eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «امتحان توحید» امروز ظهر که خبر غیر رسمی شهادت آقای لاریجانی را شنیدم، دلم خیلی شکست. اصلاً دردم گرفت. ‌فکر می‌کردم بعد از خبر رفتن رهبر و سرداران بزرگمان، دیگر قرار نیست از خبرهای این‌چنینی تا این حد متأثر شوم. توی دلم ادا در می‌آوردم که من غم بزرگ را تحمل کرده‌ام. آبدیده شده‌ام! به قول کتاب‌های زرد روانشناسی، قورباغه‌ام را قورت داده‌ام! ‌اما زهی خیالِ باطل! وَر منطقی ذهنم، آن که سال‌هاست کار منابع انسانی می‌کند، از آن پشت داد می‌زد که درست است آدم‌ها فقط چرخ‌دنده‌های سیستم‌اند اما خیلی فرق می‌کند کدام چرخ‌دنده کجا قرار گرفته باشد. آدم‌ها با خصوصیت‌های منحصر به فرد شخصیتشان، می‌توانند در جایگاه‌های متفاوت بدرخشند. ‌شهید لاریجانی، از آن‌ها بود. از آن‌ها که خدا خدا می‌کنی جانشین‌پروری‌اش خوب بوده و دست کم چندتایی شبیه خودش را تربیت کرده باشد. ‌امشب اما، وقتی توی تجمع، خانمی حال پریشانم را دید و آرام گفت: «آقای لاریجانی شهید شد؛ خدا ازش قبول کنه. نگران نباش! کار خدا رو زمین نمی‌مونه. خدا گیر بود و نبود آدم‌ها نیست. ما توکلمون بر خداست!» انگار پتو کشید روی دل گر‌ گرفته‌ام. بعد از آن، «الله اکبر»م را بلندتر فریاد زدم. ‌حالا دارم فکر می‌کنم شاید همه‌ی این اتفاقات، امتحان توحید برای ما مردم باشد. برای ما که قرار است بعد از توحید، نبوت را زندگی کنیم و به گفته‌ی رهبر شهیدمان، مبعوث شویم. پ‌ن: از بی‌وفایی دنیا همین بس که مردم را به مراسمی دعوت کنی و آن مراسم تشییع خودت باشد. ✍️ 🌐http://ble.ir/persianideass ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای جنتلمن» بسم الله سلام آقای جنتلمن. می‌خواهم برایتان اعتراف کنم‌. اعتراف می‌کنم زمان انتخابات ریاست جمهوری، آن‌قدر هجمه علیه‌تان زیاد بود که من دعادعا می‌کردم رد صلاحیت شوید. رد صلاحیت شدید و یک‌ نفس راحت کشیدم. اما وقتی رفتار آقامنشانه و سنجیده‌تان را بعد از ردصلاحیت‌شدن دیدم، توی خودم مچاله شدم. گفتم هرکسی جای ایشان بود قهر می‌کرد، آسمان و ریسمان می‌بافت، انتخابات را تحریم می‌کرد. شما هیچ کدام را نکردید. گفتید به نظر شورای نگهبان احترام می‌گذارم. گذشت. جنگ دوازده‌روزه رسید. درباره جنگ و مسائل آن مصاحبه‌ای کردید. توی همه کانال‌های خبری از مصاحبه‌‌ی دقیق و مهمتان می‌گفتند. ویدئوی مصاحبه را دانلود کردم و جمله به جمله‌تان را شنیدم. اولین بار بود این‌طور می‌نشستم پای صحبت‌های یک رجل سیاسی. وقتی گفتید از قیافه ترامپ هم معلوم است که کم می‌فهمد بلند‌بلند خندیدم و به قد غرورم اضافه شد. وقتی همه‌ی دنیا در برابر آن مردک موزرد سر خم می‌کردند شما به تمسخر می‌گرفتیدش. از همان موقع دیگر پیگیرتان شدم‌. هرجا اتفاقی و خبری می‌شد منتظر واکنش‌ها و توییت‌های شما می‌ماندم. توی همین جنگ رمضان‌ هم چشمم به دهان شما بود. منتظر بودم تا پای مصاحبه طولانی‌تان بنشینم. آمدید و دوباره سنگ تمام گذاشتید. با توییت‌هاتان آب روی آتش اضطرابم می‌ریختید. آرام و امیدوار می‌شدم. می‌دانستم جای درستی ایستاد‌ه‌اید و بار این اوضاع را خوب به دوش می‌کشید. دیشب که داشتم توی گروه، قربان صدقه‌تان می‌رفتم هیچ نمی‌دانستم امروز اضطراب نبودنتان قرار است اینجور یقه‌‌ام را بگیرد‌. نمی‌دانستم قرار است با قلبی نگران و چشمی خیس خبرها را بالا و پایین کنم تا بلکه توییت جدیدی ازتان ببینم، صدا و تصویری پیدا کنم. پیدا نکردم. هیچ خبری از شما نبود تا همین الان. خبرگزاری‌ها یکی‌یکی دارند پای عکستان انا لله و‌ انا الیه راجعون می‌گذارند. حالا داغ علیِ دیگری روی قلبم سنگینی می‌کند. سفرتان بخیر آقای جنتلمن. الان که دستتان باز‌تر است ما را ببخشید و برای ایرانمان بیشتر دعا کنید. ✍️ 🌐https://ble.ir/zahrarash1d1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای علی لاریجانی! شهادت بر شما مبارک» با خبر شهادتت انگار در دلم دود پیچید و سینه‌ام سنگین شد. هنوز نمی‌توانم بغضم را فرو بدهم. دوستت می‌داشتم، آرام بودی و باصلابت. شجاع بودی و وقت‌شناس. هیچ‌چیز نتوانست تو را از امام جامعه‌ات جدا کند. حتی رد صلاحیت شدن‌هایت. هرگز اجازه ندادی این کج سلیقگی‌ها خدشه‌ای در عزم راسخ تو برای پای کار انقلاب بودن، وارد کند. از تکه پرانی‌هایت به دشمن احساس قدرت می‌کردم. حرف‌هایت قوت قلب بود. البته که شهادت برازنده‌ی تو هست و همه‌ی یاران امام شهیدم. اما برای چون منی این بودن و خبر شنیدن ها، خیلی سخت است. اما ما هم پای کار بودن در شرایط سخت را در مکتب امام شهیدمان یاد گرفته‌ایم. رفتید اما پا جای پایتان می‌گذاریم. با قدم‌هایی بدون فاصله. حتی یک صدم ثانیه. هستیم بر عهدی که بستیم. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره دوازدهم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره دوازدهم ۲۸/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار شماره یازدهم.pdf
حجم: 2.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره یازدهم ۲۷/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عشقیزوفرنی» تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه‌هارَم بدید بالا! » پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد! لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه‌ش هم ترسیده که میگه شیشه‌ها رو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می‌کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می‌گازن و بنزین می‌سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می‌زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟» بنزین که زد سوار شد و گفت: «گروهان آزااااااد.» بچه‌هایش بار و بندیل ماشین پیمائی‌شان را از شیشه‌های ماشین سرریز کردند توی خیابان. مادر بچه‌هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه‌ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شما رو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟» طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه‌هاتونم عین بسیج مستضعفینه. شیشه‌هارو بدید بالا، یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا» از همه شیشه‌های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می‌کشید! باران تازه نم گرفته بود. حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق‌بازی‌اش تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد! ✍️ 🌐 https://ble.ir/ravadar https://eitaa.com/tayebefarid ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «پولتون رو بدین ایران... » «ما این‌جا هر روز سه تا سفره می‌نداختیم. دو تا سفره بزرگ و یه سفره کوچیک ولی الان فقط همون سفره کوچیک مونده. » وسط صحن مسجد به آن درندشتی سه چهار تا پیرمرد نشسته بودند با یکی دو تا جوان. بعد از غروب آفتاب افطارشان را خورده و به نماز ایستاده بودند. تا ما رسیدیم مسجد جامع اهل‌سنت خارگ، اعمال بعد از نمازشان هم تمام شده بود. آن احساس لعنتی همان‌جا سراغم آمد. وقتی ما را دیدند و حسابی تحویل‌مان گرفتند و مُهر آوردند تا نمازمان را بخوانیم و بعدش برویم سراغشان برای مصاحبه. فکر کردم این‌ها دارند برایمان فیلم بازی می‌کنند. حین مصاحبه هم مرد جوان، خیلی انقلابی موضع گرفت: «برای مرد امت محمد، شهید شدن جاودانگی و سعادته. » سالهاست که با اهل‌سنت ارتباط دارم و از میزان انقلابی بودن خیلی‌هایشان مطلعم ولی فکر نمی‌کردم توی جزیره خارگ با غلبه فضای عربی و اهل‌سنت هم این‌طور باشد. تا وسط‌های مصاحبه دل‌دل کردم و آخرش حرف دلم را زدم: «ناراحت نیستین ایران به کشورایی که عربن و حاکمانشون اهل‌سنتن حمله کرده؟» چشم‌های سه نفرشان یک‌طوری شد انگار چه سوالیست که پرسیده‌ام. «نع‌» را طوری ادا کردند که فک پایین‌شان بیش از حد معمول از فک بالایی فاصله گرفت: «طرف از تو خونه‌ش اجازه داده که بیا خارگو بزن. بعد ما بیایم ناراحت چی بشیم؟ هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش بشینه. همین عربا پول دادن تا اینا پایگاه زدن تو کشورشون. اینا فکر می‌کردن آمریکا ازشون محافظت میکنه ولی درواقع این‌ها داشتند از آمریکا محافظت می‌کردند.» تا این‌جای کار جواب‌هایش همان مدل صداوسیمایی خودمان بود. عقلم قبول می‌کرد ولی به دلم نمی‌نشست؛ تا پیرمرد وارد بحث شد. پیرمرد یک بار دیگر هم پریده بود وسط بحث و حین گفتن «اونا رهبرمون رو بردن. از جان برامون عزیزتر بود» بی‌هوا زده بود زیر گریه. آن‌جا غیررسمی بودنش برایم دلچسب بود. پیرمرد این‌جای بحث هم دو پایی پرید وسط مصاحبه: «خیلی جالبه. ما یه پسرخاله داریم تو کویت. سوالش کردیم سربازی نمیری؟ گفت: نه. ما پول میدیم آمریکایی‌ها بیان از کشورمون محافظت کنن. بچه‌هامون سربازی نمیرن. جاش درس میخونن. جنگ که شد بهش زنگ زدم. گفتم : چی شد؟! آمریکا نمیتونه از خودش محافظت کنه، چه‌طور میخواد از شما محافظت کنه؟ بیاید پولتون بدین ایران تا حواسش بهتون باشه. گفت: راستم میگی.» تعریف خاطره، وسط مصاحبه تصویری کار خودش را کرد و دلم هم به حرف‌هایشان رضا داد. جواب سوالم را که گرفتم، به بهانه جواب دادن به گوشی، از جمعشان فاصله گرفتم و رفتم کمی دورتر روی یک صندلی پلاستیک سفید نشستم. پیرمرد آمد سراغم. توی دستش چند تا شیشه عطر خنک بود که روی جداره بیرونی‌اش نوشته بود: رائحه‌الجنه. آن‌قدر برای شامه‌ام خوشایند بود که هر چند ثانیه یک بار می‌گرفتم جلوی بینی‌ام و چند نفس عمیق با مولکول‌های عطرآگین هوای اطرافش می‌کشیدم. صبر کردم تا وقت نماز عشایشان شود. نماز را به جماعت خواندیم. امام‌جماعت رکعت اول سوره فیل خواند و رکعت دوم قل یا ایها الکافرون. کاملا در فضای جنگی. دو رکعت‌ نماز شکسته‌مان که تمام شد، خواستیم برویم ولی صبر کردیم تا نمازشان تمام شود و خداحافظی کنیم. «ایشالا یه روز بیاید این‌جا تا پیروزی رو جشن بگیریم.» ✍️ 🌐https://eitaa.com/ravayat_nameh https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیزدهم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سیزدهم ۲۹/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar