روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پسرک پرچم به دست کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالیکه پوزهاش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و
﷽
🔻پسرک پرچم به دست
🔸فروردین تمام شد؛ اما کتِ بلندش هنوز روی تنش خودنمایی می کرد. سالهاست که حال و هوایش با مردم شهر چفت شده بود. گرچه از نظر عقلی کمی عقب مانده است، اما در این شبها پرتحرکی اش را خوب به تصویر میکشاند.
از لا به لای جمعیت بیرون آمد. با تمام قدرت پرچمش را تکان میداد و برای خودش ورد میخواند. حین آمدن، یک لحظه نگاهمان در هم یکی شد، لبخند زدم، او هم خندید.
🔸سادگی از چهرهاش میبارید. از دور چیزی را نگاه میکرد، برای همین سریع از کنارم دور شد و رفت. ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقهای به شروع برنامه مانده بود که یک آن صدایش مرا به خود جلب کرد که میگفت: سگِ زرد. سگِ زرد.
سرم را برگرداندم. کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالیکه پوزهاش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و بیصدا چشمانش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. از ترس خودم را کمی وسط جمعیت کشاندم. علی اما میخندید، و مدام تکرار میکرد: سگِ زرد
🔸با خندهی و سر و صداهایش، تعدادی بچه دور سگ جمع شدند، هر کدام یکجور سرگرم شده بودند، و همه با کلمهی سگِ زرد می خندیدند.
با شروع برنامه، علی این بار پرچمش را بالاتر برد، انگار می خواست خودنماییاش بیشتر به چشم بیاید، از سگ فاصله گرفت و خندهکنان میرفت و بچه ها نیز به دنبالش. خندهی علی با مشتهای گره خورده یکی شد. نگاهم هنوز روی صورتهای مختلف می چرخید، تا این که این بار نیز مسیر را با شعارهایی که یکصدا تکرار میشد، دنبال کردم...
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مبعث_جوکار
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
غروب، افطار، قرآن گوشه خاکی زمین، تکههای فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده
﷽
🔻غروب، افطار، قرآن
🔸اگر خودمان تنها بودیم، باید هر چهار پنج دقیقه یک بار جواب پس میدادیم یا اگر صفرایم بالا میزد و از این همه سوال جواب کفرم در میآمد، احتمالا درگیر میشدم و بازداشت روی شاخم بود.
🔸دور و بر فنسهای حیاط سالن ورزشی که میپلکیدیم، هر دو سه دقیقه یک بار، ماشینی شیشه دودی کنارمان میایستاد و جوانی با ماسک مشکی میآمد سمتمان که شما کیاید؟ و چیاید؟ و از کجا آمدهاید؟
بخت یارمان بود که اسماعیل همراهمان بود و جای ما جواب میداد. داشتن چنین آشناهایی که بلافاصله در جواب جوان ماسک مشکی بگوید: «فرماندهت کیه؟ بهش بگو بهم زنگ بزنه. همه چی هماهنگ شده.» واقعا نعمت بزرگی بود.
🔸سالن ورزشی شهید نعیمی لامرد کاملا متروکه شده، روی آسفالتهایش بینهایت زخم برخورد ترکشها و روی سقف ضلع غربیاش جای اصابت موشک مانده. یک بار دور تا دورش را پیاده میروم. دیوارها که تمام میشود میرسم به مدرسهای که دیوار به دیوار سالن ورزشی قرار دارد. گوشی را باز میکنم تا از محوطهاش عکس بگیرم که چشمم روی صفحه گوشی قفل میشود. روی قاب فلزی زنگ زده، تابلوی مستطیلی آبیِ نفتی رنگی نشسته: «پیشدبستان و دبستان تمدنسازان» پایینش هم با خط نستعلیق سفید رنگی نوشته شده: «زیر نظر مدارس راهیان کوثر.»
🔸نفسم بالا نمیآید. از پرههای بینی هرچه میتوانم هوای حبس شده توی سینهام را بیرون میدهم. همان مجموعه مدارسی که دخترهایم را آنجا میفرستم. سریع یکی دو عکس میگیرم و از روبروی سردر مدرسه دور میشوم. اگر مدارس شیفت عصر تعطیل نشده بود و اینجا همان اتفاقی میافتاد که در میناب، چه؟ فکر کردنش هم حالم را بد میکند.
🔸«بپرم داخل؟» این را از اسماعیل میپرسم. دوست دارم وارد حیاط سالن ورزشی شوم و از آنجا فیلم بگیرم: «برو. فوقش میگیرنت. ولی داخل سالن نمیشه بری.»
روی دیوار میایستم و یک لنگه پایم را از بالای فنسها داخل میبرم. سریع خودم را میاندازم داخل حیاط. حیاط غم دارد. انگار خودش از آنچه سرش آمده، عزادار است. بعضی مکانها همینطورند. اینجا هم احتمالا از وقتی خون دختران نوجوان بیگناه در خاکش فرو رفته، اندوهگین شده.
🔸گوشه خاکی زمین، تکههای فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده و در این کنج گذاشته.
«از چی ساخته شده این قدر سنگینه؟» این سوال را تا حالا چند بار از خودم پرسیدم: «فولاد؟ سرب؟»
🔸ماجرایی که خانم شهابی تعریف کرده را با خودم مرور میکنم. خانم شهابی معلم والیبال سالن ورزشی دخترها بوده: «وقتی صدای انفجار اول رو شنیدم، همه رو جمع کردم در شرقی سالن. الهام زائری و هلما احمدیزاده میرن سمت در دیگه سالن که وسایلشون رو بردارن، همون موقع در اون سمت رو میزنن و این دو تا دختر شهید میشن.»
🔸کاش میتوانستم داخل سالن را ببینم تا بتوانم فضا را بهتر تصویر کنم. همین قدرش را هم قاچاقی آمدهام.
از روی فنسها پایین میپرم. پایگاه انتقال خون لامرد با دیوار مجروح و بنر شهید سیدرضا موسوی توی قاب چشمم میآید:
«شهید موسوی پسر نگهبان اینجا بوده. مادرش میخواسته برای افطار خرید کنه. منتظر ایستاده بوده اینجا تا همراه مادرش بره برای خرید که همینجا ترکش میخوره پشت سرش و شهید میشه.»
🔸تیزی و سنگینی فلزی که چند دقیقه توی دستم گرفته بودم، یادم میآید و دهانم تلخ میشود.
پیاده تا محله تلخندق میرویم. جایی که انفجار دوم آن جا اتفاق افتاده. در و دیوار خانههای اینجا هم جراحت دارد.
🔸سیدمهدی جلوی یکی از دیوارها میایستد: «انگار مته سوراخشون کرده.»
به اسم جاهایی که موشک خورده فکر میکنم. مکان اول: شهرک ایثار، دوم: تلخندق، سوم: سالن ورزشی شهید نعیمی. هرجور میخواهم درک کنم چرا اینجاها را موشک زدهاند، نمیتوانم. برای محله اول و سوم میتوانم فرض کنم آن هوش مصنوعی سگپدری که داشته مکانها را تشخیص میداده، اسم شهرک ایثار و سالن ورزشی شهید نعیمی را یک طوری به یک جایی وصل کرده و تصمیم به شلیک گرفته. محله تلخندق دیگر چرا؟
🔸«توی حیاط این خونه، شهیده دهدشتی کنار دختر کوچیکش داشته قرآن میخونده، یه ترکش بهش میخوره و شهید میشه. بچهش کنارش بوده و میره به باباش میگه مامان شهید شده.»
از لای در حیاط خانه را نگاه میکنم. اسماعیل گوشه حیاط را نشانمان میدهد: «دقیقا همینجا نشسته بوده و قرآن میخونده.»
🔸ماه رمضان، غروب، افطار، قرآن؛ انگار حضرت باریتعالی اجزای صحنه را طوری نمادین چیده که همه چیزش با هم جور دربیاید.
(ادامه دارد)
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به لامرد
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776772471540708139
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوچهارم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوچهارم
۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دختری به نام آلاء چند روز پیش در استودیو مهمان ما بودند در پادکست «بچههای انقلاب». قرار بود از زن
﷽
🔻 دختری به نام آلاء
🔸حکایت من و مامانِ آلاء حکایتِ کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد است. حکایت دو آدمِ غریبه و مجازی که درست وسط روزهای سکوتِ نبرد خیلی اتفاقی به هم رسیدند! کی فکرش را میکرد آن دخترِ دهه هشتادیای که روزی دنبالهکننده من در اینستاگرام بود و سالها پیش در شخصی اینستاگرام داد پیامهایی میانمان رد و بدل شده بود، بشود همسرِ شهید؟! حتی خودم هم یادم نبود! زهرا گفت. وقتی کارمان در استودیو تمام شد.
🔸گفت من فالوورتان بودم خانم جاوید! زهرا مقامی، مامانِ آلاء خانوم سه ماهه را اولین بار چند روز پیش در استودیو دیدم. مهمان ما بودند در پادکست «بچههای انقلاب».
قرار بود از زنی حرف بزنیم که دهه هشتادیست، همسر شهید شده و از آن زندگی مشترکِ شیرین حالا تنها یک دختر سه ماهه برایش به یادگار مانده. دختری به نام آلاء.
🔸دیشب در «تجمع بزرگ دختران شیراز» آلاء را بغل کردم، بُردم روی سِن و مقابل آن جمعیتِ چند هزار نفری در ورودی باغ عفیف آباد شیراز، به مردم گفتم خوب آلاء را تماشا کنند! این نوزادِ دختر، پدرش را در راه وطن از دست داده. گفتم حتی فرصت نشده یکبار بگوید «بابا». حالا برای آلاء قصهی ما فقط عکسها و فیلمها و خاطراتِ «بابا» مانده که از زبان «مامان» خواهید شنید. حکایت روزی که آلاء هنوز به دنیا نیامده بود و بابا موقع خرید سیسمونی با ذوق برای دخترکش خرگوش خرید.
🔸میگویند شهدا زندهاند. راست هم میگویند. به قولِ زهرا، مامان آلاء حضور همسرش شهید رضا روستا حتی بیشتر از همیشه حس میشود اما با این حال دلتنگیِ دردِ بی درمانیست. با دلتنگی چه میشود کرد؟! خدا کند خدا به دل همسران شهدا و فرزندانشان صبر بدهد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #افسون_جاوید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776837812337473832
🌐https://ble.ir/afsoonjavid
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوپنجم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوپنجم
۲/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تنگه هرمز با شما، شهادت با ما مدرسه را هدف گرفته بودند که پدرها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان
﷽
🔻 تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما
🔸مراسم روز دختر بود. اما متفاوت تر از همه سالهایی که تجربه کردم. روی همه ستون های میدان معلم بنر عکس شهدای جنگ رمضان بود. سرود «دختراتو ببین» پخش شد و چشمم به عکس دخترهای مدرسه میناب که افتاد بغضم ترکید. اشکم را پاک کردم و به دخترم که در حال تمرین برای اجرای نینجا بود لبخند زدم. این ۵۰ روز ، دخترم هر بار شبکه پویا این سرود را پخش کرده صورتم را همین شکلی دیده.
🔸نزدیک زمان اجرا که شد، سعی کردم روبروی جایگاه، جایی را پیدا کنم تا برایش فیلم یادگاری بگیرم. قبل از اجرای بچهها، آقایی از فعالین گروه های مردمی صحبت میکرد. گفت: «قرار بود از فعالیت گروهمون توضیحی بدم اما ترجیح میدم از مدرسه شجره طیبه میناب بگم. کسی که اونجا رو راه اندازی کرد از دوستان من بود. بارها برام از مشکلات مالی مدرسه گفته بود، با اینکه غیرانتفاعی بود، اما چون بچههای کمیته امداد و بهزیستی و بچههای کمبضاعت منطقه رو بدون شهریه ثبتنام کرده بود، توی تامین حقوق کادر و معلمهاش مرتب به مشکل بر می خورد. اما می گفت حیفه امکانات مدرسه برای این مردم نباشه.»
🔸نفسی کشید و ادامه داد: «اما میدونی روضه ماجرا کجاش سوزناک تر هست؟ اینکه خود دشمن هم اعتراف کرد، اونجا رو از عمد زده! آمریکا می دونست بعضی از شاگرد های مدرسه شجره طیبه میناب، بچهی پاسدار های مدافع تنگه هرمز هستند! می خواست کمر این پدر ها بشکنه تا پشت لانچرها رو خالی کنند! اما اونها پیام دادند بچه های ما رو خودتون به خاک بسپارید ما از پای لانچرها تکون نمیخوریم! مردم ما این روز دختر رو مدیون این پدر ها هستیم.»
🔸اگر به خودم بود می خواستم بنشینم همان جا زار زار گریه کنم. اما باید به پسرم که بین جمعیت حسابی کلافه شده بود لبخند می زدم و خودم را برای فیلم گرفتن از برنامه دخترم آماده می کردم. اینقدر این روزها بغض ام را قورت دادم که تیر کشیدن قلب برایم عادی شده.
🔸شب که بچه.ها خوابیدند خاطرات روز اول برایم زنده شد. دیگر می شد راحت گریه کنم.
روز اول جنگ ظهر تازه متوجه شدم چه خبر شده. اولین خبری که خواندم خبر بمباران مدرسه میناب بود. اسم مدرسه را که شنیدم انگار سطل آب سرد روی سرم ریختند. مدرسه شجره طیبه میناب!
🔸مدارس شجره طیبه را نیروی دریایی سپاه در شهرهایی که فعالیت دارد راه اندازی می کند. هم بچه های خانواده پاسدار در این مدارس هستند هم بچه های خانواده های بومی هر شهر.
🔸داستان میناب کمی خاص تر است. میدانستم خانوادههای مدافعان تنگه هرمز اگر بخواهند نزدیک ترین نقطه به همسران شان زندگی کنند به میناب میروند. غربت و دوری از خانواده ها یک طرف، شرایط آب و هوایی سخت که معمولا برای خانواده ها جدید است یک طرف، استرس کار پر خطر همسرانشان، این خانواده ها را عجیب صبور کرده. اما این بار خیلی فرق داشت.
مدرسه را هدف گرفته بودند که پدرها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان بیایند. اما آنها کار را رها نکردند. مینابیها، پدر به همراه مادر به سراغ بچهاش آمده بود. اما مادرانی که همسر پاسدار داشتند تنها بودند.
🔸جای آنها بودم چه کار میکردم؟ لانچر را رها میکردم؟! باباهای پاسدار از آن باباهایی هستند که حسابی برای بچهها وقت می گذارند. از آن بابا های باحال که هر بچه ای آرزویش را دارد. خار به پای بچهها برود تب می کنند. حالا میداند آن موشک های لعنتی چه بلایی سر تن ظریف دستهگلش آورده اما مانده و همه ما را تا ابد مدیون خودش کرده.
🔸چطور خودم را جای آن مادر داغ دیده بگذارم که تا صبح فقط استرس شوهرش را داشت که زیر آتش دشمن چه می کند؟! اما الان دعا دعا میکند که جنازه فرزندش را مردم پیدا کنند. مردش کنارش نیست که به او بگوید دخترم را پیدا کردی ؟!
🔸آن زن می داند برای تشییع جنازه تنهاست! باید تصمیم بگیرد گل پر پر اش را کجا دفن کند؟ در شهری که خانواده هایشان زندگی می کنند؟ یا در میناب که محل زندگی خودشان است. اصلا نمی توانم حالشان را تصور کنم.
🔸از حال آن پاسداری که همسرش جزو معلمان و کادر مدرسه بود و فرزندش شاگرد آن مدرسه و حالا هر دو شهید شدند چه بگویم.
امسال دخترهای پاسدار گفتند: «بابا، تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما»
راستی هنوز نمی دانم چند نفر از آن بابا ها شهید شدند؟!
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کریمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776869831790922964
🌐https://ble.ir/redlines1
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مسیر افتخار سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران، من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، بی آنکه
﷽
🔻 مسیر افتخار
🔸نگاهی به ریشم انداخت، نیشش باز شد و گفت: «به نظرم شما نری بری بیرون بهتره!»
دستی به ریشم کشیدم و گفتم: «مرگ یه بار شیون یه بار»، توکل به خدا کردم و زدم بیرون. مسیر، مسیری بود که سالهاست در چهار فصل سال، در جشن و عزا، در باد و باران، هر شب و هر روز از آن عبور میکنم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم، او را چنین زخم خورده و جنگ زده ببینم. به جای بوی ترافیک ته بوی گاز اشک آور در بوی دود لاستیک سوخته گم شده بود!
🔸شیشه را کامل بالا کشیدم و در را قفل کردم تا مزاحمی ناخواسته به فضای امن ماشین چنگ نزند و بتوانم این دل مضطرب را از میان این دودها و غبار ها عبور دهم.
خیابانی که همیشه ردایی سیاه با کنار دوزی سفید و گاه، غنچه گلهای نارنجی چشم گربهای منظم در میان داشت، حالا گُر گرفته بود. علمک هایی که باید نام کوچه و خیابان ها را روی شانه میگذاشتند تا راه را نشان بدهند، از بیخ با پایههای سیمانیشان درآمده و راه را بنده آورده بودند، درخت هایی که باید زینت پیادهروها باشند، از ریشه در آمده و سر به وسط خیابان گذاشته و ضجه می زدند شاید آتش به جانشان نیفتد. زبالههایی که برای تمیزی شهر در سطلهای نارنجی محبوس شده بودند، با همان سطلشان در حال سوختن بودند...
🔸دلم میسوخت به حال خیابان و ملزوماتش که همه یا ویران شده بودند یا دود سیاه از باقی مانده وجودشان به آسمان شکایت می برد. سخت بود عبور از میان آن وحشت که بر سینه شهر چنگ انداخته بود، اما باید میگذشتم.
از روی خرده های بلوک شکسته و شاخ و برگ و شیشه شکسته گذشتم تا به خانواده چشم انتظار برسم که با دیدنم، نفس راحتی بکشند که خود در محاصره فریاد خناثان خیابانگرد بودند.
در اولین ساعات طلوع به خیابان برگشتم، زودتر از من کارکنان زحمت کش شهرداری به خیابان جنگ زده رسیده و با لودر و بابکت و جرثقیل سوختهها و ویرانه ها را جمع کرده بودند تا مسیر شهروندی مسدود نباشد، اما هنوز خیلی زود بود برای جمعآوری ایستگاههای اتوبوس از جا در آمده، چراغ راهنماییهایی آویزان، بنرهای تبلیغاتی سوخته شده، شیشه های شکسته شده بانک ها و ... .
🔸آن شب، یک شب بود و بعد شنیدم یک همت، یعنی هزار میلیارد تومان، به شهر زیبایم شیراز خسارت وارد شده، غیر از سه نیروی امنیت که به شهادت رسیدند و دهها جوان فروخته مغز و اختیار، که بدنشان طعم ساچمه امنیت را چشیده بود... و آن شب و شب بعدش در تهران، مشهد، اصفهان، کرمان و شاید بیش از صد شهر ایران ... تن خیابانها و بدتر، تن مساجد و تکیهها و حسینهها و کتابخانهها و ادارات و کلانتریها و هر جا که رنگ اسلامی و نظام ایرانی داشت، دردهای بیشتری چشیده و زخمهای عمیقتری خورده بود.
🔸شبهایی که بیش از سه هزار جان شیرین در ایران از دست رفت، به جرم داشتن ریش، به جرم مذهبی بودن به جرم دوست داشتن ایران، برای چه؟ یک کلام برای اینکه عدهای در ایران و خارج ایران می خواستند نظام ایران، اسلامی نباشد!
آن شب یک شب بود و این همه درد، اگر میشد چهل شب، اگر میشد پنجاه شب، چه میماند از این مردم، از این شهر، از ایران؟
🔸سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران که این خاک آن را به یاد نداشت جز در دوران حمله چنگیر و مغولان. من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، همان مسیر که در آن جوان شدم و در آن سفیدی به موهایم نشست و قامتم خمیده، و من در عبور از آن، احساس ترس و ناامنی که نه، بلکه احساس افتخار میکنم.
🔸من که هیچ، حتی این خاک که گهواره کهنترین تمدن روی زمین بوده است هم یاد ندارد، چنین تصویر میهن دوستی و ایران دوستی که در هر خیابانش، هر شب چند ساعت پرچم ایران در دستان مردمش در اهتزاز باشد، برای چه؟ یک کلام برای اینکه نظام ایران، اسلامی بماند، آن هم بی آنکه یک وجب از خاکش کم شود!
🔸این شبها که یک شب و دو شب نیست، که بیش از پنجاه شب از آن گذشته است، آن خیابانها و آن مسیر، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشهای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، بر تنی زخم بشیند یا جان شیرینی ذائقه مرگ در حادثه را بچشد...
حتی بی آنکه یک بی حجاب، یک بی دین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، مسیر اقتدار و افتخار است!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مجیدایزدی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776947271221660145
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوششم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوششم
۳/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar