روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
انشاء ناتمام مهندس کوچک آقای بیات، همین آقایی که دارد انشای شهید معین را میخواند گفت چهار روز است
﷽
🔻انشاء ناتمام مهندس کوچک
🔸اسم پردیسان را که توی کپشن دیدم زنگ زدم داداش. محل اصابت میشد پشت خانهشان. گفتم حتمی شهید صفرینوا را میشناسد. اطلاعات بگیرم و بعد روایتش را بنویسم. هرچه نباشد همسایهاند. گفت اطلاعات محله و شهدای پردیسان را میخواهی زنگ بزن آقای بیات. همین آقایی که توی فیلم دارد انشای معین را -انشای شهید معین را- میخواند. خانهاش توی همین محله است و همهی همسایهها را میشناسد.
🔸زنگ زدم. آقای بیات گفت چهار روز است داریم کوچه را آواربرداری میکنیم؛ درست از همان ساعتی که زدند. چهار روز است از وسط سنگ و تیرآهن و بتن، داریم دفتر و کیف و کفش و لباس درمیآوریم؛ با گریه. و بعد به قصهای که پشت هر تکه است فکر میکنیم. اصلا همین شد که دفتر انشای معین را برداشتم. تویش پر از قصه است و پر از معین. معین خودش را توی این دفتر خیلی خوب نوشته و خیلی واضح نوشته. پسر کلاس هشتمی که بداند وطن چیست و بداند وطن ناموس است، یعنی خیلی مرد است.
🔸بعد گفت الان هم نشستهام وسط حیاط خانهی آقای صفرینوا؛ روبهروی مقتلشان. از معین پرسیدم و خانوادهاش. گفت معین همان لحظه اول شهید شده. توی اتاق اولی بوده. خواهرش هم توی اتاق بغلی. اول رفته توی کما. بعد هم شده شهیدهای که ۲۲سالش بود و دانشجوی روانشناسی. پدرشان دیروز پنج ساعت توی اتاق عمل بوده برای ضایعهی نخاعی. مادرش هم بستری. حالشان خوب نیست و خبر ندارند دیگر دختری که بخواهد مرکز مشاوره بزند و پسری که بخواهد مهندس هوافضا شود و به وطن خدمت کند، ندارند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776513734739490751
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شما مادرِ شهید هستید؟ «دستِ مادر شهید را پس میزنی؟» بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم: «شما
﷽
🔻شما مادر شهید هستید؟
🔸در نگاه اول شاید با خودتان بگویید یک کیک یزدیِ گازخورده دیگر چه حرفی برای گفتن دارد؟ شاید هم خیال کنید من خودم را تا حد سیب گاززدهٔ استیو جابز بالا بردهام که بخواهم از «گازِ روی کیک» داستان بسازم!
اما بعضی روایتها، درست از همان جاهایی شروع میشوند که فکرش را هم نمیکنیم…
🔸روز جمعه _۲۸ فروردین_ در گلزار شهدا قدم میزدم که صدای سنج و دمام مثل دستی محکم، توجهم را گرفت. به سمت قطعهٔ شهدای رمضان رفتم؛ جایی که یک حالوهوای آشکارا عاشورایی برپاشده بود.
همسر شهیدی که تازه فهمیده بود باردار است، خانوادهٔ شهیدی که تازهدامادشان قبل از عقد آسمانی شده بود… همه دور تربت عزیزانشان شلوغ و گرم بودند.
اما میان آن همه جمعیت، فقط یک تربت بود که زنی جوان کنارِ آن ایستاده بود، نه نشسته.
🔸زن جوان… شاداب، مهربان، کمی خسته، اما سراپا امید. ظرفی پر از کیک یزدی در دست داشت.
مبهوت نگاهش میکردم که ناگهان دستش را بهسویم دراز کرد؛ همان کیک یزدی در دستش، و همان لبخند آرام و آفتابگیرش.
با تعارف شیرینش شوخی کردم و گفتم: «نه ممنون، میل ندارم.»
اما صدایی از پشت سر گفت:
«دستِ مادر شهید را پس میزنی؟»
بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم:
«شما مادرِ شهید هستید؟»
با شیطنت و خنده گفت:
«نه، پدرش هستم!»
و کیک را در دستم گذاشت.
🔸از قطعهٔ رمضان بیرون آمدم؛ مراسم رو به پایان بود. هنگام خروج از گلزار، همان کیک تبرکی را میخوردم که از دور دیدم همه رفتهاند و آن زنِ جوانِ خوشاخلاق تنها کنار تربت نشسته است.
به سمتش دویدم. کنار او نشستم. بدون مقدمه گفتم:
«خانم… چطور کنار آمدی؟»
مفاتیح را بست و به آرامی، مثل کسی که سالها با درد خو گرفته، پرسید:
«با چی؟»
گفتم: «با شهادت پسرتان…»
🔸نگاهم کرد. لبخندش آرامتر و عمیقتر شد.
گفت:
«شرایط پسرم خیلی خاص بود؛ هم شهادتش، هم پیدا شدنش…
۱۸ روز زیر دریا بود… ۱۸ روز…
ولی من به این فکر نمیکنم که پسرم در روز تولدش ما را تنها گذاشت.
به این فکر میکنم که خدا بزرگترین خواستهٔ پسرم را برآورده کرد.
به برق ذوق و شادیاش فکر میکنم، همان لحظهای که آرزویش برآورده شد…
و همین آرامم میکند.»
سکوت کرد. مفاتیح را بست.
در همان لحظه تلفنم زنگ خورد.
دوستم پرسید: «کجای گلزاری؟»
نفسی کشیدم. نگاهی به تربت افتاد.
گفتم:
«پیشِ شهید حمید محمدی.»
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776575157913735903
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌این شبها خیابان «پشت جبهه» نیست؛ خودِ خودِ «خط مقدم» است، میدان است، سنگر است. و مردمی که پنجاهودو شبی میشود مبعوث شدهاند برای وطـــــن. حالا هم روایتی پیروز است که روایت کند میدانِ شبهای ایران را. شبهای وطنداری را.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «خیابان با ما»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۳۱ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻سلام الیزابت
🔸ایستاده بودم توی موکب شجرهی طیبه. جلوی مسجد فاطمهالزهرا(س) توی خیابان گلدشت معالی آباد و با امام جماعت مسجد صحبت میکردم. یکدفعه گفتوگو را قطع کرد. برگشت طرف خیابان و بلند گفت: «سلام الیزابت!»
🔸سمت راستم را نگاه کردم. اول یک کلاه کشاورزی دیدم که کل سرش را گرفته بود.بعد هم مانتو و دامن چینچینی. همهاش به رنگ آبی نفتی. یک چوب جادو کم داشت تا بردارد و لباس تمام آدمهای آنجا را آبی کند. درست مثل جادوگر انیمشین زیبای خفته.
🔸چند ثانیهای به احوال پرسی گذشت. امام جماعت گفت که الیزابت را ببین، مسیحی است اما هر شب میآید اینجا.
🔸الیزابت را نگاه کردم. ماسکش را کشیده بود زیر چانه و میخندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبتهای کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم میخواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم.
الیزابت خداحافظی کرد و رفت.
🔸صحبتمان که تمام شد، دو طرف را نگاه کردم .طول خیابان پر بود از جمعیت. میخواستم الیزابت را پیدا کنم و عکسش را بگیرم. اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. بین آدمها گم شده بود.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776605910504294881
🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دختری با شش نسخه شاهنامه الهام رفته بود کلاس والیبال، با اینکه میدانستم ته قصه چه میشود، همراه با
﷽
🔻دختری با شش نسخه شاهنامه
🔸دستم را مشت کرده بودم زیر چادرم و با اینکه میدانستم ته قصه چه میشود، همراه بابای الهام داشتم میگفتم: «خدا کنه سالن ورزشی رو نزده باشه.»
الهام رفته بود کلاس والیبال. همان روزی که آمریکا تهران را زد و میناب را زد و کسی فکر نمیکرد لامرد را هم بزند.
🔸عصر شنبه صدای انفجار که بلند میشود بابا و مامان و داداش الهام میآیند توی حیاط، دود میبینند، میفهمند از سمت سالن ورزشی است و میروند ببینند چه خاکی بر سرشان شده. توی مسیر هم بابای الهام به رسم بیستوهشتسال روضهخوانی و تعزیهگردانی زیرلب زمزمه میکرده:
_سری به نیزه بلند است در برابر زینب
خدا کند که نباشد سر برادر زینب
بعد هم میرسند به قیامتِ ورزشگاه و پیکر غرق خون دختر را میبرند بیمارستان و دکتر میگوید: «آقای زائری تقلا نکن تموم شده.»
🔸اینجای قصه که رسید آرزو کردم کاش بابای الهام روضهخوان نبود. خطبهخط عاشورا را ریخت توی قصه دخترش، و جگر خودش را و جگر ما را سوزاند.
🔸اصلا قصه الهام از همان دو سالگی با دَمودستگاه حسین (ع) و حماسه و شاهنامه گره خورده بود. از همان وقتی که مادرش روسری سبز و سربند برایش میبسته و با بابا میفرستاده تعزیه تا نقش حضرت رقیه (س) را اجرا کند. یا وقتی به جای لاک و کیف و عروسک از بابایش شاهنامه طلب میکرده و شاهنامهخوان قهاری بوده. بزرگتر هم که میشود پایش را میکند توی یک کفش که میخواهد نقش حضرت سکینه (س) را زیر چادر و روبنده وسط گرمای پنجاهوپنج درجهٔ لامرد اجرا کند.
🔸توی تمام یک ساعتی که بابای الهام از دخترش و از چادرِ نقشِ حضرت سکینه (س) و از شش نسخه شاهنامهای که حالا گوشه اتاقش است گفت، مامانش اشک ریخت و آه کشید و دوباره اشک ریخت. آخرش هم رفت روی صحنه، کنار همسرش ایستاد و گفت: «من دخترم رو به پدر شهیدم سپردم؛ به شهید سید علی خامنهای»
🔸پی نوشت:
شنبه ۹ اسفند ۱۴٠۴ آمریکا میخواسته موشک PRSM را برای اولین بار آزمایش کند ببیند آنقدری که خرج ساختش کرده آدم میکشد یا نه. سهتایش را میاندازد روی لامرد.
موشک PRSM اینطوری است که چند متر مانده به هدف، توی هوا منفجر میشود و نمیدانم چندهزار ترکشش تا شعاع سیصد پانصدمتری محل، جان میگیرد و خون میریزد.
شهید الهام زائری -دخترک یازدهساله قصه ما- و بیست شهید دیگر، قربانی تست PRSM شدند؛ دنیا با وجود آمریکا و اسرائیل همینقدر پست است و کثیف.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_افضلی از جلسه «عصر روایت» با حضور خانواده #شهید_الهام_زائری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776664777197759285
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوسوم.pdf
حجم:
1.5M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوسوم
۳۱/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
طولانیتر بزنید، زنی دارد آهسته میآید میگفت اماس دارد و همین بیماری باعث کندی حرکتش شده، تا بوق
﷽
🔻طولانیتر بزنید، زنی دارد آهسته میآید
🔸یکی دو سالی میشد که موکب زده بودیم اما به خاطر اتفاقات سال ۹۸ گاردهایی وجود داشت. از اولش هدفمان این بود موکب فقط برای چای و پذیرایی نباشد، میخواستیم یخ بین ما و مردم آب شود و چه چیزی بهتر از موسیقی آیینی و حماسی!
🔸سنج و دمام خریدیم و از یک آبادانی خواستیم دمامزنی را یادمان بدهد. از آن به بعد سنج و دمام افتتاحیه و اختتامیه هر شب موکب ما در آخر ماه صفر شد. حالا هم هر شب در دو یا سه موکب تجمعات اجرا داریم.
🔸این ها را یکی از اعضای هیئت وقتی ازش پرسیدم چی شد سراغ دمامزنی رفتید گفت و ادامه داد:
یکی از شبها خانمی پیش ما آمد و خواست دمامزنی شبانه را طولانیتر کنیم. میگفت اماس دارد و همین بیماری باعث کندی حرکتش شده، تا بوق شروع به صدا در میآید، راه می افتد اما همیشه وقتی به پایین ساختمان میرسد که برنامه تمام شده. آمده بود و از ما میخواست مدت بیشتری دمام بزنیم تا بتواند به مراسم برسد و تماشا کند.
🔸انگار که تصویر سینمایی شده باشد. سنجی که با حرکت تند شمشیرها به هم میخورد و تندتر میشود. دمام هم با ریتم سُم اسبها ضرب میگیرد. سیدالشهدا در صحنه کربلا محاصره شده. صدای شمشیر و سم اسبها هر شب در کوچه و خیابان شهر به گوش میرسد. یک نفر از گروه دمامزنی خلاف ریتم غالب، بر دمام میکوبد یا سنج میزند. به این فرد مخالف ریتم، اشکون میگویند.
🔸اشکون حکایت از صدای واحد امام در میدان جنگ دارد. صدای واحدی که نصرت و یاری میطلبد. خاک به رنگ خون در آمد. گلوها بریده شد. لباسها و گوشواره را بردند. همه چیز تمام شد. اسبها و شمشیرها به سکوت رسیدند. دمامها از روی دوش به زمین کشیده شدند. دوربین از فضای موکب آنطرفتر میرود. زنی با حرکات آهسته و کند، بیقرار بین رسیدن و نرسیدن به میدان است...
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کشاورزی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پسرک پرچم به دست کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالیکه پوزهاش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و
﷽
🔻پسرک پرچم به دست
🔸فروردین تمام شد؛ اما کتِ بلندش هنوز روی تنش خودنمایی می کرد. سالهاست که حال و هوایش با مردم شهر چفت شده بود. گرچه از نظر عقلی کمی عقب مانده است، اما در این شبها پرتحرکی اش را خوب به تصویر میکشاند.
از لا به لای جمعیت بیرون آمد. با تمام قدرت پرچمش را تکان میداد و برای خودش ورد میخواند. حین آمدن، یک لحظه نگاهمان در هم یکی شد، لبخند زدم، او هم خندید.
🔸سادگی از چهرهاش میبارید. از دور چیزی را نگاه میکرد، برای همین سریع از کنارم دور شد و رفت. ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقهای به شروع برنامه مانده بود که یک آن صدایش مرا به خود جلب کرد که میگفت: سگِ زرد. سگِ زرد.
سرم را برگرداندم. کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالیکه پوزهاش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و بیصدا چشمانش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. از ترس خودم را کمی وسط جمعیت کشاندم. علی اما میخندید، و مدام تکرار میکرد: سگِ زرد
🔸با خندهی و سر و صداهایش، تعدادی بچه دور سگ جمع شدند، هر کدام یکجور سرگرم شده بودند، و همه با کلمهی سگِ زرد می خندیدند.
با شروع برنامه، علی این بار پرچمش را بالاتر برد، انگار می خواست خودنماییاش بیشتر به چشم بیاید، از سگ فاصله گرفت و خندهکنان میرفت و بچه ها نیز به دنبالش. خندهی علی با مشتهای گره خورده یکی شد. نگاهم هنوز روی صورتهای مختلف می چرخید، تا این که این بار نیز مسیر را با شعارهایی که یکصدا تکرار میشد، دنبال کردم...
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مبعث_جوکار
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar