eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
307 دنبال‌کننده
99 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ سلام و عرض تبریک ایام‌الله دهه فجر خدمت بزرگواران دوستان حتما عنایت دارید با توجه به روزهای سختی که پشت سر گذاشتیم و پیش‌رو داریم، اهمیت بزرگداشت دهه فجر امسال خیلی بیشتر از سال‌های گذشته است. با توجه به این نکته، *همگی دست به قلم بشید* [کانال‌های «روادار»](@ravadar) بستر خوبی برای انتشار متن‌های شما دوستان است. *ان‌شاءالله در این ده روز میدان خالی نماند.* ✅متن‌هایتان با موضوع دهه فجر را برای مدیر روادار ارسال بفرمایید👇🏻 🔰@admin_ravadar ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «بغض بنر» ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ #فتنه۴۰۴ 🔻 «بغض بنر» ✍️ #فاطمه_افضلی ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 بغض بنر از معصومه خداحافظی کردم و گفتم برود بالا شام خانم‌ها را بدهد. تا اسنپ برسد، توی حیاط کنار نرده تکیه دادم به ایرانیت راه‌پله. با پنجه کفش روی کپهٔ گچ و سیمان، شکل گُل درآوردم. صدای لخ‌لخ دمپایی آقای کریمی که آمد سرم را بالا کردم. ایستاد کنارم. -پدرجان هوا سرده بفرمایید تو. کلاه بافتنی برای سرش کوچک بود. کشیدش پایین بلکه روی گوشش را بگیرد: -حالو تا ماشین بیاد وایمیسم. تنها اذیت میشی. انگار تا خودش راهی‌ام نمی‌کرد دلش آرام نمی‌گرفت. به نرده حیاط اشاره کرد: -او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نرده‌ها می‌خواستن کوکتل‌مولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قلف کنه. سوز زد. لرزم گرفت. -التماس‌شون کردم. دروغکی گفتم به خدا اینجو خونه شخصیه، تعمیرات دارن، منم کارگرم شب اینجو می‌خوابم. ای بنرو هم الکی زدن گَلِ نرده. چندبار سیبک گلویش بالاوپایین شد. -گفتن سه بار بگو مرگ بر خا.... صدایش را قاطی بغضش قورت داد. -مجبور شدم بگم؛ وگرنه می‌ریختن تو یه بلایی سر خانما میاوردن. تا رفتن هم بنرو باز کردم گذاشتم تهِ تهِ کابینت. حتم کردم آن سه «مرگ برِ» اجباری، جگرش را سوزانده که هنوز بعد از یک ماه، با بغض تعریفش می‌کند. گفتم خدا را شکر مردی مثل شما حواسش به خانم‌های بالا هست. معصومه دلش طاقت نیاورد. آمد پایین خداحافظی. اسنپ رسید. موقع سوار شدن برگشتم برایشان دست تکان بدهم. پیرمرد بنر _«گرم‌خانهٔ بانوان؛ شهرداری شیراز»_ را دوباره وصل کرده بود به نرده. ✍ 🌐https://ble.ir/baahaarnaranj https://eitaa.com/baahaarnaranj ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده». ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ پاییزمان به خوشی و نوشتن گذشت! گزارشی از روند برگزاری «مسیـــر؛ چالش سی روز نوشتن مستمر» ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 *«بچه‌پررو»* درد از وسط سینه‌ام کشید و آمد بالا. چانه‌ام لمس شد. سخت نفس می‌کشیدم. همین یک دقیقه پیش فیلمی که نگاه می‌کردم را بسته بودم. اضطراب دست انداخته بود ته حلقم و دنبال چیزی می‌گشت. می‌خواست بالا بیاورمش. نمی‌دانستم چی را. خودم را فرو کردم توی اینستاگرام. یکی یکی کلیپ‌های "بوی گل سوسن و یاسمن" درد را هل دادند پایین. _اسپیکر چرا نداریم ما. بابا باید رو پشت بوم بوی گل سوسن بذارم براشون حال بیان. تو هم کنارش ترقه هوا کنی. چه وضعیه. فقط خندید. من هم خندیدم. پشت دندان‌هام اما چیزی چنگ می‌کشید. دود سیاهی می‌پیچید توی سرم. اگر فقط خودمان باشیم چه؟ اگر هیچ‌کس دیگر نیاید الله اکبر بگوید چه؟ اگر آن‌ها که ۱۷ و ۱۸ دی آمدند و فحاشی کردند امشب هم بیایند چه؟ ما دو تا آدم تنها چه کنیم؟ سرم را محکم تکان دادم. انگار که فکرها بتوانند از گوشم بریزند بیرون. نفسی عمیق کشیدم. نگاهش کردم که بیخیال اخبار می‌دید. نمی‌دانستم توی دلش چه خبر است. همه‌ی مرگ برهای دی ماهی که بی جواب گذاشته بودم روی شانه‌هام سنگینی می‌کرد. وزن انداخته بود روی روانم و ول کن نبود. یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیداش کردم. بلند برایش خواندم. (نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلا به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس می‌کنم باب این روزاست. «اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم می‌بینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگ پاچه گیر ندارد. ما در اینجا مانده‌ایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم.») نطقم باز شد انگار. _بدم از خودم میاد. ما خیلی ترسوییم. متنفرم از این حال. اون پاچه پاره‌ها هر رفتاری دلشون می‌خواد می‌کنن و ما در ابراز عقیده خودمون متزلزلیم. دلم می‌خواد از این به بعد بچه پررو باشم نه ترسو. تهش مردنه دیگه. تو گردن هممون نوشتن. تایید کرد. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نه بود. گفت که بپوشیم. گفتم باشد. کاپشن و پالتوها را تن کردیم و رفتیم پشت بام. صدای تاق و توق نورافشانی‌ها و الله اکبرهایی از دور دست می‌آمد اما اطراف ما خبری نبود. پرسید: شروع کنیم؟ سر تکان دادم. دست‌ها را حلقه کردیم دور دهان. قلبم جایی بیرون از تنم می‌زد. تمام سلول‌هام می‌لرزید. اولین باری بود که صدا بلند می‌کردم. بسم الله گفتم و دیوار شرم و اضطراب و ترس را شکستم. کلمه‌ها تبدیل به صدا شدند و جهیدند بیرون. جا خوردم. خندیدم و نگاهش کردم. _زنتم خوب صداش کلفته‌ها. خندید. اولین صداها بلند شد. "مرگ بر ..." پشت بندش تک و توک صداهای دیگر هم در آمدند "امسال سال خونه ...". آیه‌ی خدا توی سرم چرخ می‌خورد (قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى). با خشمی که توی همه‌ی سلول‌هام جمع کرده بودم رفتم به سمت صداها. کلمات از گلوم بیرون ریختند. الله اکبر ... ✍️ 🌐@crazylittlemind ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عین نماز، واجب» موقعی که می‌دویدم،زمین زیر پایم می‌لرزید.اگر می‌ایستادم آسانسور برسد وقت تلف می‌شد. چادرم را روی سرم انداختم و سیدطاها را بغل گرفتم و با ریحانه‌سادات به وسط راه‌رو بلوک دویدیم. ریحانه تا آمد کلید آسانسور را بزند .گفتم : «بیو بریم تا آسانسور بیاد موندیم و کارتمومه.» دودقیقه مانده بود. عهد کرده بودم،سر ساعت نه شب الله‌اکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطه‌ای که شب‌های اغتشاشات رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند . سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانه‌سادات هم از پشت سر چادرم را گرفت . همه‌جا ساکت بود، جز نور افشانی‌هایی که چند کیلومتر آنطرف‌تر توی هوا منفجر می‌شدند ومی‌درخشیدند . صدایم را صاف کردم و فریاد زدم. «الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر.» بار چهارم چندتا سر آمد پشت پنجره ،دور خودم می‌چرخیدم و فریاد می‌زدم.اشکمم همراه الله‌اکبرها تندتند می‌ریخت. نمی‌دانم بار چندم بود که الله‌اکبر را گفتم. از نه گذشته بود که چند مرد و چند زن همراهیم کردند. دور خودم می‌چرخیدم وبلوک‌ها را رصد می‌کردم،نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌هایی بودند. فقط می‌دانم صدایم توی صدایشان گم شده بود. ماشینی چند متر آنطرف‌تر ،کنار پارکینگ ماشین‌های توی محوطه، متوقف شد و آمد پایین و صدایش را بالا برد. _خفه شو! بلندتر فریاد زدم. _الله‌اکبر. و از کنارش رد شدم. صداها بیش‌تر وبیش‌تر شد. سید خانه نبود ونمی‌دانست توی محوطه هستم . چند دقیقه بعد صدای آشنایی نظرم را به پنجره‌ی واحدمان جلب کرد. سید سرش را از پنجره بیرون آورد و او هم فریاد زد. «الله اکبر» ریحانه تا پدرش را دید بلندتر فریاد زد. طاها هم شارژ شده بود. «الله اکبر، مرگ بر آمریکا .» به نفس‌نفس افتادم . گلویم می‌سوخت . بدنم از سرما می‌لرزید،تازه فهمیدم بدون پوشیدن لباس گرم، تن خودم و بچه‌ها بیرون آمده بودیم. از سکوت خانه فرار کردیم. توی محوطه زلزله به‌پا کردیم. صدایمان اکو می‌خورد و چندبرابر می‌شد. حین رفتن توی بلوک چند نفر به تمسخر خندیدند .من هم تا توی بلوک و حین سوار شدن به آسانسور تکبیرم را قطع نکردم . در را که باز کردم سید گفت: «قبول باشه! آروم شدی حالا؟!» پی نوشت: فیلم مربوط به چند شب قبل توی حیاط خانه‌ی پدری است.پیشواز رفتیم و تکبیر گفتیم و لبیک یا خامنه‌ای با نوه‌ها سر دادیم. ✍️ 🌐@khak04 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «شبِ الله‌اکبر» امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی‌آباد. خانم صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است. خودش هم. مهمان‌ها هم پنجاه پنجاه. یک هفته‌ی تمام است خواب ندارم. سه تا بچه‌ها باهم‌ سرما خورده‌اند. آخری بدتر و بیش‌تر. بیش‌تر جملات و کلماتم را اشتباه می‌گویم اخیرا. از کم‌خوابی البته. نشسته بودم توی یکی از اتاق خواب‌ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که چه‌طور این تن خسته و خواب‌آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمائی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتما شرکت کنم. با همین سه‌تا بچه سرماخورده و تن خسته و درددار. دیدم، در واقع شنیدم، صدای تیر و ترقه می‌آید. با آن وضع بی‌خوابی چندروزه و خستگی روحی و جسمی، اولین چیزی که همان ثانیه‌ی اول به ذهنم خطور کرد این بود که ، آخ که دوباره جنگ‌ شد. شاید هم باز اغتشاش شده. به‌هم ریختم. بعد دیدم پشت در حیاط خلوت نورهای رنگی رنگی توی آسمان روشن می‌شود. بعد هم صدای الله اکبر می‌آید. به ساعتم نگاه کردم.دقیق ساعت نه شب بود. یادم آمد امشب شب بیست‌و‌دوم بهمن است. شب الله‌اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر همین‌ها بود که صدای فرزانه خواهرم توی خانه بلند شد. دهانش را گرفته بود سمت پنجره محوطه و بلند بلند داد می‌زد الله‌اکبر. قند توی دلم آب شد. خدا را شکر کردم که از این جمع حداقل او یادش بود که الله‌اکبر بگوید. آن هم وسط معرکه تولد و توی خانه‌ی مردم. صاحب‌خانه و بقیه را نمی‌دیدم ولی صدای مرد صاحب‌خانه می‌آمد که به سمت پنجره و فرزانه دوید و گفت: «شعار نده.اینجا و توی این محوطه تعدادی مخالف نظام هستند.» فرزانه خنده‌ی بلندی کرد و صدایش را انداخت توی سرش و داد زد: «مرگ بر آمریکا درود بر خامنه ای مقتدر» ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «روز خدا» سه تایشان را کاملا آماده کرده بودم. لقمه هایشان را هم پیچیده بودم. مانده بود چادرم را سر کنم و راه بیفتیم. دم در خانه یادم افتاد برای رفتن به راهپیمایی مطابق هر سال، باید وضو بگیرم. قانون‌ نانوشته خودم بود. نگاهی به مچ لباس گرمم کردم که بالا نمی‌رفت و باید برای وضو گرفتن حتما درش می‌آوردم. روسری هم که پوشیده بودم. با آنهمه اَتم و اتومش. کمی دو دوتا چهارتا با خودم کردم. خیلی برایم سخت بود همه این مراحل را انجام بدهم. نتوانستم دلم را راضی کنم بدون وضو بروم راهپیمایی روز خدا. ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar