاطر خطاهای خودش از حق خودش میگذره ولی گفت درباره تربیت بچه هاش نمیتونه ریسک کنه!
من حالم بده رایحه خیلی بد...
سرم پایین بودم دلم می خواست گریه کنم، سمانه دوست من بود یه دختر خوب!
اما چقدر سخته باور اینکه...
خودم رو کنترل کردم سرم رو قاطع آوردم بالا و نگاهش کردم و گفتم: سمانه فقط این رو بدون خدا خیلی دوست داشته خیلی...
متعجب با صورت پر از اشک بهم خیره شد!
گفتم: توی این چند وقت به این فکر کردی اگه مجتبی به موقع نمی رسید چی می شد!
یا حتی اگه یک ساعت دیرتر می رسید!
می دونستی به جای حکم طلاق الان باید منتظر چه حکمی می بودی!
اشتباه تو از وقتی شروع شد که به جای حل کردن مشکلت به خودت حق دادی گناه کنی!
حق دادی با نامحرم راحت چت و دردودل کنی!
چرا اون موقع که احساس کردی داری بی توجهی می بینی نیومدی پیش من!
چرا دنبال راه حل نرفتی!
سمانه تو میدونی ما چقدر خانم داریم که شغل همسرانشون طوری که گاهی یک ماه ماموریتن و خونه نیستن! آیا این دلیل میشه اون خانم خودش رو توجیه کنه خیانت کنه!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
سمانه به خاطر تمام کارهای خوبت خدا دست رو گرفت و برگردوندت! فرض کن کسی این قضیه رو نمیفهمید و اون روز رو تو با حامد سپری می کردی! حتی نمی تونی تصور کنی که بعدش چه اتفاق وحشتناکی برات می افتد!
جسم و روحت متلاشی می شد...
از دیدن خودت حالت بهم می خورد...
با دیدن بچه هات...
با هر بار دیدن مجتبی...
دیگه طاقت نمی آوردی و...
سمانه! سمانه! سمانه!
نویسنده: سیده زهرا بهادر
#ادامهـــدارد
@ranggarang
در این شب زیبـا مےسپارمتان به
اون ڪسـے ڪـہ تـو دیـار بـے ڪسے بین همہ ی دلـواپسے هـا مـونـس
و هـمدممـان اسـت
شبتون در پناہ خـدا
#شبتون_بخیر_
@ranggarang
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ »
اللّهمَّ عَجَّل لِوَلیّکَ الفَرَج
اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عجل الله)
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چندآیه#قرآن بخوانیم
ثواب آن هدیه به روح مطهر شهداء
@ranggarang