eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
585 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 «به کدامین اسم صدایت بزنم؟ » یک‌شبه تا گردن فلج شد. آن‌هم با بیماری ناشناخته‌ای که تا حالا اسمش را نه شنیده بودیم و نه جایی دیده بودیم.‌ تا رساندیمش بیمارستان و بستری شد نصف عمر شدیم. گیج و مات و حیران. صبح جمعه بود که اتفاق افتاد. ساعت هفت صبح صدایش زدم برای کلاس ریاضی.نزدیک امتحانات نهایی پنجم بود و علی توی درس ریاضی لنگ می‌زد . ثبت‌نامش کرده بودم کانون ریاضی و روز جمعه جبرانی گذاشته بودند. به سختی با کلی غر زدن از جایش بلند شد. _کمرم درد می کنه. نرم کلاس؟ عصبانی شدم. همیشه دنبال بهانه‌ای بود که از زیر کلاس رفتن شانه خالی کند. _پاشو پاشو تنبلی نکن. الان سرویست میاد معطل می‌شه. بلندش کردم. دست و رو شست و لقمه‌ای توی دهانش گذاشت و رفت پایین. از پنجره نگاهش می‌کردم. موقع سوار شدن احساس کردم پایش را به سختی بلند کرد و توی ماشین گذاشت. نیم ساعت نشده برگشت. _چی شد پس. بی حال بود و خواب‌آلود. _کلاس تشکیل نشد. روی تختش دراز کشید و خوابید. ساعت دوازده بلند شد. لنگان لنگان رفت دستشویی. همیشه به جای راه رفتن می‌دوید. داشتم سفره‌ی ناهار پهن می‌کردم که صدای افتادن چیزی من را وحشت زده کشاند سمت دستشویی. هراسان در را باز کردم. کف دستشویی افتاده بود. _چکار می‌کنی بچه؟! ، چرا درست راه نمی‌ری؟ زدی خودت رو نجس کردی؟ فقط نگاهم کرد ، بی‌حال و بی‌رمق. بلندش کردم‌ و شلنگ گرفتم روی دست و پایش. آوردمش بیرون. به سختی راه می‌رفت.دلم آشوب شد. نشاندمش کنار سفره. غذا که کشیدم، قاشق از دستش افتاد توی بشقاب. من و پدرش وحشت کردیم. حمید قاشق را برداشت و داد دستش. _درست بابا! چرا همیشه عجله می‌کنی؟ اما دوباره قاشق از دستش افتاد . فرم دستش تغییر کرده بود. حمید زنگ زد به یکی از دوستانش که دکتربود. موقع صحبت، رنگ چهره‌اش پریده بود. گوشی را که قطع کرد گفت:«می‌گه اگر تا عصر بدتر شد، برسونیدش بیمارستان.» خواهرم زنگ زد:« میای عصری بریم باغ جنت؟» زدم زیر گریه. _علی حالش خوب نیست. و وضعیتش را که توضیح دادم . خواهرم سریع گوشی را قطع کرد و ده دقیقه بعد زنگ زد. _مریم! زنگ زدم به دکتر قانعی، همسایه مون. گفت سریع برسونیدش بیمارستان. این گلین‌باره است. _چی؟ گیلن‌باره چیه؟ _حالا برین سریع بیمارستان، منم میام.برات می‌گم. رفتیم بیمارستان کودک شهید دستغیب. ازمایش گرفتن و سریع با آمبولانس منتقل شد بیمارستان نمازی. حالا روی ویلچر نشسته بود. بی‌حال و رنگ پریده. توی اتاق ویژه بستری شد. و تحت مراقبت و بعد آی‌سی‌یو. و‌ حالا تا گردن فلج شده بود با درد فراوان. کلی دستگاه وصل کردن و سرم دارو .ماندگار شدیم. داشتم جان می‌دادم وقتی علی را این‌طور می‌دیدم و هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. مثل یک تکه گوشت افتاده بود روی تخت. بچه‌ای که تا چند روز قبل حتی موقعی که داشتم ازش درس می‌پرسیدم بدو بدو می‌کرد و بالا و‌ پایین می‌پرید. از نه شب، من بیمارستان می‌ماندم تا سه بعدازظهر فردا که حمید از سرکار بیاید و جایمان را عوض کنیم. روز نهم بود.صبح خانم دکتر آمد بالای سر علی. نگران نگاهم کرد:« باید توی ریه‌اش، دستگاه بذاریم.چون هر‌آن ممکنه ریه‌ها فلج بشن و تنفس مختل. » انگار زیر پایم را خالی کردند.فرو‌ریختم. «یا ارحم الراحمین چی داره به سرمون میاد؟!» _خانم دکتر! این خیلی سخته، خیلی اذیت میشه ؟ _چاره ای نیست. متاسفانه بیماری رو‌ به پیشرفته و نمی‌تونم ریسک کنم، بچه به خطر بیفته.البته تا بشه صبر می‌کنم. این بیماری ممکنه مغزش رو هم درگیر کنه. آزمایش‌های امروزش خوب نبوده. قلبم داشت می‌ایستاد. به چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های گودرفته‌ی علی نگاه کردم. دلم می‌خواست جیغ بکشم و سرم را به در و دیوار بکوبم.درمانده شده بودم. دست‌های بی‌جان علی را در دستم گرفتم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. « یا ارحم الراحمین! به داد بچه‌م برس. » فشار خستگی ، بی‌خوابی ،اضطراب و نگرانی امانم را بریده بود. حسابی عصبی شده بودم و دیگرتحمل وضعیت بدتری را نداشتم. حال حمید بهتر از من نبود.او هم داشت جان می‌داد. آمدم خانه. تنها بودم با دلی پراز درد. با بغض چند روز مانده در گلو. رفتم توی آشپزخانه، گوشیم را گذاشتم روی کابینت یک لیوان آب بخورم. بی تاب شدم. صدای ضجه‌ام بلند شد. _خدایا بداد طفلم‌ برس. نزار بیشتر از این زجر بکشه. چقدر صدات بزنم. چقدر یا ارحم الراحمین بگم،جوابُم ندی؟! چطوری صدات بزنم ؟ بگو با کدوم اسمت صدات بزنم. با کدوم اسم که جواب بدی. صدای گریه‌ام بلند بود و تمام پهنای صورتم اشک. گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. از هول آنکه از بیمارستان باشد . با صدای گرفته جواب دادم. _بله بفرمایید. شما؟ _سلام خانم کریمی! من مدیر مدرسه‌ی علی هستم.
با بی‌حوصلگی گفتم :«ببخشید من شماره‌تون رو نداشتم. به‌جا نیاوردم.» _خواهش می‌کنم.خانم کریمی من الان مشهدم. روبروی ایوان طلا، یه دفعه یاد شما افتادم و علی. خیلی دعاش کردم و زنگ زدم گوشی رو بگیرم روبروی حرم شما هم دعا کنید. گریه امانم را برید. دلم پر کشید سمت ایوان طلا و پنجره فولاد. پاهایم نای ایستادن نداشت. پهن شدم روی زمین. سر گذاشتم به سجده. دیگر مالک ضجه‌هایم نبودم. _خدایا! با اسم رضا صدات بزنم با اسم رضا صدات بزنم؟ یا سریع الرضا! علی منو نجات بده.یا سریع الرضا! صبح کنار علی داشتم صورتش را با پنبه‌ی خیس تمیز می‌کردم. پرستار آمد برای گرفتن خون. باید میزان اکسیژن خونش، هر‌روز چک می‌شد. این مدل خون گرفتن از مچ دست، خیلی دردناک بود. اما چاره‌ای هم نداشتند. علی گریه می‌کرد و من هم بی‌تاب‌تر از او. ساعت دو بعدازظهر دکتر آمد. با لبخندی شیرین، نگاهی به علی کرد و دست کشید روی سرش. _خانم‌کریمی! وضعیت پسرتون خدا رو شکر تغییر کرده. بیماری متوقف شده.خیلی عجیب بود برام . اگر همین‌طور پیش بره می‌تونیم تا چند روز دیگه بفرستیمش بخش و ان‌شاء‌الله مرخصش کنیم. و‌ همین‌طور هم شد. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتاب «فندق السفیر» را می‌شنویم از زبان نویسنده‌اش؛ سرکار خانم طیبه فرید. ‌ 📖و می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری «حجت‌الاسلام طبیب‌زاده». ‌ 📋ترتیب برنامه: ماجـرای کتاب گلستــان‌خـــوانی همراه با پذیــــرایی؛ «افـــــطاری ســاده» ‌ 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «باران رحمت در دل کویر» دو استکان چای می‌ریزم و سینی را روی گل‌میز می‌گذارم. روی مبل کنارش می‌نشینم. نگاه مبهوتش را از تلوزیون به من می‌دهد. می‌گویم: «کرمان که بودم، ترم اول دانشگاه برایم کمی سخت گذشت. یک شب خیلی دلم گرفته بود. به بچه‌های اتاق که شب بخیر گفتم، پرده را کشیدم و روی تختم دراز شدم. بغضِ هفتگی‌ام را فرو دادم و اشک گوشه‌ی چشمم را با سر انگشتم پاک کردم. از اول مهر ماه همه شنبه شب‌ها بغض می‌کردم؛ دفتر یادداشت برداریم از سخنرانی‌‌‌ها را ورق می‌زدم و آن وقت بیشتر قدر آن جملات را می‌دانستم. چند هفته‌ای بود که دلم لک زده بود برای یک روضه، برای یک «الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب...» و صدای «الهی العفو» گفتن دسته جمعی‌مان در سوله سیمانی. جایی که شنبه‌‌ شب‌ها پاتوق ثابتم بود و حتی مدیر مدرسه و دبیر شیمی هم از آن با خبر بودند و خانم دبیر گاهی به طعنه می‌گفت: «مسیحیا یکشنبه می‌رن کلیسا، شما شمبه می‌رین کانونِ انجوی!» در حال و هوای خودم بودم که هم‌اتاقی صدایم زد، پرده را کنار زد و لبه تختم نشست‌: _تو برد بسیج زده بود یکشنبه‌ها مسجد دانشگاه برنامه دارن. می‌تونیم با سرویسای هفت و رب برگردیم؛ قبل از هشت هم خوابگاهیم. این جمله‌ها برایم یک پیشنهاد ساده نبود؛ نفس تازه‌ بود در هوای گرفته. فردا شبش با هم به مسجد رفتیم. خبری از جمعیت کیپ تا کیپ و هیس هیس انتظامات نبود. بیست سی تایی دانشجو، پراکنده نشسته بودند. ما هم جایی در وسط مسجد نشستیم و انگار هردو معذب باشیم، از هم فاصله گرفتیم. بعد از قرائت قرآن، مسجد نیمه تاریک شد. مداح «بسم الله» آهنگینش را که گفت، دیگر حواسم نبود چه می‌خواند. چادرم را روی سرم کشیدم و زانوهایم را بغل کردم. شده بودم مثل بچه‌ای که بعد از چند‌ ساعت گم شدن، مادرش را بین جمعیت، پیدا کرده بود و های‌های گریه می‌کرد.» اشک در چشمان همسرم حلقه زده. انگار که او هم دارد خاطراتش را مرور می‌کند. چایمان سرد شده. استکان را دوباره روی میز می‌گذارم و می‌گویم: «از آن به بعد یکشنبه‌ها هم برایمان «روز خدا» شد. هرجا بودیم باید خودمان را به «هئیت امیرالمؤمنین» می‌رساندیم و «مولای یا مولای» و «اشکای روضه آبرومونه/نوکری تو آرزومونه» رو دسته جمعی با صدای مداحی «عادل رضایی» می‌خواندیم.» چشممان به صفحه تلویزیون است. به عکس مرد میکروفون به دست، با پیراهن و شلوار خاکی که زیرش نوشته: «حاج عادل رضایی، شهید حادثه تروریستی کرمان» پاورقی: کانونِ انجوی: کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز که در آن سال‌ها شنبه شب‌ها به طور منظم جلسه هفتگی‌شان برگزار می‌شد. عادل رضایی: مداح هئیت دانشجویی دانشگاه شهید باهنر کرمان که در حادثه تروریستی ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ به شهادت رسید. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
💠دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار می‌کند: نخستین جشنواره روایـــت‌نویـــسی «مــــاه‌تاب» در سه بخش تخصصی، مردمی، ویژه. 🔖موضوعات رمضان شیرین من: بهترین خاطرات از ماه رمضان زندگی قرآنی: مواجهه با قرآن در زندگی روزمره تحول: تحولات روحی‌معنوی پایدار 📌بخش ویژه: روایت با محوریت حاج رمضان (شهید محمدسعید ایزدی) 🗓مهلت ارسال آثار: پایان ماه مبارک رمضان 🏆جوایز: بخش تخصصی: رتبه اول: ۱٠میلیون تومان جایزه نقدی رتبه دوم: ۸میلیون تومان جایزه نقدی رتبه سوم: ۶میلیون تومان جایزه نقدی بخش مردمی: رتبه اول: ۶میلیون تومان جایزه نقدی رتبه دوم: ۵میلیون تومان جایزه نقدی رتبه سوم: ۴میلیون تومان جایزه نقدی بخش ویژه: ۶میلیون تومان جایزه نقدی 🔰مقررات و مشخصات اثر: 🔸تعداد کلمات: بخش تخصصی: ۱۱٠٠ الی ۳٠٠٠کلمه بخش مردمی: حداقل ۳٠٠ کلمه 🔹هر شرکت‌کننده می‌تواند یک اثر ارسال کند. 🔸هر شخص فقط اجازه شرکت در یکی از بخش‌های مردمی یا تخصصی را دارد. 🔹روایت‌های ارسالی نباید پیش از این در سایر جشنواره‌ها حائز رتبه و یا در کتاب و نشریه منتشر شده باشد. 🔹ذکر اطلاعات شامل: نام، نام خانوادگی، شماره تماس، آدرس محل سکونت در فایل ارسالی الزامی است. 🔸دبیرخانه جشنواره درصورت صلاحدید، آثار منتخب را با نام صاحب اثر چاپ خواهد کرد. 🔹آثار ارسالی باید در قالب فایل ورد و فونت ۱۴Bnazanin باشد. 🔸ذکر عنوان بخش تخصصی، مردمی یا ویژه در ابتدای فایل الزامی است. 🔺نحوه ارسال آثار: ارسال اثر در پیام‌رسان بله و ایتا به شماره و شناسه: ٠۹۱۷۵۶۱۴۸۲٠ @festival_maahtab 🌐کانال اطلاع‌رسانی https://ble.ir/festivalmaahtab
﷽ 📌ماه رمضان که می‌شود دلمان می‌خواهد قرآن را از توی گنجه و سر طاقچه و وسط کتابخانه بکشیم بیرون و خوب نگاهش کنیم. می‌دانیم بهترین فرصت است برای چشم‌توی‌چشم شدن با جنابش؛ تا سنگ‌هایمان را با هم وا بکنیم و مشخص کنیم قرار است یک سال آینده، قرآن دقیقا کجاهای زندگی‌مان جاری باشد و اصلا تا حالا کجاهایش جریان داشته. حالا هم ماه رمضان است و این مواجهه شریف با قرآن را می‌توانیم -و خوب است- بنویسیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوعات «ماه مبارک رمضان» و «قرآن در زندگی روزمره». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «اندکی صبر، سحر نزدیک است» از دم صبح که خبر را فهمیده بود، بالش و پتویش را آورده بود توی سالن، روبروی تلویزیون. گاهی چشم‌هایش را باز می‌کرد، از زیرنویس صحفه‌ی مانیتور خبرها را می‌خواند و دوباره پلک‌هایش را روی هم فشار می‌داد؛ انگار دلش می‌خواست بخوابد و برای چند دقیقه هم شده، خیال کند همه چیز خواب بوده. گفتم : «بلند شو ! دیگه نخواب. تو که خوابت نمی‌بره.» هیچ عکس‌العملی نشان نداد؛ فقط، مثل چند دقیقه‌ی قبل، صفحه‌ی تلفن همراهش را روشن کرد. سرکی لا‌به‌لای گروه وکانال‌های ایتا کشید و دوباره سرش را روی بالش گذاشت و پتو را تا می‌رسید کشید بالا. باز صدایش زدم. سرش را بالا آورد و با بغض گفت: «حوصله ندارم.» پتو را کنار زد، نشست. با صدای خش دار گفت: «چِرو سپاه هیچ کاری نکِرد؟ مِی میشه همیطو الکی، الکی رهبر یه مملکتی رو بزنن؟!» دلم می‌خواست بنشینم کنارش و به همدردیَش، تمام این غم سنگین را از چشم‌هایم بیرون بریزم؛ اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«خب، رهبرمون خودش، گفته بود مردم زیر آتیش باشن و من جای امن؟» همان‌طور که نگاهش سمت تلویزیون بود گفت: « باید می‌رفت تو پناهگاهی، جُویی. خب او مث ما نبود که، رهبر نود ملیون آدم بود.» همان‌طور که پتویش را تا می‌کردم گفتم: «بلندشو! دس صورتتو بوشور! اقد بُق نکن. دیدی وقتی حاجی از مکه میاد، جلوش قربونی می‌کنن. هرچی هم اسم ورسم دارتر باشه ذبحشون بزرگتره. مَشتی! حاجی مون می خواد از مکه بیاد. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «توده‌های بی‌وطن» دردهای دوتا توده توی گردنم بیشتر شده بود. مخصوصا آن که به رگ گردنم چسبیده. بعد از اِم ار آی فهمیدم، قسمتی از سردردها و ضعف بینایی‌ام مال همین توده‌هاست. جراح عمومی گفت: «باید نمونه بگیری تا بدونیم خوش خیمه یا نه.» دلیل ایجاد را که پرسیدم گفت : «ممکن است عفونت از دندان ، گوش یا ویروسی وارد غدد لنفاویت شده باشد.» خیلی مراقب سلامتی خودم هستم، اما دنیاست و دردش ،دنیاست و آدم‌های پردردش. دنیا و آدم‌های دردسازش، آدم‌هایی که رعایت نمی‌کنند و غده می‌شوند بیخ رگ گردن کشورشان. صدای هلهله و کِل را که شنیدم. بیشتر سر و گردنم تیر کشید . دستم را کشیدم روی گردنم. به سید گفتم: «می‌دانی دلیل این‌که یک عده از حمله به کشورشان خوشحالند، چه است ؟» آن لحظه هنوز نمی‌دانستم دلیلشان، رفتن جانمان از تن و یتیم شدنمان بود. البته از لحظه خبر حمله دلشوره و گاهی گریه بیخ گلویم را می‌گرفت. اما آن لحظه نمی‌دانستم. سید هم مشغول رصد واحدها بود. «میدونی مصطفی! عفونت و سرطان اسرائیل و آمریکا از طریق شبکه اینترنشنال و غیره رسیده به این غده‌هایی که باید پای کار وطن باشن اما سرطان ریخته و حالا دارند با هوچی بازی، بیش از اندازه زیاد بودن خودشون رو نشون میدن. یعنی میخوان بگن ما بیش از اندازه‌ایم و تکثیر بشن. و هربار با حرکتی دردشون رو می‌ندازن توی تن وطن. این‌ها بیشترشون برن نمونه بدن قطعا بدخیمن. اونم روی رگ گردن وطن.» تندی جلویم رد شد. رفت سمت آشپزخانه. گوشی‌اش را از شارژ درآورد رفت سمت پنجره . _خو حالا علاج چیه؟ منم گفتم: «به قول خوانندهه.» نامش آن لحظه یادم رفت. «علاج،در وطن است ،دنیا همه‌اش لب ودهن است. باید درمون بشن وگرنه کشورو از پا درمیارن.» سید پرده را کمی کنار زد. «پاشو بیا پشت پنجره. اون پیرزن اونطور کل میکشه به نظرت علاج میشه. یعنی ندیده سرطان قبل انقلابو؟! ندیده جنگو؟ ندیده همین 12 روز و الانو؟» نمی‌دانستم چه جواب بدهم. برگشتم روی مبل رو به روی تلوزیون و همان‌طور که کتاب را باز کردم دعای توسل بخوانم گفتم: «دیگه من نمی‌دونم. یا باید غده‌ی سرطانی رو برداشت و نابود کرد یا اصلا ولش کن.» درد، ول کن نبود. توی این اوضاع هم نمیشد دکتر رفت. چشمم توی دعا بود. توی ذهنم گفتم: «خدایا نکنه این سرطان گرفته‌ها خوشحالیشون و خبری که با جیغ و کف زدن میدن، راسته؟ خدایا! من با این درد بمیرم اما آقام چیزیش نباشه. خدا! عمرم رو بگیر بزار رو عمر آقام.» سرم را تکان دادم فکرهای بیخود بروند. ریحانه‌سادات با اضطراب سرشبش از آن تهدیدها، کنارم روی مبل خوابش برده بود. درد باز آمد بیخ گردنم. ماساژ دادم افاقه نکرد. حرفش که توی گروه روایت آمد، همه دلداری‌ام می‌دادند که دارند فرافکنی می‌کنند . تا سحر به خودم پیچیدم. گروه را که باز کردم،یاصاحب صبر! خبر پشت خبر. حالا جز گردن ، سر و قلبم هم تیر می‌کشید . غده‌های سرطانی ریخته شده توی بعضی هم وطن !که نه، بی وطن‌ها سمت قلبمان رفته بودند. تا به حال از غم کسی توی سرم نزدم. حتی همین چند ماه قبل از داغ دایی جوانم . اما خودم را به زمین می‌زدم و توی سرم می‌زدم. سید نتوانست جلویم را بگیرد. از ترس بیدارشدن بچه ها و این‌که دردم به گوش همسایه‌ها نرسد. توی خفگی فریاد زدم. دست گذاشتم روی توده‌ی توی گردنم . «خدایا! مگه درد ندارم ،خوب درد و بلای آقامم بهش اضاف می‌کردی می‌زدی توی گردنم تا من زنده نباشم ببینم نیست.» انقدر خودم را زدم و گریه کردم که بی‌حال شدم. سر سجاده‌ی نماز صبح بودم. کمرم بلند نشد بایستم . نمازم را توی گیجی و ماتی خواندم. کمی به خودم آمدم. انتهای نماز، سجده شکر کردم. اگر توده‌ای روی رگ گردنم هست اما توده و غده‌ای روی رگ گردن کشورم نیستم. ✍️ 🌐@khak04 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar