روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «عین نماز، واجب»
موقعی که میدویدم،زمین زیر پایم میلرزید.اگر میایستادم آسانسور برسد وقت تلف میشد. چادرم را روی سرم انداختم و سیدطاها را بغل گرفتم و با ریحانهسادات به وسط راهرو بلوک دویدیم. ریحانه تا آمد کلید آسانسور را بزند .گفتم : «بیو بریم تا آسانسور بیاد موندیم و کارتمومه.»
دودقیقه مانده بود. عهد کرده بودم،سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند . سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت . همهجا ساکت بود، جز نور افشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند ومیدرخشیدند . صدایم را صاف کردم و فریاد زدم.
«الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر.»
بار چهارم چندتا سر آمد پشت پنجره ،دور خودم میچرخیدم و فریاد میزدم.اشکمم همراه اللهاکبرها تندتند میریخت.
نمیدانم بار چندم بود که اللهاکبر را گفتم. از نه گذشته بود که چند مرد و چند زن همراهیم کردند. دور خودم میچرخیدم وبلوکها را رصد میکردم،نمیدانم کدام شیر پاک خوردههایی بودند. فقط میدانم صدایم توی صدایشان گم شده بود.
ماشینی چند متر آنطرفتر ،کنار پارکینگ ماشینهای توی محوطه، متوقف شد و آمد پایین و صدایش را بالا برد.
_خفه شو!
بلندتر فریاد زدم.
_اللهاکبر.
و از کنارش رد شدم.
صداها بیشتر وبیشتر شد.
سید خانه نبود ونمیدانست توی محوطه هستم . چند دقیقه بعد صدای آشنایی نظرم را به پنجرهی واحدمان جلب کرد. سید سرش را از پنجره بیرون آورد و او هم فریاد زد.
«الله اکبر»
ریحانه تا پدرش را دید بلندتر فریاد زد.
طاها هم شارژ شده بود.
«الله اکبر،
مرگ بر آمریکا .»
به نفسنفس افتادم . گلویم میسوخت . بدنم از سرما میلرزید،تازه فهمیدم بدون پوشیدن لباس گرم، تن خودم و بچهها بیرون آمده بودیم. از سکوت خانه فرار کردیم. توی محوطه زلزله بهپا کردیم. صدایمان اکو میخورد و چندبرابر میشد. حین رفتن توی بلوک
چند نفر به تمسخر خندیدند .من هم تا توی بلوک و حین سوار شدن به آسانسور تکبیرم را قطع نکردم .
در را که باز کردم سید گفت: «قبول باشه! آروم شدی حالا؟!»
پی نوشت: فیلم مربوط به چند شب قبل توی حیاط خانهی پدری است.پیشواز رفتیم و تکبیر گفتیم و لبیک یا خامنهای با نوهها سر دادیم.
✍️ #خاطره_کشکولی
🌐@khak04
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «شبِ اللهاکبر»
امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالیآباد.
خانم صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است. خودش هم. مهمانها هم پنجاه پنجاه.
یک هفتهی تمام است خواب ندارم. سه تا بچهها باهم سرما خوردهاند. آخری بدتر و بیشتر. بیشتر جملات و کلماتم را اشتباه میگویم اخیرا. از کمخوابی البته.
نشسته بودم توی یکی از اتاق خوابها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و همزمان به این فکر میکردم که چهطور این تن خسته و خوابآلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمائی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتما شرکت کنم. با همین سهتا بچه سرماخورده و تن خسته و درددار. دیدم، در واقع شنیدم، صدای تیر و ترقه میآید. با آن وضع بیخوابی چندروزه و خستگی روحی و جسمی، اولین چیزی که همان ثانیهی اول به ذهنم خطور کرد این بود که ، آخ که دوباره جنگ شد. شاید هم باز اغتشاش شده. بههم ریختم. بعد دیدم پشت در حیاط خلوت نورهای رنگی رنگی توی آسمان روشن میشود. بعد هم صدای الله اکبر میآید.
به ساعتم نگاه کردم.دقیق ساعت نه شب بود. یادم آمد امشب شب بیستودوم بهمن است. شب اللهاکبر گفتن.
هنوز ذهنم درگیر همینها بود که صدای
فرزانه خواهرم توی خانه بلند شد. دهانش را گرفته بود سمت پنجره محوطه و بلند بلند داد میزد اللهاکبر. قند توی دلم آب شد. خدا را شکر کردم که از این جمع حداقل او یادش بود که اللهاکبر بگوید. آن هم وسط معرکه تولد و توی خانهی مردم. صاحبخانه و بقیه را نمیدیدم ولی صدای مرد صاحبخانه میآمد که به سمت پنجره و فرزانه دوید و گفت: «شعار نده.اینجا و توی این محوطه تعدادی مخالف نظام هستند.» فرزانه خندهی بلندی کرد و صدایش را انداخت توی سرش و داد زد:
«مرگ بر آمریکا
درود بر خامنه ای مقتدر»
✍️ #فاطمه_زیرکفرد
🌐https://eitaa.com/esfandha
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «روز خدا»
سه تایشان را کاملا آماده کرده بودم. لقمه هایشان را هم پیچیده بودم. مانده بود چادرم را سر کنم و راه بیفتیم. دم در خانه یادم افتاد برای رفتن به راهپیمایی مطابق هر سال، باید وضو بگیرم. قانون نانوشته خودم بود. نگاهی به مچ لباس گرمم کردم که بالا نمیرفت و باید برای وضو گرفتن حتما درش میآوردم. روسری هم که پوشیده بودم. با آنهمه اَتم و اتومش. کمی دو دوتا چهارتا با خودم کردم. خیلی برایم سخت بود همه این مراحل را انجام بدهم.
نتوانستم دلم را راضی کنم بدون وضو بروم راهپیمایی روز خدا.
✍️ #فاطمه_زیرکفرد
🌐https://eitaa.com/esfandha
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «روی دوش بابا»
دخترک خسته شده بود و غر میزد. کیک و شکلاتها بیاثر شده بود. به نظر هشت نه ساله میآمد. نمیشد با بادکنکهای سفید که در موکب بانک ملت میدادند گولش زد.
_بریم یه جا بشینیم. پام درد گرفت.
در یک لحظه بابا خم شد، بغلش زد. حالا دخترک روی شانه بابا بود.
_اون بالا آب و هوا خوبه؟
خندید و گفت: «عالیه»
حالا دستهایش را مشت کرده بود و بلندتر شعار میداد.
چشمم افتاد به پوستر زن زندگی اپستین که دست مردی میانسال بود. همسر و دخترش کنارش بودند و با هم شعار میدادند.
اینجا ایران است. جای دخترها روی سر و دوش باباست و خانواده امنترین جای دنیاست.
✍️ #راضیه_دهبزرگی
🌐@green_leaf
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «آرام، عمیق، پرمعنا»
چادرش دو رنگ بود. بالایش، از روی سر تا انتهای کمرش به قرمزی میزد و پایینش، ای، بویی از سیاهی برده بود.
دقیقا پشت سرش بودم. کمی دولا راه میرفت. یک گام بلند برداشتم که برسم بهش و قیافهاش را ببینم. صورت چروکی داشت. کمی از زلف سفیدش از جلوی پیشانی، از زیر سراندازش، زده بود بیرون. ماسکی که روی صورتش زده بود پارچهایی بود. نخی و گلدار و دولایه. پود پود شده بود حسابی. با این سر و وضع بهنظرم خیلی با شرایط اقتصادی الان چالش داشت ولی آمده بود دیگر.
انگار سنگینی نگاهم را حس کرده باشد برگشت نگاهم کرد. چشمهایش اما آرام بود و عمیق و پر معنا. مثل همین انقلاب که برایش آمده بود.
✍️ #فاطمه_زیرکفرد
🌐https://eitaa.com/esfandha
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «قرارمان:ایستگاه امام حسین»
از ایستگاه رازی که سوار مترو شدم ذهنم سریع شروع به تحلیل و مقایسه کرد: «انگاری به اندازهی هر روز کاری هم مترو شلوغ نیست.» به ایستگاه بعدی( فضیلت) که رسیدیم تا در باز شد، جمعیت مثل مور و ملخ ریختند توی مترو. خانمی کنار دستم ایستاده بود. از هجوم جمعیت حرصش گرفت وهندزفریاش را از گوشهایش بیرون کشید و سیمهایش را پیچاند توی هم و داخل کیفش انداخت. همانطور که داشت موهایش را از روی صورتش به پشت گوشهایش میزد گفت: «انقلاب کردن برای همی چیا؟ که هر ساعت یه امر و نهی بهشون بکنن! همچی حمله میکنن داخل. دلشون خوشه که امروز مترو رایگانه.» جواب دادن که خوب است، دلم میخواست بزنم توی دهنش. اینقدر که از اراجیفهایش لجم گرفته بود؛ تا مرحله دستور گرفتن از مغز و دریافتش پیش رفته بودم که بگویم دلخوشیهایمان کم نیست و اولینش که رهبرمان و امنیتی است که برایمان مهیا کرده را ردیف کنم و بکنمش توی چشمهای کورَش. اما ترجیح دادم سر صبحی حال خودم و همهی کسانی که با شوق برای راهپیمایی آمده بودند را خراب نکنم. خانم مسنی روبرویم روی صندلی نشسته بود، نگاهم به نگاهش گره خورد. فهمیدم او هم مثل من از این همه وقاحت، دلش پر است. به دستش که نگاه کردم، دیدم دارد با صلواتشمار ذکر میگوید. انگار مسری بود اثر ذکرش. من را هم به سکوت واداشت.
به هر ایستگاهی که میرسیدیم جمعیت بیشتری وارد مترو میشد و به طور معجزهآسایی، جا برای مسافران جدید باز میشد. آنقدر مترو کیپ تا کیپ پر شده بود که با کم و زیاد شدن سرعت مترو یا توقفش و بههم خوردن تعادل مسافران اتفاق خاصی نمیافتاد. فقط موج جمعیت کمی تنهها را جابهجا میکرد. پاها ولی، انگار کف مترو توی خاک کاشته شده بودند.شاید هم چون امروز قدمها محکمتر از همیشه بود، مثل ارادهها، مثل مشتها، مثل نفسها.
هنوز داشتم دلخوشیها را با سرعت فست موشن توی ذهنم ردیف میکردم. از آن که جواب آن زن را نداده بودم پشیمان بودم و حالم گرفته بود. مرتب به خودم میگفتم حداقلش میگفتی «حمله نمیکنن چون مترو رایگانه، شوق رسیدن به قرار رو دارن.»
بالاخره حواسم را دادم به خانم مسن روبهرویم وبه لب و دستهایش که مشغول ذکر بود خیره شدم تا کمی از آرامشش را مال خود کنم.
وقتی مترو به ایستگاه موردنظر رسید، از بلندگوی مترو اعلام شد: «ایستگاه بعدی امام حسین(ع)» از میان جمعیت، آقایی بیست و نه_ سی ساله با صدایی بلند و رسا که انگار چندین دستگاه اکو به آن وصل کرده باشند گفت: «برای سلامتی رهبر عزیزمون صلوات» همینکه اسم رهبر آمد، خانم روبهرویی با پَر روسریش نم گوشهی چشمهایش را گرفت. داشتم نگاهش میکردم. چشمهای من اما او را تار میدید. همهچیز مسری بود انگار. تمام جمعیت داخل مترو یکصدا صلوات فرستادند. عجل فرجهم را ولی، محکم تر ادا کردند. دوباره آن آقا با صدایی که انگار شهد و شکر از آن میچکید ادامه داد: «به کوری چشم دشمنان، انقلابمون چهل و هفت ساله شد.» مترو متوقف شده بود و درهایش باز. اما هیچکس برای بیرون رفتن هول نبود. انگار همهی مردم سراپا گوش شده بودند برای شنیدن. به محض تمام شدن جملهی آن مرد، همه دست زدند و در حالیکه سوت و هورا میکشیدند از مترو خارج شدند. شور عجیبی میان جمعیت جاری بود که فکر میکردی هر کدامشان سرصبحی قبل از بیرون زدن از خانه، یکی یک قوطی انرژیزا سر کشیدهاند. کولهام را روی شانهام محکم کردم. آن حس تلخ و پشیمانی حالا جایش را به حس غرور و عرق به وطن داده بود. مثل بقیه با دلی شاد و قلبی محکم، پاهایم را از مترو بیرون گذاشتم و پشت سرشان به سمت پله برقی رفتم. همه چیز مسری بود انگار.
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «من طرفدار انقلابم»
خیلی نمیخواهم آب و تابش بدهم. حرف دلم را میزنم. نمیدانم چرا این توی ذهن ماها، خودم بیشتر، حک شده است که الا و بلا انقلابی جماعت مثلا باید ظاهرش مذهبیطور باشد. همان اصطلاح بچه مذهبی که کف جامعه میگویند.
این زن اما، تیپ و ظاهر و رنگ لباسش جار میزد که همهجوره طرفدار انقلاب اسلامی است.
زن است دیگر. روی ظاهر و استایلش حساس است. همهچیزش باید به همهچیزش بیاید. هارمونی و همخوانی رنگ شال و شلوار و بلوز یا کتش.
شلوارش سبز بود.
کتش سفید
شالش قرمز
برای یک زن، آن هم زن بدون چادر، این دیگر آخرِ آخرش است که با سه رنگ، آن هم سه رنگ ناهمخوان در ترکیب لباسش بگوید:
_بابا جان، من طرفدار انقلابم.
✍️ #فاطمه_زیرکفرد
🌐https://eitaa.com/esfandha
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «سرو مینو»
رفته بودیم جشن تولد. الهی صفا باشه و صمیمیت.
هزار الله اکبر از قد و بالا! عینِ سرو
هزار ماشاالله به برُ رو! انگار گلِ باغِ مینو
هزار قرآن برابر ،چهل و هشت سالگی و اینقدر دلبر؟!
به کوری چشم حسود تنگ نظر و عنودِ بینظر همین حالا صدقه کنار گذاشتیم .
گُلِ رویش از نظرِ بد دور.
قد و بالایش را قربان.
جای هوادارها و هواخواهای سینه چاکی که نبودند خالی.
«والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین»
✍️ #طیبه_فرید
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
https://ble.ir/ravadar
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «آخر شاهنامه»
از چند روز قبل تَرَش داشتم روی ذهنم یا بهتر است بگویم تنبل درونم کار میکردم و مدام توی گوشش میخواندم که«راهپیمایی ۲۲بهمن هم کم از اربعین ندارد.» تاروزموعود دوباره نزنم زیر قرارم و پادرد و نهاردرست کردن را بهانه نکنم.
چهارشنبه صبح، زودتر از ساعت ۹ از خانه بیرون زدم و به خودم و کسانی که همزمان با من به میدان امامحسین رسیده بودند میبالیدم ولقب السابقون دادم.
از بس خم شده بودم و از بچههای توی کالسکه عکس گرفته بودم، کمرم راست نمیشد. درد پاهایم هم هرلحظه بیشتر میشد.تقریبا به آخرهای مسیر رسیده بودم. ترافیک روانی در مسیر اصلی بود. بیشتر مردم در پیادهروها یا داشتند از گروه سرود، عکس میگرفتند یا سرشان به غرفهها گرم بود. عدهای هم پرچمهایشان را هماهنگ با صدای ساز و دهل تکان میدادند و هلهله میکردند. یکی از غرفهها شلغم پخش میکرد. حواسم رفت پی مردی که شلغم به دست از پیادهرو به سمت خیابان میآمد. همانطور که از ظرف شلغمش بخار بلند میشد زیر هرم آفتابی که بیشتر به هوای خردادماه میخورد تا بهمن، شلغمها را با هول و ولا فوت میکرد و میخورد. با خودم واگویه کردم «مرد حسابی! توی این گرما کی شلغم می خورد؟»روشنفکر درونم گفت:«حالا اگر چای بود که خوب دوتا دوتا میگرفتی.» حرف حق، جواب ندارد. گفتم تا بیشتر شرمندهی جناب روشنفکر نشدهام راهم را بگیرم و بروم.جلوتر دیدم غرفهای پر از کتاب است و بالای سمت راست آن روی یک کاغذ کاهی با خودکار پررنگ شده نوشتهاند : «همه کتابها پنجاه تومن»
تا چشمم به کتابها و قیمتشان افتاد، نمیدانم چهطور با این کمر خشک شده و پاهای متورم، به طرفةالعینی پریدم آن طرف جوی. آنقدر دیدن کتابها ذوق زدهام کرده بود که با خودم گفتم «آنوقت میگویند چطور روز قیامت خدا استخوانهای پوسیده را زنده میکند. بیا به همین راحتی .»
چند کتاب را که خریدم خودم را توجیه کردم که دیگر کیفم سنگین شده و وقت برگشتن است. خیابان دو لاین شده بود. یکی برای رفتن و یکی برای برگشتن وگرنه محال بود بتوانی خلاف موج جمعیت حرکت کنی. خودم را به مترو رساندم. نمیدانم چند برابر صبح ولی وقتی رفتم پایین خیال کردم تا چند ساعت دیگر باید منتظر مترو بمانم. راهنمای ایستگاه، مردم را به ته مترو هدایت میکرد و مرتب میگفت : «هر پنج دقیقه یک بار مترو میآید نگران نباشید.» انگشتهایم انگار رشد کرده بودند. دیگر توی کفش جا نمیشدند و مثل نبض میزدند. همه روبه روی خط ریل مترو جمع شده بودند. توی این راهروی باریک و ازدحام جمعیت، بادکنکها هم قوز بالای قوز شده بودند و به سر و صورت مردم میخوردند وهر از گاهی یکیشان میترکید و صدایش دل مردم را میلرزاند. بچهها هم یا خواب رفته بودند یا لج. خستگی با تغییر حالتهای مختلف در چهرهی افراد از صورتشان میبارید. اما عدهای انگار شعاردانشان هنوز خالی نشده بود؛ در حالی که منتظر آمدن مترو بودند مرتب شعار میدادند : «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.» به هر بدبختی بود خودم را توی مترو جا کردم. هیچکس امید پیدا شدن جای خالی برای نشستن نداشت، اما خدا خدا میکرد در هر توقف ایستگاه، دوباره به این ظرفیت اضافه نشود. مسافرها این پا و آن پا میکردند که هر چه زودتر به مقصد برسند. از میان جمعیت پسر بچهای که انگار حالیاش شده بود بیست و دو بهمن دارد تمام میشود و کاری از پیش نبرده، دست به کار شد به گفتن مرگ بر آمریکا. یکی هم از آن طرف واگن خواست برای خودش همخوان و گروه جمع کند و کم نیاورد شروع کرد به شعار دادن. یکی این بگو، یکی آن. مردم هم با صدایی که رمقی نداشت و بیشتر به صدای یک آدم خوابآلود میماند، جواب میدادند. هرچه هم مادر بچه میگفت دیگر بس است مردم خستهاند گوشش بدهکار نبود. مسافران هم دلشان نمیآمد توی ذوق بچهها بزنند؛ آخر اینها امید انقلاب هستند. از مترو که پیاده شدیم همه به سمت پلهبرقی هجوم بردند و سراسر پله برقی در کسری از ثانیه مملو از جمعیت شد. جلوی پای من پدری با دو فرزندش قصد ایستادن روی پله را داشت که پسرک دوید و دکمه کنار پلهبرقی را زد و پلهبرقی خاموش شد. تا آمدم دستش را بکشم و بفهمم چی به چی است. دوبار دیگر دکمه را زد. پله هم برنامهاش قاطی کرد و دیگر روشن نشد.راهنمای مترو خودش را رساند و گفت: «خدا را شکر که دوباره روشن نشد وگرنه همه زمین میخوردند.» همه مجبور شدند تمام طول پله را راه بروند. نمیدانم چند درصد مسافران اما اکثر قریب به اتفاقشان دلشان میخواست سر به تن این بچه نباشد. همه با آه و ناله از پلهها بالا رفتند.من هم لنگان لنگان،در حالیکه خودم را لعنت میکردم برگشتم خانه و درجه السابقونم رابه اصحاب الشمال تنزّل دادم.
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس