📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب «فندق السفیر» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم طیبه فرید.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستــانخـــوانی
همراه با پذیــــرایی؛ «افـــــطاری ســاده»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#تجربیاتمعنوی
🔻 «باران رحمت در دل کویر»
دو استکان چای میریزم و سینی را روی گلمیز میگذارم. روی مبل کنارش مینشینم. نگاه مبهوتش را از تلوزیون به من میدهد. میگویم: «کرمان که بودم، ترم اول دانشگاه برایم کمی سخت گذشت. یک شب خیلی دلم گرفته بود. به بچههای اتاق که شب بخیر گفتم، پرده را کشیدم و روی تختم دراز شدم.
بغضِ هفتگیام را فرو دادم و اشک گوشهی چشمم را با سر انگشتم پاک کردم. از اول مهر ماه همه شنبه شبها بغض میکردم؛ دفتر یادداشت برداریم از سخنرانیها را ورق میزدم و آن وقت بیشتر قدر آن جملات را میدانستم.
چند هفتهای بود که دلم لک زده بود برای یک روضه، برای یک «الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب...» و صدای «الهی العفو» گفتن دسته جمعیمان در سوله سیمانی. جایی که شنبه شبها پاتوق ثابتم بود و حتی مدیر مدرسه و دبیر شیمی هم از آن با خبر بودند و خانم دبیر گاهی به طعنه میگفت: «مسیحیا یکشنبه میرن کلیسا، شما شمبه میرین کانونِ انجوی!»
در حال و هوای خودم بودم که هماتاقی صدایم زد، پرده را کنار زد و لبه تختم نشست:
_تو برد بسیج زده بود یکشنبهها مسجد دانشگاه برنامه دارن. میتونیم با سرویسای هفت و رب برگردیم؛ قبل از هشت هم خوابگاهیم.
این جملهها برایم یک پیشنهاد ساده نبود؛ نفس تازه بود در هوای گرفته.
فردا شبش با هم به مسجد رفتیم. خبری از جمعیت کیپ تا کیپ و هیس هیس انتظامات نبود. بیست سی تایی دانشجو، پراکنده نشسته بودند. ما هم جایی در وسط مسجد نشستیم و انگار هردو معذب باشیم، از هم فاصله گرفتیم. بعد از قرائت قرآن، مسجد نیمه تاریک شد. مداح «بسم الله» آهنگینش را که گفت، دیگر حواسم نبود چه میخواند. چادرم را روی سرم کشیدم و زانوهایم را بغل کردم. شده بودم مثل بچهای که بعد از چند ساعت گم شدن، مادرش را بین جمعیت، پیدا کرده بود و هایهای گریه میکرد.»
اشک در چشمان همسرم حلقه زده. انگار که او هم دارد خاطراتش را مرور میکند. چایمان سرد شده. استکان را دوباره روی میز میگذارم و میگویم:
«از آن به بعد یکشنبهها هم برایمان «روز خدا» شد. هرجا بودیم باید خودمان را به «هئیت امیرالمؤمنین» میرساندیم و «مولای یا مولای» و «اشکای روضه آبرومونه/نوکری تو آرزومونه» رو دسته جمعی با صدای مداحی «عادل رضایی» میخواندیم.»
چشممان به صفحه تلویزیون است. به عکس مرد میکروفون به دست، با پیراهن و شلوار خاکی که زیرش نوشته: «حاج عادل رضایی، شهید حادثه تروریستی کرمان»
پاورقی:
کانونِ انجوی: کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز که در آن سالها شنبه شبها به طور منظم جلسه هفتگیشان برگزار میشد.
عادل رضایی: مداح هئیت دانشجویی دانشگاه شهید باهنر کرمان که در حادثه تروریستی ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ به شهادت رسید.
✍️ #اسماء_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
💠دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار میکند:
نخستین جشنواره روایـــتنویـــسی «مــــاهتاب»
در سه بخش تخصصی، مردمی، ویژه.
🔖موضوعات
رمضان شیرین من: بهترین خاطرات از ماه رمضان
زندگی قرآنی: مواجهه با قرآن در زندگی روزمره
تحول: تحولات روحیمعنوی پایدار
📌بخش ویژه:
روایت با محوریت حاج رمضان (شهید محمدسعید ایزدی)
🗓مهلت ارسال آثار:
پایان ماه مبارک رمضان
🏆جوایز:
بخش تخصصی:
رتبه اول: ۱٠میلیون تومان جایزه نقدی
رتبه دوم: ۸میلیون تومان جایزه نقدی
رتبه سوم: ۶میلیون تومان جایزه نقدی
بخش مردمی:
رتبه اول: ۶میلیون تومان جایزه نقدی
رتبه دوم: ۵میلیون تومان جایزه نقدی
رتبه سوم: ۴میلیون تومان جایزه نقدی
بخش ویژه:
۶میلیون تومان جایزه نقدی
🔰مقررات و مشخصات اثر:
🔸تعداد کلمات:
بخش تخصصی: ۱۱٠٠ الی ۳٠٠٠کلمه
بخش مردمی: حداقل ۳٠٠ کلمه
🔹هر شرکتکننده میتواند یک اثر ارسال کند.
🔸هر شخص فقط اجازه شرکت در یکی از بخشهای مردمی یا تخصصی را دارد.
🔹روایتهای ارسالی نباید پیش از این در سایر جشنوارهها حائز رتبه و یا در کتاب و نشریه منتشر شده باشد.
🔹ذکر اطلاعات شامل: نام، نام خانوادگی، شماره تماس، آدرس محل سکونت در فایل ارسالی الزامی است.
🔸دبیرخانه جشنواره درصورت صلاحدید، آثار منتخب را با نام صاحب اثر چاپ خواهد کرد.
🔹آثار ارسالی باید در قالب فایل ورد و فونت ۱۴Bnazanin باشد.
🔸ذکر عنوان بخش تخصصی، مردمی یا ویژه در ابتدای فایل الزامی است.
🔺نحوه ارسال آثار:
ارسال اثر در پیامرسان بله و ایتا به شماره و شناسه:
٠۹۱۷۵۶۱۴۸۲٠
@festival_maahtab
🌐کانال اطلاعرسانی
https://ble.ir/festivalmaahtab
﷽
📌ماه رمضان که میشود دلمان میخواهد قرآن را از توی گنجه و سر طاقچه و وسط کتابخانه بکشیم بیرون و خوب نگاهش کنیم. میدانیم بهترین فرصت است برای چشمتویچشم شدن با جنابش؛ تا سنگهایمان را با هم وا بکنیم و مشخص کنیم قرار است یک سال آینده، قرآن دقیقا کجاهای زندگیمان جاری باشد و اصلا تا حالا کجاهایش جریان داشته.
حالا هم ماه رمضان است و این مواجهه شریف با قرآن را میتوانیم -و خوب است- بنویسیم.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوعات «ماه مبارک رمضان» و «قرآن در زندگی روزمره».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌ماه رمضان که میشود دلمان میخواهد قرآن را از توی گنجه و سر طاقچه و وسط کتابخانه بکشیم بیرون و خ
لطفا به ساعت شروع برنامه این هفته، دقت بفرمایید؛ ساعت ۱۵
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌ماه رمضان که میشود دلمان میخواهد قرآن را از توی گنجه و سر طاقچه و وسط کتابخانه بکشیم بیرون و خ
✅انشاءالله محفل روایتخوانی فردا طبق روال برگزار میشود. موضوع آزاد...
﷽
#پدر_ملت
🔻 «اندکی صبر، سحر نزدیک است»
از دم صبح که خبر را فهمیده بود، بالش و پتویش را آورده بود توی سالن، روبروی تلویزیون. گاهی چشمهایش را باز میکرد، از زیرنویس صحفهی مانیتور خبرها را میخواند و دوباره پلکهایش را روی هم فشار میداد؛ انگار دلش میخواست بخوابد و برای چند دقیقه هم شده، خیال کند همه چیز خواب بوده.
گفتم : «بلند شو ! دیگه نخواب. تو که خوابت نمیبره.» هیچ عکسالعملی نشان نداد؛ فقط، مثل چند دقیقهی قبل، صفحهی تلفن همراهش را روشن کرد. سرکی لابهلای گروه وکانالهای ایتا کشید و دوباره سرش را روی بالش گذاشت و پتو را تا میرسید کشید بالا. باز صدایش زدم. سرش را بالا آورد و با بغض گفت: «حوصله ندارم.» پتو را کنار زد، نشست. با صدای خش دار گفت: «چِرو سپاه هیچ کاری نکِرد؟ مِی میشه همیطو الکی، الکی رهبر یه مملکتی رو بزنن؟!»
دلم میخواست بنشینم کنارش و به همدردیَش، تمام این غم سنگین را از چشمهایم بیرون بریزم؛ اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«خب، رهبرمون خودش، گفته بود مردم زیر آتیش باشن و من جای امن؟»
همانطور که نگاهش سمت تلویزیون بود گفت: « باید میرفت تو پناهگاهی، جُویی. خب او مث ما نبود که، رهبر نود ملیون آدم بود.»
همانطور که پتویش را تا میکردم گفتم: «بلندشو! دس صورتتو بوشور! اقد بُق نکن. دیدی وقتی حاجی از مکه میاد، جلوش قربونی میکنن. هرچی هم اسم ورسم دارتر باشه ذبحشون بزرگتره. مَشتی! حاجی مون می خواد از مکه بیاد.
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر_ملت
🔻 «تودههای بیوطن»
دردهای دوتا توده توی گردنم بیشتر شده بود. مخصوصا آن که به رگ گردنم چسبیده. بعد از اِم ار آی فهمیدم، قسمتی از سردردها و ضعف بیناییام مال همین تودههاست.
جراح عمومی گفت: «باید نمونه بگیری تا بدونیم خوش خیمه یا نه.»
دلیل ایجاد را که پرسیدم گفت : «ممکن است عفونت از دندان ، گوش یا ویروسی وارد غدد لنفاویت شده باشد.»
خیلی مراقب سلامتی خودم هستم، اما دنیاست و دردش ،دنیاست و آدمهای پردردش.
دنیا و آدمهای دردسازش، آدمهایی که رعایت نمیکنند و غده میشوند بیخ رگ گردن کشورشان.
صدای هلهله و کِل را که شنیدم. بیشتر سر و گردنم تیر کشید . دستم را کشیدم روی گردنم.
به سید گفتم: «میدانی دلیل اینکه یک عده از حمله به کشورشان خوشحالند، چه است ؟»
آن لحظه هنوز نمیدانستم دلیلشان، رفتن جانمان از تن و یتیم شدنمان بود. البته از لحظه خبر حمله دلشوره و گاهی گریه بیخ گلویم را میگرفت.
اما آن لحظه نمیدانستم. سید هم مشغول رصد واحدها بود.
«میدونی مصطفی! عفونت و سرطان اسرائیل و آمریکا از طریق شبکه اینترنشنال و غیره رسیده به این غدههایی که باید پای کار وطن باشن اما سرطان ریخته و حالا دارند با هوچی بازی، بیش از اندازه زیاد بودن خودشون رو نشون میدن. یعنی میخوان بگن ما بیش از اندازهایم و تکثیر بشن.
و هربار با حرکتی دردشون رو میندازن توی تن وطن.
اینها بیشترشون برن نمونه بدن قطعا بدخیمن.
اونم روی رگ گردن وطن.»
تندی جلویم رد شد.
رفت سمت آشپزخانه. گوشیاش را از شارژ درآورد رفت سمت پنجره .
_خو حالا علاج چیه؟
منم گفتم: «به قول خوانندهه.»
نامش آن لحظه یادم رفت.
«علاج،در وطن است ،دنیا همهاش لب ودهن است.
باید درمون بشن وگرنه کشورو از پا درمیارن.»
سید پرده را کمی کنار زد.
«پاشو بیا پشت پنجره. اون پیرزن اونطور کل میکشه به نظرت علاج میشه. یعنی ندیده سرطان قبل انقلابو؟! ندیده جنگو؟ ندیده همین 12 روز و الانو؟»
نمیدانستم چه جواب بدهم.
برگشتم روی مبل رو به روی تلوزیون و همانطور که کتاب را باز کردم دعای توسل بخوانم گفتم:
«دیگه من نمیدونم. یا باید غدهی سرطانی رو برداشت و نابود کرد یا
اصلا ولش کن.»
درد، ول کن نبود. توی این اوضاع هم نمیشد دکتر رفت.
چشمم توی دعا بود.
توی ذهنم گفتم:
«خدایا نکنه این سرطان گرفتهها خوشحالیشون و خبری که با جیغ و کف زدن میدن، راسته؟
خدایا! من با این درد بمیرم اما آقام چیزیش نباشه. خدا! عمرم رو بگیر بزار رو عمر آقام.»
سرم را تکان دادم فکرهای بیخود بروند.
ریحانهسادات با اضطراب سرشبش از آن تهدیدها، کنارم روی مبل خوابش برده بود. درد باز آمد بیخ گردنم. ماساژ دادم افاقه نکرد.
حرفش که توی گروه روایت آمد، همه دلداریام میدادند که دارند فرافکنی میکنند .
تا سحر به خودم پیچیدم.
گروه را که باز کردم،یاصاحب صبر! خبر پشت خبر.
حالا جز گردن ، سر و قلبم هم تیر میکشید .
غدههای سرطانی ریخته شده توی بعضی هم وطن !که نه، بی وطنها سمت قلبمان رفته بودند.
تا به حال از غم کسی توی سرم نزدم. حتی همین چند ماه قبل از داغ دایی جوانم .
اما خودم را به زمین میزدم و توی سرم میزدم.
سید نتوانست جلویم را بگیرد.
از ترس بیدارشدن بچه ها و اینکه دردم به گوش همسایهها نرسد. توی خفگی فریاد زدم.
دست گذاشتم روی تودهی توی گردنم .
«خدایا! مگه درد ندارم ،خوب درد و بلای آقامم بهش اضاف میکردی میزدی توی گردنم تا من زنده نباشم ببینم نیست.»
انقدر خودم را زدم و گریه کردم که بیحال شدم.
سر سجادهی نماز صبح بودم. کمرم بلند نشد بایستم .
نمازم را توی گیجی و ماتی خواندم.
کمی به خودم آمدم. انتهای نماز، سجده
شکر کردم. اگر تودهای روی رگ گردنم هست اما توده و غدهای روی رگ گردن کشورم نیستم.
✍️ #خاطره_کشکولی
🌐@khak04
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «چشم و چراغ خانه»
قرار گذاشته بودیم خانه را که اجاره کردیم، اولین چیزی که تویش میگذاریم، عکس آقا باشد. دوماهی مانده بود به عروسیمان. گفتم: «من یه عکس خوب از آقا دارم.» همسرم گفت: «منم یه عکس خوب دارم. شاسیشده و آماده.» کلی با هم کلکل کردیم که عکس چه کسی برود روی دیوار اولین خانهمان. آخرش همسر پیروز شد. خداییش عکس خوبی هم داشت. آقا را نشان میداد در حال نماز، کنار ضریح حرم حضرت سید علاءالدین حسین علیهالسلام. عکس را برداشتیم و رفتیم خانهی خالی. میخواستم عکس جایی باشد که همه ببینند. مبلها را ذهنی توی سالن چیدیم. عکس را گذاشتیم روی دیوار روبهرویش. حالا انگار خانه همه چیز داشت. حتی اگر خالی بود. همسر گفت: «مهمونی رو همون اول برای بعضیها کوفت میکنیا.» گفتم : «مشکل خودشونه.»
و درست میگفت. عید همان سال توی عید دیدنیها بعضی مهمانها حالشان گرفته میشد و بعضی هم، لبخند صورتشان را پهن میکرد. یادم هست یکی از آقایان فامیل تا عکس را دید، برگشت سمت خانمش و گفت: «خانم! نگاه عکس آقارو. گفتم ما هم یه عکس بزاریم تو خونهمون.» یکبار هم یکی از نقاشیهایم را برده بودم پیش استاد. بخشی از خانهمان را کشیده بودم با پس زمینهی دیوار مزین به عکس آقا. استاد نگاهی به نقاشی کرد و گفت: «این عکس آقاست؟» توی دلم گفتم: «بله جناب استاد! حتی توی ضدانقلاب ِلائیک هم میدانی آقای ما خیلی آقاست.» خانهی جدید هم که رفتیم، خودم عکس را بغل کردم و بردم. حالا دو روز است که هر وقت نگاهم به عکس میافتد، دلم چند پاره میشود. عکسی که ده سال است چشم و چراغ خانهمان است. روبهروی عکس میایستم و میگویم: «آقاجان! تا وقت ظهور منتظرت میمانیم .»
✍️ #معصومه_کلانتری
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر_ملت
🔻 «دیدار»
نه جای اضافه گفتن بود و نه وقت اضافه شنیدن. بهار بود و دستهی برگههای صحیح نشدهی مستمر بچهها روی مبل کنار هال تلنبار. دو هفتهای به قرار هر سالهی معلمها، مانده بود. اسمم برای گفتن حرفهای پدر_فرزندی در آمده بود. اولش بُهت جلوی کلمهها را گرفته بود و بعد فکر اینکه چه بگویم و چطوری حرف بزنم. شب سومی بود که تا صبح بیدار بودم. خواب روی صدایم نشسته بود. تاب و توان چشمم رفته بود. حرف زیاد بود و کلمهها از سر و کلهی هم بالا میرفتند. باید لُبّ کلام مینشست توی نوت گوشیام. فکر نمیکردم حرف زدن جلوی آقا اینقدر سخت باشد. آرشیو دیدارها را زیر و رو کردم. دانشجوها پشت تریبون میایستادند و حرف میزدند. دیدار معلمها اما جنسش فرق میکرد. اولین باری بود که میخواستیم گزارش کارهای مقاومتی کلاس درسمان را به آقا بدهیم. صادق تلفنی پای کار بود. خواب او هم آب رفته بود. اما شب آخری تنها بودم و باید فوری متن را میرساندم دست آقای رستمی. بیخوابی وزنش را انداخته بود روی مغزم. آف داده بودم. با همان نورونهایی که یکی در میان روشن بودند کار را تمام کردم. از آن لحظه جایم را پهن کردم درِ پیامرسان بله و منتظر نتیجهی پیامم ماندم. هرروز مثل شاگردها پا جفت میکردم. تایمر گوشی تنظیم بود که زمان خواندنم بیقاعده نشود. ده بار بیشتر میخواندمش. چند تا خواسته هم گذاشته بودم کنج ذهنم که از آقا بخواهم. عبا برای صادق و دعا برای عاقبت به خیریمان. یک دعای یواشکی هم داشتم گفتم اجازه میگیرم و میروم نزدیکتر، طوری که کسی نفهمد، برایشان میگویم. اردیبهشت داشت تمام میشد که خبر دیدار معلمها آمد روی سایت. آن هم برای فردای همان روز. هاج و واج مانده بودم. آقای رستمی کمکاری را از معاونت پرورشی بیت میدید. دستم جایی بند نبود. دلم را راضی کردم که نوشتههایت میماند برای بعد. برای اولین باری که آقا را ببینی و حرفهای نزدهی معلمهای مقاومتی را برایشان بگویی. خدا نخواست. حالا توی سحر دوشنبه یازده اسفند چهارصد و چهار تلویزیون دارد «یا ایتها النفس المطمئنه»ی عبدالباسط را میخواند. آقای همه فن حریفمان رفته و ما معلمهای مقاومتی هم مثل خیلی از شاعرها، شبیه دانشمندهای جوان پای کار، عین طلبههای ولایت_فهم و مثل آرمیتا و بچه های شهدا ... یتیم شدهایم.
✍️ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar