﷽
#فتنه۴۰۴
🔻 «روایتی از شهید قدرتالله منجذب»
✍️ #فاطمه_رحیمی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «روایتی از شهید قدرتالله منجذب» ✍️ #فاطمه_رحیمی ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفت
﷽
#فتنه۴۰۴
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمیگیریم. آنچه در آینهی شفاف عیان است را نمیبینیم. حواسپرتیم. مثلا حواسمان نیست کسی که توی جنگ با بعثیها، تیر خلاص را به همهی زخمیهای بغلدستش زدهاند و نوک پیکان ها از چپ و راستش رد شده و تنها بازماندهی آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهد داشت.
حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیتاش مانده، حکایتش حکایت ما رمیت اذ رمیت بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچ وقت لباس نو نپوشید و هر هدیهای را از این دست میگرفت، با آن دست میداد. عاقبتِ مهر بی انتها و شفقتش را پیشبینی نکردیم وقتی سیاههی جمعیتِ سنگ به دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد:" اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه." و دلش نیامد از اسلحهای استفاده کند که سالها بود با مجوز و حکم تیر داشت.
وقتی نماز ظهر را بین سنگباران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعرهی ناسزا و تهدید حتی ثانیهای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصتمان خبردار نشد که حساب کتاب این پُردلیها چیست.
حساب کتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم.
وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او میبارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یکباره صد نفر به یکنفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد. و با همان اسلحهای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشهاش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردارشان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشممان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خونمردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کردهاش را ببینیم. ورم کبودیای که یک جان و نفس از آدم کم میکرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینهی دق هر لحظهمان. با همان لباسهای مستعملی که شناخته بودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد.
ما هنوز هم ماتمان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمیتوانیم یک تکه پارچهی سیاه دم در بزنیم،
نه ماتِ حکم به سکوتمان، و ممنوع بودن بردن نامش
ما ماتِ چگونه رفتن اوییم. و روضههایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش میخواند.
+روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید.
بر اساس روایت دختر ایشان
✍️ #فاطمه_رحیمی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
سلام و عرض تبریک ایامالله دهه فجر خدمت بزرگواران
دوستان حتما عنایت دارید با توجه به روزهای سختی که پشت سر گذاشتیم و پیشرو داریم، اهمیت بزرگداشت دهه فجر امسال خیلی بیشتر از سالهای گذشته است.
با توجه به این نکته، *همگی دست به قلم بشید* [کانالهای «روادار»](@ravadar) بستر خوبی برای انتشار متنهای شما دوستان است. *انشاءالله در این ده روز میدان خالی نماند.*
✅متنهایتان با موضوع دهه فجر را برای مدیر روادار ارسال بفرمایید👇🏻
🔰@admin_ravadar
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#فتنه۴۰۴
🔻 «بغض بنر»
✍️ #فاطمه_افضلی
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «بغض بنر» ✍️ #فاطمه_افضلی ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#فتنه۴۰۴
🔻 بغض بنر
از معصومه خداحافظی کردم و گفتم برود بالا شام خانمها را بدهد. تا اسنپ برسد، توی حیاط کنار نرده تکیه دادم به ایرانیت راهپله. با پنجه کفش روی کپهٔ گچ و سیمان، شکل گُل درآوردم.
صدای لخلخ دمپایی آقای کریمی که آمد سرم را بالا کردم. ایستاد کنارم.
-پدرجان هوا سرده بفرمایید تو.
کلاه بافتنی برای سرش کوچک بود. کشیدش پایین بلکه روی گوشش را بگیرد:
-حالو تا ماشین بیاد وایمیسم. تنها اذیت میشی.
انگار تا خودش راهیام نمیکرد دلش آرام نمیگرفت. به نرده حیاط اشاره کرد:
-او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نردهها میخواستن کوکتلمولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قلف کنه.
سوز زد. لرزم گرفت.
-التماسشون کردم. دروغکی گفتم به خدا اینجو خونه شخصیه، تعمیرات دارن، منم کارگرم شب اینجو میخوابم. ای بنرو هم الکی زدن گَلِ نرده.
چندبار سیبک گلویش بالاوپایین شد.
-گفتن سه بار بگو مرگ بر خا....
صدایش را قاطی بغضش قورت داد.
-مجبور شدم بگم؛ وگرنه میریختن تو یه بلایی سر خانما میاوردن. تا رفتن هم بنرو باز کردم گذاشتم تهِ تهِ کابینت.
حتم کردم آن سه «مرگ برِ» اجباری، جگرش را سوزانده که هنوز بعد از یک ماه، با بغض تعریفش میکند. گفتم خدا را شکر مردی مثل شما حواسش به خانمهای بالا هست.
معصومه دلش طاقت نیاورد. آمد پایین خداحافظی. اسنپ رسید. موقع سوار شدن برگشتم برایشان دست تکان بدهم. پیرمرد بنر _«گرمخانهٔ بانوان؛ شهرداری شیراز»_ را دوباره وصل کرده بود به نرده.
✍ #فاطمه_افضلی
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
https://eitaa.com/baahaarnaranj
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
پاییزمان به خوشی و نوشتن گذشت!
گزارشی از روند برگزاری «مسیـــر؛ چالش سی روز نوشتن مستمر»
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 *«بچهپررو»*
درد از وسط سینهام کشید و آمد بالا. چانهام لمس شد. سخت نفس میکشیدم. همین یک دقیقه پیش فیلمی که نگاه میکردم را بسته بودم. اضطراب دست انداخته بود ته حلقم و دنبال چیزی میگشت. میخواست بالا بیاورمش. نمیدانستم چی را. خودم را فرو کردم توی اینستاگرام. یکی یکی کلیپهای "بوی گل سوسن و یاسمن" درد را هل دادند پایین.
_اسپیکر چرا نداریم ما. بابا باید رو پشت بوم بوی گل سوسن بذارم براشون حال بیان. تو هم کنارش ترقه هوا کنی. چه وضعیه.
فقط خندید. من هم خندیدم. پشت دندانهام اما چیزی چنگ میکشید. دود سیاهی میپیچید توی سرم. اگر فقط خودمان باشیم چه؟ اگر هیچکس دیگر نیاید الله اکبر بگوید چه؟ اگر آنها که ۱۷ و ۱۸ دی آمدند و فحاشی کردند امشب هم بیایند چه؟ ما دو تا آدم تنها چه کنیم؟ سرم را محکم تکان دادم. انگار که فکرها بتوانند از گوشم بریزند بیرون. نفسی عمیق کشیدم. نگاهش کردم که بیخیال اخبار میدید. نمیدانستم توی دلش چه خبر است. همهی مرگ برهای دی ماهی که بی جواب گذاشته بودم روی شانههام سنگینی میکرد. وزن انداخته بود روی روانم و ول کن نبود. یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیداش کردم. بلند برایش خواندم.
(نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلا به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس میکنم باب این روزاست.
«اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم میبینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگ پاچه گیر ندارد. ما در اینجا ماندهایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم.»)
نطقم باز شد انگار.
_بدم از خودم میاد. ما خیلی ترسوییم. متنفرم از این حال. اون پاچه پارهها هر رفتاری دلشون میخواد میکنن و ما در ابراز عقیده خودمون متزلزلیم. دلم میخواد از این به بعد بچه پررو باشم نه ترسو. تهش مردنه دیگه. تو گردن هممون نوشتن.
تایید کرد. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نه بود. گفت که بپوشیم. گفتم باشد. کاپشن و پالتوها را تن کردیم و رفتیم پشت بام. صدای تاق و توق نورافشانیها و الله اکبرهایی از دور دست میآمد اما اطراف ما خبری نبود. پرسید: شروع کنیم؟
سر تکان دادم. دستها را حلقه کردیم دور دهان. قلبم جایی بیرون از تنم میزد. تمام سلولهام میلرزید. اولین باری بود که صدا بلند میکردم. بسم الله گفتم و دیوار شرم و اضطراب و ترس را شکستم. کلمهها تبدیل به صدا شدند و جهیدند بیرون. جا خوردم. خندیدم و نگاهش کردم.
_زنتم خوب صداش کلفتهها.
خندید. اولین صداها بلند شد. "مرگ بر ..." پشت بندش تک و توک صداهای دیگر هم در آمدند "امسال سال خونه ...". آیهی خدا توی سرم چرخ میخورد (قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى).
با خشمی که توی همهی سلولهام جمع کرده بودم رفتم به سمت صداها. کلمات از گلوم بیرون ریختند.
الله اکبر ...
✍️ #فائزه_رحیمی
🌐@crazylittlemind
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «عین نماز، واجب»
موقعی که میدویدم،زمین زیر پایم میلرزید.اگر میایستادم آسانسور برسد وقت تلف میشد. چادرم را روی سرم انداختم و سیدطاها را بغل گرفتم و با ریحانهسادات به وسط راهرو بلوک دویدیم. ریحانه تا آمد کلید آسانسور را بزند .گفتم : «بیو بریم تا آسانسور بیاد موندیم و کارتمومه.»
دودقیقه مانده بود. عهد کرده بودم،سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند . سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت . همهجا ساکت بود، جز نور افشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند ومیدرخشیدند . صدایم را صاف کردم و فریاد زدم.
«الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر.»
بار چهارم چندتا سر آمد پشت پنجره ،دور خودم میچرخیدم و فریاد میزدم.اشکمم همراه اللهاکبرها تندتند میریخت.
نمیدانم بار چندم بود که اللهاکبر را گفتم. از نه گذشته بود که چند مرد و چند زن همراهیم کردند. دور خودم میچرخیدم وبلوکها را رصد میکردم،نمیدانم کدام شیر پاک خوردههایی بودند. فقط میدانم صدایم توی صدایشان گم شده بود.
ماشینی چند متر آنطرفتر ،کنار پارکینگ ماشینهای توی محوطه، متوقف شد و آمد پایین و صدایش را بالا برد.
_خفه شو!
بلندتر فریاد زدم.
_اللهاکبر.
و از کنارش رد شدم.
صداها بیشتر وبیشتر شد.
سید خانه نبود ونمیدانست توی محوطه هستم . چند دقیقه بعد صدای آشنایی نظرم را به پنجرهی واحدمان جلب کرد. سید سرش را از پنجره بیرون آورد و او هم فریاد زد.
«الله اکبر»
ریحانه تا پدرش را دید بلندتر فریاد زد.
طاها هم شارژ شده بود.
«الله اکبر،
مرگ بر آمریکا .»
به نفسنفس افتادم . گلویم میسوخت . بدنم از سرما میلرزید،تازه فهمیدم بدون پوشیدن لباس گرم، تن خودم و بچهها بیرون آمده بودیم. از سکوت خانه فرار کردیم. توی محوطه زلزله بهپا کردیم. صدایمان اکو میخورد و چندبرابر میشد. حین رفتن توی بلوک
چند نفر به تمسخر خندیدند .من هم تا توی بلوک و حین سوار شدن به آسانسور تکبیرم را قطع نکردم .
در را که باز کردم سید گفت: «قبول باشه! آروم شدی حالا؟!»
پی نوشت: فیلم مربوط به چند شب قبل توی حیاط خانهی پدری است.پیشواز رفتیم و تکبیر گفتیم و لبیک یا خامنهای با نوهها سر دادیم.
✍️ #خاطره_کشکولی
🌐@khak04
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar