eitaa logo
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
35هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
16 فایل
حرف ،درد دل و رازهای مگوی زن و شوهری😁🙊 با تجربه ها و رنج کشیده بیان اینجا👥👣💔 ادمین گرامی کپی از پست های کانال حرام و #پیگرد دارد⛔⛔ ♨️- ادمین @Fatemee113 جهت رزرو تبلیغات 👇👇👌 https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
#داستان_زندگی ❣ #بخش_اول بعدازظهر آخرین روز مدرسه بود. تازه از راه رسیده بودم و هنوز لباس هامو عوض
تا اینکه حسام به قول خودش دل به دریا زد و با مادرش به خواستگاریم اومدن. قاطعانه جواب منفی دادم. ضمن اینکه پدر و مادرمم اصلا با این ازدواج موافق نبودن. پدرم همیشه دوست داشت من با یک آدم پولدار ازدواج کنم. خودمم میخواستم پزشک بشم و ازدواج رو یه مانع جدی برای رسیدن به هدفم میدونستم اما گذشت زمان و سماجت حسام کار خودشو کرد. روز به روز احساس میکردم علاقه خاصی به حسام پیدا کردم اما به روی خودم نمیوردم. تا اینکه یه روز مادرم اومد تو اتاقم و بهم گفت: -شهاب میخواد بیاد خواستگاریت. پدرت هم موافقه! شهاب فامیل نزدیکمون بود و وضعش خوب بود. دلیل موافقت پدرمم همین بود. شهاب خونه و ماشین داشت. به مادرم گفتم: الان وقت این حرفا نیست مامان. من میخوام هر طور شده پزشکی قبول بشم. در همین گیر و دار حسام دوباره با مادرش به خواستگاریم اومدن اما پدرم شدیدا مخالفت کرد. حالا دیگر خودمم به حسام علاقه مند شده بودم و تقریبا هر روز که به بهونه درس خوندن با دوستم به خونشون می رفتم، حسام رو سر راه میدیدم. تا اینکه شرط ازدواجم باهاش رو تو ادامه تحصیلش گذاشتم  و حسامم قبول کرد و با جدیت شروع کرد به درس خوندن و متفرقه امتحان داد و دیپلم گرفت. من هم تو رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. هیچوقت اشکای حسامو وقتی که خبر قبولیم رو شنید، فراموش نمیکنم. با یه صدای گرفته دو رگه گفت: همه چی تموم شد. اگه تا امروز امیدوار بودم که به تو میرسم، اما حالا هیچ امیدی ندارم. پدرت هیچوقت تو رو به من نمیده. بهش دلداری دادم و گفتم: اولا درسته که امسال کنکور قبول نشدی اما مطمئنم که سال دیگه قبول میشی. ثانیا من پدرم رو راضی میکنم، نگران نباش. بعد انگشتری رو که حسام به عنوان هدیه تولد بهم داده بود انداختم انگشت حلقه دست چپم و گفتم: اینم حلقه ازدواج، حالا چی میگی؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: تو خیلی خوبی. من توی انتخابم اشتباه نکردم. بهت قول میدم حسابی درس بخونم و توی یه رشته خوب قبول بشم. پدر جشن مفصلی برای قبولی من گرفت. شهاب و خونوادشم هم اومده بودند. دوباره زمزمه ازدواج من و شهاب شروع شد اما من دیگه فقط حسام رو میخواستم. بنابراین بهشون گفتم که با این ازدواج مخالفم. پدرمم به احترام من چیزی نگفت اما هنوز ترم اول تموم نشده بود که پیامای پی در پی و واسطه فرستادنای شهاب شروع شد. پدرم میگفت:شهاب، پسر خوبیه. پول داره. خونه و ماشین داره. تو جواب پدرم میگفتم: اگه از نظر شما اینا ملاک خوبی و شخصیتن، از نظر من ارزشی ندارن. من ملاکای دیگه ای دارم. اون روز این صحبتا ادامه پیدا کرد و با پدرم بحث شدیدی کردیم و آخرش یه سیلی محکم نصیبم شد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
💚 سلام‌ممنون میشم راهنماییم کنید من سال یازدهم رشته علوم‌معارف اسلامی هستم اما تا الان کتاب تست خوب نداشتم به حاطر مجازی بودن مدرسه ها هم درسم پسرفت کرده و بد شده انگیزم کم شده میخوام رهنماییم کنید که اول از همه کتاب تست چی بگیرم که به دردم بخوره و اینکه کسی مشاور خوب و باانصاف تحصیلی توی کرمان یا شهرستان بم‌میشناسه .... حس میکنم خیلی عقب هستم نسبت به بقیه یاعلی .......... 💚💚💚💚💚 سلام وقتون بخیر ✨ پیام قبلیم رو نزاشتین لطفا اینو بزارین 🙏 من چشمام درشتن ولی پلکم باعث میشه زیباییشون زیاد دیده نشن پلکم خیلی خیلی خیلی خیلی کم افتاده شده سنی هم ندارم حالتش جدیدن یکم تغیر کرده راه حلی ندارین براش؟ بعد برا دماغ گوشتی چی کار کنیم یا اینکه ورم کرده چون تو بلوغ اینجوری ورم کرده اعصابم بابتش خراب شده 😢 دیگه دارم اعتناد بنفیمو از دست میدم فقط مشکل صورتم همینه که دماغم ورم کرده ترو خدا کمکم کنین🙏💙 💚💚💚💚💚💚💚 سلام من مبینا هستم یک دختر 21ساله برام خواستگار اومده. سنش از من یکسال و خورده کمتره اما کارمند نیرو انتظامی هست خیلی خوش اخلاقه . خلق و خو اش هم به من . میخوره.و هم کار می‌کنه و هم درس میخونه. سربازی و ایناهاش هم اوکی شده.ماشین هم داره. اما من میخام درس بخونم. راهنمایی ام کنید. 💚💚💚💚💚💚💚💚 سلام ببخشید یه مشکلی برای یکی از دوستانم پیش آمده خاستم ازتون راهنمایی بگیرم دوست من یه دختر ۹ ساله داره که خیلی مراقبشه ازهمه نظر .از وقتی دخترش بدنیا اومد ماهواره قطع کرد اینستا و تلگرام هرچی که ممنکن آسیب به ذهن بچه برسونه وهمچنین تنها جایی نمیزاره بمونه درکل خیلی روش حساسه تازگی متوجه شده دخترش ناخاسته توی گوشی یه از اقوام نزدیک به صورت اتفاقی فیلم مبتذل دیده که دخترش بعدازدوهفته به مادرش گفته الان دوستم حال خیلی بدی داره و همش گریه میکنه ونگران که تاثیر بدی روی آینده دخترش بزاره فیلم به صورت لحظه ای دیده ولی متوجه شده حالا اگر کسی تجربه داره ویامیتونه کمکی کنه ممنون میشم 🙏🙏🙏 ایدی ادمین👇🏻🌱 @baharakjan ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
💚 ویژگی‌های یک فرد سالم برای ازدواج! این مطلب به شما کمک می‌کند تا فرد مناسبی را برای ازدواج انتخاب کنید؛ 1. اشتباهات گذشته شما را فراموش می کند 2. مقایسه نمی کند 3. به رابطه دوطرفه اعتقاد دارد 4. به تنهایی شما احترام می گذارد 5. گفتگو با شما در اولویت اوست 6. با مشکلات به سادگی برخورد خواهد کرد و آنرا پیچیده نمیکند 7. رگ خواب شما و یا زبان عشق شما را می شناسد 8. شوخ طبع است 9. منطقی است 10. به خودشناسی رسیده است 11. خوش بین است 12. مسئولیت پذیر است 13. احساسات خود را کنترل می کند 14. زمانش را با شما تقسیم می کند 15. مستقل است 16. از شما حمایت می کند 17. معتقد است 18. قادر به گفتن «ببخشید» است 19. بهترین دوست شماست 20. صادق و قابل اعتماد است 21. همیشه برای بهبود رابطه تلاش می کند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
#پرسش_اعضا 💚 سلام‌ممنون میشم راهنماییم کنید من سال یازدهم رشته علوم‌معارف اسلامی هستم اما تا الان
💚 سلام عزیزم مبینا جان که گفتید خواستگار دارید وهمه چیش عالیه اخلاقش شرایط کارو زندگیش دختر گلم یابهتره بگم خواهر عزیزم سنتون الان برای ازدواج عالیه نه بیتجربه ونوجون هستید ونه سنتون بالا رفته اگه واقعا موقعیت خوبیه وتمام شرایطشو با اطمینان کامل وتحقیق بدونین خوبه ازدواج کنید ممکنه شرایط اینقد کامل وخوب پیش نیات باخواستگار حرف بزنید اگه قبول کرد ادامه تحصیل بدید واگه نه که اشکال نداره قبول کن وزندگی خودتو شروع کن انشالله خوشبخت وسلامت باشی عزیزدلم 💚💚💚💚💚 سلام عزیزم حرف من بااون دخترخانم گلی که کمی افتادگی پلک دارن منم اینشکلی بودم رفتم دکتر متخصص پوست وافتادگی پلکمو مداوا کرد شمابرید مراجعه کنید دکتر خودش میگه چکار کنیداصلا جای نگرانی نیست وبرای بینیتون دختر منم مثل شماتوی سن بلوغه وخیلی ازبینیش شکایت میکرد وناراحت بودتابه پیشنهاد یکی چسب لیفتینگ بینی خرید ودوماه تمام بدون وقفه استفاده کرد الان بینیش خیلی قشنگ فرم گرفته وواقعا تاثیرشو دیدم انشالله ک همیشه سالم وسلامت وموفق باشی دخترگلم 💚💚💚💚💚💚💚 سلام خدمت ادمین محترم و هم گروهیها .در مورد مبینا خانم .دخترم وقتی می بینی خواستگارت نکات مثبت داره چرا تردید داری درس خوندن مانع ازدواج نمی شه .می تونی با ایشون صحبت کنی تا درست رو بخونی .انشاالله که خوشبخت بشی 💚💚💚💚💚💚 سلام ‌ذرمورد دختر بچه ۹ ساله که فیلم مبتذل دیده .دخترم الان عصر ارتباط است شما هر کار هم بکنی نمی تونی جلوی دیدن و شنیدن رو بگیری .وقتی بچه ها وارد جامعه بشن با این گونه چیزها روبرو می شن پس بهتره بجای گریه کردن راه صحیح توضیح دادن در حد ۹ ساله رو یاد بگیری وبا فرزندت بدرستی رفتار کنی تا اینکه بشما اعتماد کنه واگه چیز بدتری رو دید یا شنید برات بگه .کتاب ها و صوت در مورد این چیزها موجوده مطالعه کنید .بچه های این دوره باهوشن و ذهنی پراز سوال مدیر ومدبر باشید 💚💚💚💚💚💚 سلام عزیزم در مورد اون خانمی که مشکل کوچکی سینه دارن شما هر روز نصف استکان عرق رازیانه انشاءالله که جواب میگیری ممنونم برای رفتگانم یک صلوات بفرستید🌺🌺 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
❣ ‌ 🗯 به مانند آیدای شاملو مثله همیشه یکی که مایه آرامش منه! کسی که وجودش مثل مسکن تو رگ های منه! کسی که با بودنش حاضرم حتی نصفه شب حوالی ساعت دو بزنم بیرون و بریم ساندویچ کثیف بخوریم و از ته دل قهقهه بزنیم همه هم فکر کنند که ما دیوانه عالمیم کسی که با بودنش حاضرم بدون آرایش بروم بیرون و کف خیابون بنشینم و به مورچه هایی که در رفت و آمد اند نگاه کنم آری من همان دختری هستم که دوست نداشتم یه ذره هم مورد توجه قرار بگیرم اما او فرق دارد دوست دارم رگ غیرتش باد کنه نبض کنار پیشانی اش محکم بزند صدایش بلند شود و جوشش غیرت را در نگاهش حس کنم دوست دارم برجستگی های روی بازوانش را لمس کنم دوست دارم سکوتش را با صدای بچگانه ای بشکانم و با دستانم موهایش را بهم بریزم دوست دارم دستم را میان دو ابرو در هم گره خورده اش بگذارم و آن ها را از هم جدا کنم نگاهش کنم غرق شوم در انبوه سیرت چهره اش او تمام من است! متعلق به من! او خود من است! او دنیای زیبای من است! آرامش من! تکیه گاه من! او خیلی مهربان است مرا دوست دارد با من شاد است خیالش از من و شیطنت هایم آسوده است می داند این دل فقط با بودن اون شیطنت میکند لوس حرف میزند وقتی اشک هایم را میبیند نگاهش را از چشمانم میگیرد و با صدایی گرفته زمزمه میکند که: تمام کنم بگذارید خلاصه اش را بگویم او مرد من است مال من است! متعلق به خوده خود من عاشقانه هایمان به مانند آیدا و شاملو می ماند شاملو دیوانه وار عاشق آیدا بود او را میپرستید اورا آیدا باقی عمرم صدا میزد حتی صدا کردنشان هم فرق داشت خاص بود دوست داشتنش زبان زد عالم بود دیگر همه آیدای شاملو را می شناختند اما نه من دوست ندارم همه تو را بشناسند چون نمیخواهم عاشقانه هایمان زبان زد باشد میترسم ! به نبودنت! رفتنت! عوض شدنت! و در آخر دل شکاندنت! نمیدانم چه زمانی خواهی آمد! میدانم به خاطر من رفته ای! اما اشتباه بوده! رفتنت. من وصله ی جان تو بودم یادته؟ همیشه میگفتم دلتنگتم! میگفتی دلتنگ کی؟ میگفتم یکی که مایه آرامش روح منه! میگفتی این طوری ننویس دوست ندارم! اما نوشتن بعد تو‌ شد آرامش از همان اول هم رقیب هم بودید واسه همین بود که از هم خوشتان نمی آمد! اما نیستی! اما خاطراتت هست! همین بودن و نبودن هایت کافی است همین که میدانم در هوای من نفس می‌کشیی کافیست همین که توانسته ام تو را به آغوش بکشم کافی است همین که هر بار اسمت را صدا کردم و گفتی جان کافی است همین که بودی کافی است می آیی مطمئنم! باز غیرتی میشوی که چرا آرامش من شده نوشته هایم؟! می آیی و میگویی ننویس! می آیی و باز یه دل سیر نگاهم میکنی! منتظرت می مانم! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
💚 سلام خسته نباشید میخواستم ی راهنمایی بگیرم از اعضای محترم کانال ما هفت تا خواهر برادریم پدر مادرم سنی ازشون گذشته و مریضن عروس کوچیکمون با پدر مادرم تو ی ساختمونن مامانم طبقه بالا اونا پایین میشینن ماخواهرا و زن داداشامون چادری و باحجابیم ولی این زن داداش کوچیکه مانتویی بی‌حجاب از نوع مانتو جلو باز و شالای نازک موها بیرون شلوار کوتاه و بدون جوراب اوایل ازدواجشون و دوران عقدشون چادری بود الان چند سالی هست اینطوری شده چند بار بابام بهش تذکر داده ولی گوش نکرده تحت تاثیر دوستاشه داداش کوچیکمم طفلی مظلوم با اینکه زنداداشم فامیلامونم هست وقتی بچه بود بابام خیلی دوسش داشت ولی الان با این حجابش بابام اصلا نمی‌خواد ببینتش چند شب پیش داداشم شب کار بود مامانم به زن داداشم میگه بیا بالا با بچه کوچیک پایین نترسی وقتی میره بعد از شام بابام باهاش صحبت میکنه راجب ی مسئله دیگه که اون بحثش جداست حالا بابام چند کلمه گفته یا نگفته اون شروع میکنه حرف میزنه زبون میزنه احترام بابامو نگه نمیداره حالا بابام بنده خدا میگه من غلط کردم من اشتباه کردم ببخشید ولی زن داداشم همینجور ادامه میده و میره پایین مامان بابام که نمیدونستن این چه زبونی داره تا صبح خابشون نمیبره و فکری میشن گریه میکنن خدارو خوش میاد ی پیر مرد وپیرزن از دست عروسشون اینطوری گریه کنن صبح که من رفتم خونشون دیدم این دوتا ناراحتن رفتم پایین دیدم زن داداشمم ناراحته میگه عمو اصلا منو دوست نداره بابام میشه عموی مامانش گفت تا الان عمو هر چی گفته من هیچی نگفتم خلاصه خیلی حرف زد وگریه کرد بابام میگه باید بیاد ازم عذر خواهی کنه من اون همه بهش گفتم معذرت میخام ببخشین اون هیچی نگفته وگر نه که باید از این خونه برن داداشم بنده خدا حقوقش خوبه ولی قسط زیاد داره اگه بخواد میتونه خونه رهن کنه ولی من می‌دونم که اونا اگه از اونجا برن خود مامان بابا دق میکنن آخه به بچه داداشم وابسته ان ی روز نبیننشش دلتنگش میشن داداشم رفته ازطرف خانومش از بابا م عذر خواهی کرده ولی بابام میگه فقط باید خودش بیاد ی ببخشید ساده بگه حالا من ازتون نظر میخام به زن داداشم بگم که سردی رفتار بابام باهاش به خاطر بی حجابیته بگم بهش به عنوان یک خواهر نه که خواهر شوهرکه برو از بابام عذر خواهی کن آخه این وسط یک نفر باید واسطه بشه زن داداشم خیلی غرور داره تازه لج بازم هست مامان بابام دلشون برا داداشم میسوزه ببخشید اگه پیچیده و طولانی شد ایدی ادمین👇🏻🌱 @baharakjan ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
❣ چند شب پیش با بابام رفتیم بیمارستان تا براده ی آهنی که تو چشمش افتاده بود رو در بیاریم. تو محوطه ی بیمارستان منتظر بودم که کار بابام تموم بشه، ساعت ۱۲ شب بود توی اون سکوت فضای بیمارستان صدای اسکیت بردی توجه ام رو به خودش جلب کرد. رفتم جلوتر به سمت صدای اسکیت برد، پسری ۱۸ -۱۹ساله با تاپ و شلوارک قرمز سوار اسکیت برد بود. لذت سواری کردن رو تو چشماش از پشت اون ماسک سفیدش میتونستم ببینم، تمام موها ، ابرو و مژه هاش بر اثر شیمی درمانی ریخته بود ، اون پسرسرطان داشت. رفتم تو فکر به نظرم اون فهمیده بود که شاید دیگه فرصت زندگی کردن نداشته باشه برای همین اینقدر با لذت داشت اسکیت سواری میکرد. گاهی ما آدم ها به خاطر دغدغه هامون و کارهامون از زندگی لذت نمیبریم و میگیم حالا فرصت هست !!!! اما میخوام بهت بگم اشتباه میکنیم، شاید دیگه فرصت لذت بردن رو نداشته باشیم، پس هر لحظه هرکاری که داری انجام میدی لذت ببر و از فرصت های زندگیت استفاده کن رفیق !!! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
روز بخیر 🌻🌞 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨ ⎾@ranjkeshideha ⏌ ••-••-••-••-••-••-••-••
💚❤️ ♦️فروردین:اگه منتظر برگشت پول هستید ممکن تا پایان سال بهتون برنگردونه اگه شریک احساسیتون آدم مغرور و یک دنده ای و متولد ماه های پاییز امکان جدایی براتون هست ♦️اردیبهشت:یک سفر غیرمنتظره و یا تماس که شماره 4 یا 2 توش هست و یا تکرار شده که خیلی براتون خوبه اگه کاری دارید و یا پولی با عدد 8 بدستتون میرسه و یا اگر عشقی دارید در 8 ماه ویا ساعت 8 بازگشت دارید ♦️خرداد:دادن کادو و هدیه در مناسبت های گوناگون و یا حتی بی مناسبت به عزیزی ♦️تیر:شخصی در زندگی به شما پیشنهاد عاشقانه ای را خواهد داد که بهتر است قبول نکنید چون برایتان مشکل ساز خواهد شد و شما را به درد سر های فراوانی مواجه خواهد کرد ♦️مرداد:تصمیم دارید کار بزرگی را انجام دهید تردید و نگرانی را از خود دور کنید چشمان خود را باز نگه دارید و هشیار و مراقب باشید تا دچار درد سر نشوید ♦️شهریور:سفر در پیش دارید از همان سفرهای بیادماندنی و خاطره انگیز با روحیه ای شاد به استقبال این سفر بروید ♦️مهر:فردی خلاق و خیال باف هستید که به کمک علم و دانش خود می توانید به آرزوهایتان دست یابیدشمافردی اندیشمند و با مطالعه هستید ♦️آبان:بهش شک و تردید دارید احساس میکنید شمارو برای خوشگذرانی میخواد ولی شمارو برای زندگی میخواد و عمیقا دوستتون داره ♦️آذر:بفکر تماس تلفنی باهاته تو رابطه ترس اینو داره که حسشو بروز بده شمارو آدم موفقی میدونه ♦️دی:رابطتون آروم پیش میره ولی ت دو عده دیگه توی گرمی شدیدی قرار میگیرید ♦️بهمن:صد در صد امسال براتون ازدواج میبینم و آرامشی رو که از شما میگیره رو با چیزی عوض نمیکنه سعادت و خوشبختی دارین ♦️اسفند :شریک احساسیتون قصدش جدیه و تو یه موردی که ساختگی باشه و شاید شما خبر نداشته باشین بهتون پیشنهاد ازدواج میده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
#بخش_دوم تا اینکه حسام به قول خودش دل به دریا زد و با مادرش به خواستگاریم اومدن. قاطعانه جواب منفی
بعد از اون روز میونه من و پدرم شکراب شد.. رفتارش نسبت به من سرد شده بود اما من به هیچ وجه نمیخواستم با شهاب ازدواج کنم.. تا اینکه یکی از نامه های حسام به دست پدرم افتاد. کتک مفصلی ازش خوردم و چند روز نذاشت به دانشگاه برم و همون روز آبروی حسام و خونواده اش رو تو محله برد. بالاخره با پادرمیونی مادرم به دانشگاه برگشتم و همون روز برای حسام از طریق یکی از دوستاش پیغام فرستادم که میخوام ببینمش بعدم با شهاب تماس گرفتم و گفتم عصر بیاد پارک. بیچاره کلی ذوق کرده بود و فکر میکرد نرم شدم. عصر وقتی شهاب به پارک اومد از دیدن حسام جا خورد. با خونسردی گفتم: این حسامه. من و اون همدیگه رو دوست داریم و می خوایم با هم ازدواج کنیم. لطفا پاتون رو از گلیم ما بیرون بکشین. شهاب که خودشو تحقیر شده می دید، به سمت حسام حمله کرد و با هم گلاویز شدن. همون شب شهاب به خانوادم اطلاع داد که از ازدواج با من منصرف شده و دختر دیگه ای رو انتخاب کرده.. پدرم هاج و واج مونده بود که چه اتفاقی افتاده و چرا شهاب یه دفعه پشیمان شده، اما جز من و شهاب و حسام کسی از این راز خبر نداشت. حسام سال بعد تو دانشگاه قبول شد اما نه تهران بلکه تو یکی از شهرای بزرگ و تو یه رشته فنی. خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم: حالا که میونه م با پدرم خوب نیست، خودم رو از تهران به اون شهر منتقل می کنم. حسام خونشون رو تو تهران اجاره داد و با پولش تو اون شهر اجاره کرد و مادرشم برد. من هم به هر زحمتی بود با یه جابجایی خودمو به دانشگاه شهری که حسام توش قبول شده بود، منتقل کردم. حسام هم کار میکرد و هم درس میخوند. اون بارها به خواستگاریم اومد اما پدر لج کرده بود و جوابش منفی بود. پدر بارها به شهری که اونجا درس میخوندم اومد و منو تهدید کرد که خودمو به تهران منتقل کنم اما من حاضر به به گشت به تهران نبودم... چهار سال گذشت. حسام با مدرک مهندسی فارغ التحصیل و تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار شد. اون بازم به خواستگاریم اومد و پدرم شرط ازدواج من و حسامو یه خونه و ماشین گذاشت و حسامم قبول کرد. خونه پدریشو به اسم من کرد و بعد چند هفته بعد با ماشینی که خریده بود، به خواستگاریم اومد. آخرش پدر تسلیم شد. من و حسام نامزد کردیم و عقد و عروسی موند بعد از سربازی حسام. دوره جنگ با عراق بود و حسام با وجود استرس و اضطراب من به سربازی رفت. حسام رفت اما هنوز سربازیش تموم نشده بود که یه بیماری سخت گرفت و فوت کرد. من از این ‌اتفاق ناگهانی شوکه شده بودم. با پرس و جوی زیاد و دیدن نظر پزشکی قانونی فهمیدم که بر اثر عفونت شدید روده و کلیه فوت کرده. حسام، کسی که چند سال با پاکی عاشقم بود و برای رسیدن به من پافشاری کرد، یه کلیه ش رو فروخته بود که خواسته پدرمو بجا بیاره و ماشین بخره. حسام با فروش کلیه ش پیش قسط اون ماشینو داده بود. چند هفته تو بیمارستان بستری شدم. حال خودمو نمی فهمیدم. زندگی بدون حسام برام مفهومی نداشت. مادر حسام خیلی زود- یه ماه بعد- رفت پیش حسام. طاقت دوری پسرشو نداشت. وقتی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم درسمو خوب بخونم. این طوری هم سرگرم می شدم و هم می تونستم تو آینده به مردم خدمت کنم. پدرم که پشیمون بود می گفت: اینطوری خودتو اذیت نکن. حسام که از دنیا رفت. تو زنده ای، زندگی میخوای. خواستگار خوبی برات اومد جوابش نکن! با حرف پدرم شدیدا مخالفت می کردم. نمی خواستم بعد از حسام با هیچ مرد دیگه ای ازدواج کنم. چند سال قبل پدرم و یه سال بعدش مادرم از دنیا رفت. اگه پدرم از حسام خونه و ماشین نمی خواست، الان حسام سالم و سرحال کنارم بود و ما زیر یه سقف زندگی می کردیم. ای کاش پدرم انقدر روی پول و ثروت پافشاری ... نمی کرد. حالا با خاطرات حسام زنده ام و تو این سالها هیچوقت به ازدواج فکر نکردم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
💚 در جواب کاربری ک پلکشون افتاده پیشنهاد میکنم ب دکتر طب اسلامی مراجعه کنید ...خودشون توضیح میدن چون یکی از همکارای خاهرمم پلک افتادی چشم چپ داش الان خوب شده.. البته به زمان نیاز داره... شادو معید باشید یاعلی 💛💛💛💛💛💛 دخترخانمی که گفتن افتادگی پلک دارن عزیزم شبها موقع خواب سرمه اثمد بکش وصبح موقع نماز صبح پاکش کن. اینطوری هم بیناییت تقویت میشه هم پلکهات خودشون رو میکشن بالا.امتحان شده است. ضمنا بینی متورم شما نیاز به هیچ کاری نداره یکسال تحمل کنی ورمش می خوابه.نگران نباش. 💛💛💛💛💛💛 در باره این آقا پسر 💖 چقد شما صحبتتون شبیه من بود🙂 منم یه دخترم و ۱۴ سالمه یه برادر ۳سالهو یه خواهر ۱۰ساله دارم اتفاقا ما هم توی قم هستیم مادربزرگ من هم اینجوریه😞 هر چند وقت یه بار مریضیش هاد میشه میاد خونه ما بابام یه آدمیه که چه از فامیل مادرم چه خودش خیلی بدش میاد یعنی اصلا مهمون نواز نیست حتی یبار مادر پدرم انقد سر مادر بزرگم دعوا کردن که من که ۱۴سالمه زار میزدم وسطشون یه بار هم تا یه هفته قهر بودن باهم یروز با بابام رفتم بیرون گفتم بابا خوشت میاد من که بزرگ شدم شوهرم بگه مادر پدرت نیان خونمون؟ بابام هیچی نگفت کم کم به بابام گفتم که مامانجون گناه داره مامان وظیفشه و این حرف ها... با مامانم هم صحبت کردم یه هفته مامانجونم بره خونه خالم که همش خونه ما نباشه🍃 بعدشم دیدیم نمیتونیم برا مامانجونم پرستار گرفتیم🌠 امیدوارم موفق باشی⚡ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••
❣ آقا صمد و حبیب آقا از همسایه های ما بودن. آقا صمد آدم مذهبی بود و تقریبا کار خیری نبود که تو اون کار دیده نشه،بانی مسجد و فلان و بهمان. اقا صمد کمتر محفلی میشد که تعریف پسرش رو نکنه،از درسش،از رشتش و دانشگاهش گرفته تا اینکه استاد سرکلاس از پسرش چه تعریفی کرده! اما حبیب اقا هم آدم خوبی بود و مشخص بود که به چیزی اعتقاد نداره.می گفت من همین که به کسی ضرر نرسونم کافیه و حقیقتا هم آدم آروم و بی حاشیه ای بود‌. فرزند آخر حبیب و صمد که پسر بودن ،هم دانشگاهی بودن و یه دانشگاه دور از شهرمون قبول شده بودن. باهم می رفتن دانشگاه و باهم می اومدن. یه روز ظهر که سر سفره داشتیم ناهار می خوردیم. صدای جیغ و شیون از تو کوچه اومد. وقتی بیرون رفتیم،دیدیم میگن که پسرای حبیب و صمد داشتن از دانشگاه می اومدن خونه که تو راه تصادف کردن. پسر صمد همون لحظه به رحمت خدا رفته و پسر حبیب رو بردن کما. چند روز بعد پسر حبیب آقا به هوش اومد و غم و عزایی که به خاطر پسر آقا صمد،کل محله رو ساکت و دلگیر کرده بود.کمی تسکین پیدا کرد. گذشت تا اینکه اهالی متوجه چیز عجیبی شدن! حبیب آقا که به هیچ کس اعتقاد نداشت،داشت مخلصانه و بی ریا عبادت می کرد،کار خیر می کرد ،قرآن می خوند و کارهایی که به حبیب آقا نمی اومد. و از این عجیب تر،این بود که آقا صمد منکر همه چیز شده بود! اتفاقی که هنوز هم برای خیلی از اهالی محله غیر قابل باوره! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••