eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «تو نابودی! » امشب کمی مدل آدم‌های تجمع تغییر کرده بود. پرچم به دست‌های جدید بیشتر شده بود و بعضی جمع‌ها فامیلی بود با همه‌ی تنوعش‌.‌ خاله بزرگه به آقاجون سبیلو می‌رسید سلام می‌کرد و دایی خنده‌رو لپِ بچه‌ها را می‌کشید تا دردشان بیاید. انگار که بعد از دید و بازدید عید گفته باشند خب حالا بیایید یک سر برویم خیابان. زنی که مقابلم ایستاده بود گمانم خاله کوچیکه بود. یک کاغذ اندازه دو بند انگشت توی دستش بود. خواندمش: «اسراییل تو نابودی!» خاله برگشت به طرفم و گفت: «اینو الان یه دختر اون وسط میدون داد بهم.» گفت: «تازه سواددار شده. کوچیکه ولی‌ اراده‌اش رو قشنگ حس می‌کنم. حالا گرفتمش بالا تا همه ببینن.» هر شبی که می‌گذرد یک شگفتانه هم توی میدان داریم. سه شب پیش مرد چهارشانه‌ای آمده بود و کُتل خیلی بلندی با پرچم ایران و عکس آقا را با چانه‌اش بلند می‌کرد. دو شب پیش مرد موبلندی روی سقف ماشینش ایستاده پرچم تکان می‌داد و امشب تریلی بزرگی بچه‌اش را آن بالا با پرچم گذاشته بود و دور میدان می‌چرخید، و مرد تپلی یک سینی بزرگ پر از ذغال آورده بود و اسفند دود می‌کرد. هر کس هر چه دارد می‌خواهد به میدان بیاورد. برای چه کسی؟ برای صاحبِ میدان. برای خدا. خدایی که لحظه اولین تحویلِ سالِ بدونِ آقا کنارمان بود و دستش را گذاشته بود روی قلب‌مان تا دِق نکنیم. وقتی صحبت‌های رهبر پخش شد همه می‌گفتند چه پیام مخلصانه و دلنشینی بود. ایشان را ندیده انگار سال‌ها می‌شناسیم و البته انگار ایشان ما را خیلی خوب‌تر می‌شناسند. امشب وقتی رسیدیم جلوی خانه، بوی گل، همه‌ی کوچه را پر کرده بود. آسمان پر از ستاره بود و صدای شلوغی مهمان‌های همسایه می‌آمد. جنگ هم آن گوشه و کنار بود اما دستِ قدرتی بالاتر از تمام عالم داشت زمزمه می‌کرد: «خدا برایتان کافی نیست؟» ✍️ 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «راهیان نور» آ‌شیخ امشب عبا و قبا را در آورده بود و لباس رزم به تن کرده بود.چه ترکیب قشنگی شده بود، لباس سبز ارتشی‌اش با عمامه‌ی سفیدی که بر سر داشت، پرچمش را با دست چپش گرفت و پشت موتور هزارش نشست. نگاهی به پشت سرش انداخت و دست راستش را به نشانه حرکت بالا آورد. چراغ‌های چشمک‌زن ماشین‌ها روشن شد و قطار به راه افتاد. کمی در شهر چرخیدیم و از یکی از خروجی‌های شهر خارج شدیم.مسیر ماشین‌پیمایی امشب مثل شب‌های قبل نبود. نمی‌دانستیم مقصد کجاست. چشممان فقط به موتور شیخ بود تا گمش نکنیم. روستاهای کوچک را یکی یکی پشت سر گذاشتیم. به روستای باریکان رسیدم، روستایی از توابع شهر جم در استان بوشهر. دوباره با اشاره آ‌شیخ همه‌ی ماشین‌ها در گوشه‌ی جاده پارک کردند و از ماشین به آن طرف جاده رفتیم.اولین بار بود که به این‌جا می‌آمدم.جمعیت، اطرافِ یک بارگاه جمع شده بودند. بارگاهی که سقفش با چفیه بود و سربندهای رنگارنگ دور تا دور آن آویزان کرده بودند. جلوتر رفتم. مادر کنار خاک پسرش نشسته بود، نه کمر خم کرده بود و نه مویه می‌کرد.هرکسی کنار تربتش می‌آمد چند دقیقه‌ای می‌نشست و ذکری می‌خواند. مادر لبخند می‌زد و با این جمله مردم را بدرقه می‌کرد:« زحمت کشیدید.عاقبتتان بخیر باشد.»نگاهی به عکس پسرش انداختم. حبیب، چه جوان رعنا و کم سن و سالی است.اولین روز جنگ رمضان، کنار لانچرها،شهید شده بود. لانچرهایی که همین بیخ گوشمان بود و حبیب پایشان مانده بود تا با شلیک هر موشک، از خاک ،ناموس و کودکان وطنش حفاظت کند. از حبیب خداحافظی کردیم و دوباره کاروان راه افتاد. یک روستا بالاتر، روستای کوری حیاتی. حیدر آزاد،همرزم حبیب بود. مثل رفیقش کنار لانچرها شهید شده بود.حیدر کنار مسجد بزرگ روستا خاک شده بود، در جوار چند شهید گمنام. شب قشنگی بود. آ‌شیخ، امشب کاروان راهیان نور به راه انداخته بود. در راه برگشت حس می‌کردم برای ادامه مسیرِ این شب‌ها نیروی تازه‌ای گرفته‌ام و در این فکر بودم که خوش به حال حبیب و حیدر، هم بودنشان و هم شهادتشان برای روستایشان خیر و برکت داشت. پانوشت: شهیدحبیب_ نوذری شهیدحیدر_ آزاد ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پانزدهم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پانزدهم ۲/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «من، سالِ آقا سید علی را به هیچ‌کس تحویل نمی‌دهم» ساعت ۱:۳٠ بیدار شدم. به سارا قول داده بودم دوتا متن دیگر به دستش برسانم. کمی از پروژه عقب هستیم. چند روز پیش پیام دادم با کارفرما صحبت کنند یک هفته بیشتر مهلت بگیرند. گفت دارند با رئیس‌این‌ها دنبال راهی می‌گردند که کمتر به بچه‌ها فشار بیاید. تا خدا چه بخواهد. سحر آخر ماه رمضان بود. دوست داشتم جامعه کبیره بخوانم. دستم اما بند لپ‌تاپ بود و دنیا. گفتم حداقل رادیو معارفی، رادیو قرآنی چیزی روشن کنم گوشم هم کار کند. موج‌به‌موج چرخاندم. امین زندگانی داشت می‌گفت ما حتی از فیلم‌فارسی‌های معلوم‌الحال‌مان هم مشخص است مردمِ لوتی‌صفتی هستیم و زور توی کتمان نمی‌رود. دیگر فیلم‌های بعد انقلاب مثل سربداران و این‌ها که هیچ. روی یک موج دیگر داشتند به امام حسین (ع) سلام می‌دادند. یادم آمد شب جمعه است. برنامه‌شان که تمام شد دوباره پیچ رادیو را چرخاندم. دستم و گوشم روی یک موج ثابت ماند. داشت مارش نظامی می‌زد. از همان‌ها که دهه شصت موقع عملیات می‌زدند. بعد گفت موج ۶۶ وعده صادق۴، ساعت ۱:۲٠ امروز هدیه به حاج قاسم و ابومهدی با رمز یا زهرا (س) شروع شده. دلم باز شد اسم ابومهدی آمد. و تنگ شد. بعد هم کلی توضیح داد که با چه و کجا را داریم می‌زنیم. درباره اینکه موشک‌های سوخت جامد و سوخت مایع هست هم چیزهایی گفت اما من نفهمیدم. نمی‌دانم نوع سوخت، روی سرعت و دقت و تخریب‌گری موشک‌هایمان چه تاثیری دارد. صبح تا ظهرمان به ادامه خانه‌تکانی گذشت؛ جاروی زیر مبل‌ها، تکه کشیدن روی در کابینت‌ها، گردگیری آخر. نیم‌ساعت مانده به اذان داشتم روکش صندلی‌ها را با شامپو فرش می‌شستم. ابوریحان پرسید سال تحویل کجا برویم؟ گفتم حالا تا فردا. لکه چغری که نمی‌دانستم چیست را هرچه می‌سابیدم نمی‌رفت. ابوریحان فهمید حالم حال شوخی نیست. گفت سال تحویل امروز هست ها! مچ دست راستم تیر کشید. نگاه عاقل اندر سفیهی انداختم و تاکید کردم سال تحویل یک فروردین است ساعت شش و پانزده دقیقه عصر. «نه بابا امروزه؛ ۲۹ اسفند» را گفت و رفت توی اتاق با ریحانه نقاشی کند. و من خالی شدم؛ در کسری از ثانیه مجبور شده بودم سی ساعت زودتر به سال تحویلِ بدون آقا فکر کنم و این من را خورد کرد. تا اذان و تا بعد از نماز اشک ریختم. تمام این چند روز زورِ ذهنم را ریخته بودم توی دست‌هایم و به اسم خانه‌تکانی می‌خواستم حواس خودم را از تحویل سال پرت کنم؛ حالا زورم تمام شده بود و شش ساعت وقت داشتم تا لحظه رفتنِ جان از بدن. ناهار ریحان را دادم. قرار شد تحویل سال برویم گلزار شهدا. خانه قرار نداشتم. دلم تکان دادن پرچم می‌خواست توی یک جای شلوغ. گلزار شلوغ بود. خیلی شلوغ. خیابان منتهی به شهدای گمنام را صندلی چیده بودند. ما زیرانداز برده بودیم. یک جایی لابلای مزارها پهن کردیم و نشستیم. سال داشت نو می‌شد و من تمام تلاشم را می‌کردم که نشود؛ نمی‌توانستم و نمی‌خواستم سالی که آقا سید علی را تویش جا گذاشته‌ام تحویل بدهم. انگار با تحویلش تمام پل‌های پشت سرم را خراب می‌کنم و دیگر دستم به آقایی که آن‌طرفِ سال مانده نمی‌رسد. دعای توسل که تمام شد، دعای فرج پخش کردند. سال جدید اعلام شد و بعدش صدای آقا را پخش کردند که داشت عید نوروز یا عید فطر را تبریک می‌گفت و مردم اشک می‌ریختند و پرچم تکان می‌دادند؛ خیلی نجیبانه و خیلی امیدوارانه. ‌‌‌ ✍️ 🌐 https://eitaa.com/baahaarnaranj https://ble.ir/baahaarnaranj ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شانزدهم.pdf
حجم: 2.2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شانزدهم ۳/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفدهم.pdf
حجم: 2.2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هفدهم ۴/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هجدهم.pdf
حجم: 2.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هجدهم ۵/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه چگونه با عکس روایتگری کنیم ✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی، چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس ⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲ 📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس 📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🇮🇷 ما، پرچم، وطن پیرمرد کُرد است. هر تکان پرچمش گویی دستمال کردی را دور سرش می چرخاند و همان حس را به تمام وجودش روانه می‌کند. در خون و جانش سنت‌های قومش نهادینه شده و حالا با پرچم میهن آن را به رخ رهگذران می کشد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🇮🇷 ما، پرچم، وطن پیرمرد کُرد است. هر تکان پرچمش گویی دستمال کردی را دور سرش می چرخاند و همان حس را
﷽ 🔻ما، پرچم، وطن کار هر شبمان قدم زدن بین دسته‌روی‌های خیابانی و پرچم‌گردان‌هاست. تا حالا در هیچ مراسمی حتی ٢٢بهمن‌های هرساله اینقدر وطن را باتمام وجود لمس نکرده‌ام. پیرمرد کُرد است. از لباسش متوجه قومیتش شدم. هر شب پرچم ایران به دست وسط بلوار می‌ایستد و جانانه پرچم تکان می‌دهد. شبهای قبل هم دیده بودمش اما به رغم سن و سالش انگار هرشب توانش بیش از قبل می شود. پرچم را دور سر می برد سر را پایین می آورد و هربار سریعتر و با حس بهتری آن را تکان می داد. گه‌گاه حتی سرش را بالا می برد و چشمش را به پارچه سه رنگ دستش می دهد. انگار که حواسش چهاردنگ به پرچمش باشد، همان قواعد و اصول دستمال کردی‌اش را روی پرچم وطنش پیاده می کرد. در خون و جانش سنت‌های قومش نهادینه بود و حالا با پرچم میهنش آن را به رخ دیگران می‌کشید. چند قدم آن طرف‌تر مرد بلندقد، دست زن را گرفته بود و میان جمع قدم برمی‌داشتند. میان آن همه جمعیت لباسهای خاصشان آنها را متمایز کرده بود. با کنجکاوی قدم‌هایم را تندتر کردم تا پشت‌سرشان رسیدم. حیف که در تاریکی شب و میان شلوغی جمعیت زرق و برق و چینهای دامن زیبا و بلند زن قشقایی دیده نمی‌شد. پرچمی بزرگی که در دست داشت هم نیمی از لباس را پوشانده بود. دوست داشتم بگویم برادر دست زنت را بگیر و برو اول صف. یا نه، بر گردیم عقب و همگی با هم کنار پیرمرد کُرد علم وطن را بالا نگه داریم شاید بهترین جا برایمان همان جا باشد باید همه امشب ببینند، کُرد و ترک و فارس چه طور کنار هم قدم به قدم پرچم وطن را بالا نگه داشتند. ✍️روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar