eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
308 دنبال‌کننده
99 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره به عکس خیره شدم. خودش بود. همان‌جایی که شب دومی که خودمان را به لبنان رسانده بودیم، رفتیم آن‌جا. نماز مغرب را توی مسافرخانه خواندیم و برای نماز عشا این‌جا بودیم. دقیقا کنار میزهای پذیرایی، جانماز مندرسی گذاشته بودند برای نماز زیارت شهدا. من هم نماز عشایم را روی آن خواندم. یعنی من کنار پیکر سید عزیزم بودم و ازش خبر نداشتم. من که زیر هر تابوتی را گرفته بودم تا شاید دستم با واسطه به آن وجود نازنین برسد، روزی بالای مزارش بودم. نصرالله به من قریب بود و نمی‌دانستم. شاید حکمت آیه‌ای که هنگام باز کردن قرآن به آن رسیدم هم همین بود که سید را جایی همان حوالی، دور از دید بقیه _مثلا در سرداب یا طبقه بالای حرم یا یک جای مخفی_ همان شب طواف داده بودند و من بیچاره مثل آن زمانی که بالای سرش نماز عشایم را خواندم، ملتفت نبودم. شاید هم قریبی سید به من تمام لحظاتی بود که توی سفر به یادش گذرانده بودم. سلام‌هایی که از طرفش به امیرالمومنین و سیدالشهدا و حضرت عباس (علیهم‌السلام) دادم و وقت‌هایی که اشک کم می‌آوردم و حال زیارت نداشتم یاد او می‌افتادم و با چشم‌های پُرآب، حضرات معصومین(س) را زیارت می‌کردم. ✍️ 🌐https://eitaa.com/ravayat_nameh https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «به کدامین اسم صدایت بزنم؟ » یک‌شبه تا گردن فلج شد. آن‌هم با بیماری ناشناخته‌ای که تا حالا اسمش را نه شنیده بودیم و نه جایی دیده بودیم.‌ تا رساندیمش بیمارستان و بستری شد نصف عمر شدیم. گیج و مات و حیران. صبح جمعه بود که اتفاق افتاد. ساعت هفت صبح صدایش زدم برای کلاس ریاضی.نزدیک امتحانات نهایی پنجم بود و علی توی درس ریاضی لنگ می‌زد . ثبت‌نامش کرده بودم کانون ریاضی و روز جمعه جبرانی گذاشته بودند. به سختی با کلی غر زدن از جایش بلند شد. _کمرم درد می کنه. نرم کلاس؟ عصبانی شدم. همیشه دنبال بهانه‌ای بود که از زیر کلاس رفتن شانه خالی کند. _پاشو پاشو تنبلی نکن. الان سرویست میاد معطل می‌شه. بلندش کردم. دست و رو شست و لقمه‌ای توی دهانش گذاشت و رفت پایین. از پنجره نگاهش می‌کردم. موقع سوار شدن احساس کردم پایش را به سختی بلند کرد و توی ماشین گذاشت. نیم ساعت نشده برگشت. _چی شد پس. بی حال بود و خواب‌آلود. _کلاس تشکیل نشد. روی تختش دراز کشید و خوابید. ساعت دوازده بلند شد. لنگان لنگان رفت دستشویی. همیشه به جای راه رفتن می‌دوید. داشتم سفره‌ی ناهار پهن می‌کردم که صدای افتادن چیزی من را وحشت زده کشاند سمت دستشویی. هراسان در را باز کردم. کف دستشویی افتاده بود. _چکار می‌کنی بچه؟! ، چرا درست راه نمی‌ری؟ زدی خودت رو نجس کردی؟ فقط نگاهم کرد ، بی‌حال و بی‌رمق. بلندش کردم‌ و شلنگ گرفتم روی دست و پایش. آوردمش بیرون. به سختی راه می‌رفت.دلم آشوب شد. نشاندمش کنار سفره. غذا که کشیدم، قاشق از دستش افتاد توی بشقاب. من و پدرش وحشت کردیم. حمید قاشق را برداشت و داد دستش. _درست بابا! چرا همیشه عجله می‌کنی؟ اما دوباره قاشق از دستش افتاد . فرم دستش تغییر کرده بود. حمید زنگ زد به یکی از دوستانش که دکتربود. موقع صحبت، رنگ چهره‌اش پریده بود. گوشی را که قطع کرد گفت:«می‌گه اگر تا عصر بدتر شد، برسونیدش بیمارستان.» خواهرم زنگ زد:« میای عصری بریم باغ جنت؟» زدم زیر گریه. _علی حالش خوب نیست. و وضعیتش را که توضیح دادم . خواهرم سریع گوشی را قطع کرد و ده دقیقه بعد زنگ زد. _مریم! زنگ زدم به دکتر قانعی، همسایه مون. گفت سریع برسونیدش بیمارستان. این گلین‌باره است. _چی؟ گیلن‌باره چیه؟ _حالا برین سریع بیمارستان، منم میام.برات می‌گم. رفتیم بیمارستان کودک شهید دستغیب. ازمایش گرفتن و سریع با آمبولانس منتقل شد بیمارستان نمازی. حالا روی ویلچر نشسته بود. بی‌حال و رنگ پریده. توی اتاق ویژه بستری شد. و تحت مراقبت و بعد آی‌سی‌یو. و‌ حالا تا گردن فلج شده بود با درد فراوان. کلی دستگاه وصل کردن و سرم دارو .ماندگار شدیم. داشتم جان می‌دادم وقتی علی را این‌طور می‌دیدم و هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. مثل یک تکه گوشت افتاده بود روی تخت. بچه‌ای که تا چند روز قبل حتی موقعی که داشتم ازش درس می‌پرسیدم بدو بدو می‌کرد و بالا و‌ پایین می‌پرید. از نه شب، من بیمارستان می‌ماندم تا سه بعدازظهر فردا که حمید از سرکار بیاید و جایمان را عوض کنیم. روز نهم بود.صبح خانم دکتر آمد بالای سر علی. نگران نگاهم کرد:« باید توی ریه‌اش، دستگاه بذاریم.چون هر‌آن ممکنه ریه‌ها فلج بشن و تنفس مختل. » انگار زیر پایم را خالی کردند.فرو‌ریختم. «یا ارحم الراحمین چی داره به سرمون میاد؟!» _خانم دکتر! این خیلی سخته، خیلی اذیت میشه ؟ _چاره ای نیست. متاسفانه بیماری رو‌ به پیشرفته و نمی‌تونم ریسک کنم، بچه به خطر بیفته.البته تا بشه صبر می‌کنم. این بیماری ممکنه مغزش رو هم درگیر کنه. آزمایش‌های امروزش خوب نبوده. قلبم داشت می‌ایستاد. به چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های گودرفته‌ی علی نگاه کردم. دلم می‌خواست جیغ بکشم و سرم را به در و دیوار بکوبم.درمانده شده بودم. دست‌های بی‌جان علی را در دستم گرفتم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. « یا ارحم الراحمین! به داد بچه‌م برس. » فشار خستگی ، بی‌خوابی ،اضطراب و نگرانی امانم را بریده بود. حسابی عصبی شده بودم و دیگرتحمل وضعیت بدتری را نداشتم. حال حمید بهتر از من نبود.او هم داشت جان می‌داد. آمدم خانه. تنها بودم با دلی پراز درد. با بغض چند روز مانده در گلو. رفتم توی آشپزخانه، گوشیم را گذاشتم روی کابینت یک لیوان آب بخورم. بی تاب شدم. صدای ضجه‌ام بلند شد. _خدایا بداد طفلم‌ برس. نزار بیشتر از این زجر بکشه. چقدر صدات بزنم. چقدر یا ارحم الراحمین بگم،جوابُم ندی؟! چطوری صدات بزنم ؟ بگو با کدوم اسمت صدات بزنم. با کدوم اسم که جواب بدی. صدای گریه‌ام بلند بود و تمام پهنای صورتم اشک. گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. از هول آنکه از بیمارستان باشد . با صدای گرفته جواب دادم. _بله بفرمایید. شما؟ _سلام خانم کریمی! من مدیر مدرسه‌ی علی هستم.
با بی‌حوصلگی گفتم :«ببخشید من شماره‌تون رو نداشتم. به‌جا نیاوردم.» _خواهش می‌کنم.خانم کریمی من الان مشهدم. روبروی ایوان طلا، یه دفعه یاد شما افتادم و علی. خیلی دعاش کردم و زنگ زدم گوشی رو بگیرم روبروی حرم شما هم دعا کنید. گریه امانم را برید. دلم پر کشید سمت ایوان طلا و پنجره فولاد. پاهایم نای ایستادن نداشت. پهن شدم روی زمین. سر گذاشتم به سجده. دیگر مالک ضجه‌هایم نبودم. _خدایا! با اسم رضا صدات بزنم با اسم رضا صدات بزنم؟ یا سریع الرضا! علی منو نجات بده.یا سریع الرضا! صبح کنار علی داشتم صورتش را با پنبه‌ی خیس تمیز می‌کردم. پرستار آمد برای گرفتن خون. باید میزان اکسیژن خونش، هر‌روز چک می‌شد. این مدل خون گرفتن از مچ دست، خیلی دردناک بود. اما چاره‌ای هم نداشتند. علی گریه می‌کرد و من هم بی‌تاب‌تر از او. ساعت دو بعدازظهر دکتر آمد. با لبخندی شیرین، نگاهی به علی کرد و دست کشید روی سرش. _خانم‌کریمی! وضعیت پسرتون خدا رو شکر تغییر کرده. بیماری متوقف شده.خیلی عجیب بود برام . اگر همین‌طور پیش بره می‌تونیم تا چند روز دیگه بفرستیمش بخش و ان‌شاء‌الله مرخصش کنیم. و‌ همین‌طور هم شد. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب «فندق السفیر» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم طیبه فرید. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستــان‌خـــوانی همراه با پذیــــرایی؛ «افـــــطاری ســاده» ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar