eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
585 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار-شماره چهل‌وچهارم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وچهارم ۱/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
دختری به نام آلاء چند روز‌ پیش در استودیو مهمان ما بودند در پادکست «بچه‌های انقلاب». قرار بود از زنی حرف بزنیم که دهه هشتادی‌ست، همسر شهید شده و از آن زندگی مشترکِ شیرین حالا تنها یک دختر سه ماهه برایش به یادگار مانده. دختری به نام آلاء
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دختری به نام آلاء چند روز‌ پیش در استودیو مهمان ما بودند در پادکست «بچه‌های انقلاب». قرار بود از زن
﷽ 🔻 دختری به‌ نام آلاء 🔸حکایت من و مامانِ آلاء حکایتِ کوه به کوه نمی‌رسد آدم به آدم می‌رسد است. حکایت دو آدمِ غریبه و مجازی که درست وسط روزهای سکوتِ نبرد خیلی اتفاقی به هم رسیدند! کی فکرش را می‌کرد آن دخترِ دهه هشتادی‌ای که روزی دنباله‌کننده من در اینستاگرام بود و سال‌ها پیش در شخصی اینستاگرام داد پیام‌هایی میانمان رد و بدل شده بود، بشود همسرِ شهید؟! حتی خودم هم یادم نبود! زهرا گفت. وقتی کارمان در استودیو تمام شد. 🔸گفت من فالوورتان بودم خانم جاوید! زهرا مقامی، مامانِ آلاء خانوم سه ماهه را اولین بار چند روز‌ پیش در استودیو دیدم. مهمان ما بودند در پادکست «بچه‌های انقلاب». قرار بود از زنی حرف بزنیم که دهه هشتادی‌ست، همسر شهید شده و از آن زندگی مشترکِ شیرین حالا تنها یک دختر سه ماهه برایش به یادگار مانده. دختری به نام آلاء. 🔸دیشب در «تجمع بزرگ دختران شیراز» آلاء را بغل کردم، بُردم روی سِن و مقابل آن جمعیتِ چند هزار نفری در ورودی باغ عفیف آباد شیراز، به مردم گفتم خوب آلاء را تماشا کنند! این نوزادِ دختر، پدرش را در راه وطن از دست داده. گفتم حتی فرصت نشده یکبار بگوید «بابا». حالا برای آلاء قصه‌ی ما فقط عکس‌ها و فیلم‌ها و خاطراتِ «بابا» مانده که از زبان «مامان» خواهید شنید. حکایت روزی که آلاء هنوز به دنیا نیامده بود و بابا موقع خرید سیسمونی با ذوق برای دخترکش خرگوش خرید. 🔸می‌گویند شهدا زنده‌اند. راست هم می‌گویند. به قولِ زهرا، مامان آلاء حضور همسرش شهید رضا روستا حتی بیشتر از همیشه حس می‌شود اما با این حال دلتنگیِ دردِ بی درمانی‌ست. با دلتنگی چه می‌شود کرد؟! خدا کند خدا به دل همسران شهدا و فرزندانشان صبر بدهد. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776837812337473832 🌐https://ble.ir/afsoonjavid ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهل‌وپنجم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وپنجم ۲/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تنگه هرمز با شما، شهادت با ما مدرسه را هدف گرفته بودند که پدرها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان بیایند. اما آنها کار را رها نکردند. مینابی‌ها، پدر به همراه مادر به سراغ بچه‌اش آمده بود. اما مادرانی که همسر پاسدار داشتند تنها بودند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تنگه هرمز با شما، شهادت با ما مدرسه را هدف گرفته بودند که پدرها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان
﷽ 🔻 تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما 🔸مراسم روز دختر بود. اما متفاوت تر از همه سالهایی که تجربه کردم. روی همه ستون های میدان معلم بنر عکس شهدای جنگ رمضان بود. سرود «دختراتو ببین» پخش شد و چشمم به عکس دخترهای مدرسه میناب که افتاد بغضم ترکید. اشکم را پاک کردم و به دخترم که در حال تمرین برای اجرای نینجا بود لبخند زدم. این ۵۰ روز ، دخترم هر بار شبکه پویا این سرود را پخش کرده صورتم را همین شکلی دیده. 🔸نزدیک زمان اجرا که شد، سعی کردم روبروی جایگاه، جایی را پیدا کنم تا برایش فیلم یادگاری بگیرم. قبل از اجرای بچه‌ها، آقایی از فعالین گروه های مردمی صحبت می‌کرد. گفت: «قرار بود از فعالیت گروهمون توضیحی بدم اما ترجیح میدم از مدرسه شجره طیبه میناب بگم. کسی که اونجا رو راه اندازی کرد از دوستان من بود. بارها برام از مشکلات مالی مدرسه گفته بود، با اینکه غیرانتفاعی بود، اما چون بچه‌های کمیته امداد و بهزیستی و بچه‌های کم‌بضاعت منطقه رو بدون شهریه ثبت‌نام کرده بود، توی تامین حقوق کادر و معلم‌هاش مرتب به مشکل بر می خورد. اما می گفت حیفه امکانات مدرسه برای این مردم نباشه.» 🔸نفسی کشید و ادامه داد: «اما می‌دونی روضه ماجرا کجاش سوزناک تر هست؟ اینکه خود دشمن هم اعتراف کرد، اونجا رو از عمد زده! آمریکا می دونست بعضی از شاگرد های مدرسه شجره طیبه میناب، بچه‌ی پاسدار های مدافع تنگه هرمز هستند! می خواست کمر این پدر ها بشکنه تا پشت لانچرها رو خالی کنند! اما اونها پیام دادند بچه های ما رو خودتون به خاک بسپارید ما از پای لانچرها تکون نمی‌خوریم! مردم ما این روز دختر رو مدیون این پدر ها هستیم.» 🔸اگر به خودم بود می خواستم بنشینم همان جا زار زار گریه کنم. اما باید به پسرم که بین جمعیت حسابی کلافه شده بود لبخند می زدم و خودم را برای فیلم گرفتن از برنامه دخترم آماده می کردم. اینقدر این روزها بغض ام را قورت دادم که تیر کشیدن قلب برایم عادی شده. 🔸شب که بچه.ها خوابیدند خاطرات روز اول برایم زنده شد. دیگر می شد راحت گریه کنم. روز اول جنگ ظهر تازه متوجه شدم چه خبر شده. اولین خبری که خواندم خبر بمباران مدرسه میناب بود. اسم مدرسه را که شنیدم انگار سطل آب سرد روی سرم ریختند. مدرسه شجره طیبه میناب! 🔸مدارس شجره طیبه را نیروی دریایی سپاه در شهرهایی که فعالیت دارد راه اندازی می کند. هم بچه های خانواده پاسدار در این مدارس هستند هم بچه های خانواده های بومی هر شهر. 🔸داستان میناب کمی خاص تر است. می‌دانستم خانواده‌های مدافعان تنگه هرمز اگر بخواهند نزدیک ترین نقطه به همسران شان زندگی کنند به میناب می‌روند. غربت و دوری از خانواده ها یک طرف، شرایط آب و هوایی سخت که معمولا برای خانواده ها جدید است یک طرف، استرس کار پر خطر همسرانشان، این خانواده ها را عجیب صبور کرده. اما این بار خیلی فرق داشت. مدرسه را هدف گرفته بودند که پدرها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان بیایند. اما آنها کار را رها نکردند. مینابی‌ها، پدر به همراه مادر به سراغ بچه‌اش آمده بود. اما مادرانی که همسر پاسدار داشتند تنها بودند. 🔸جای آنها بودم چه کار می‌کردم؟ لانچر را رها میکردم؟! باباهای پاسدار از آن باباهایی هستند که حسابی برای بچه‌ها وقت می گذارند. از آن بابا های باحال که هر بچه ای آرزویش را دارد. خار به پای بچه‌ها برود تب می کنند. حالا میداند آن موشک های لعنتی چه بلایی سر تن ظریف دسته‌گلش آورده اما مانده و همه ما را تا ابد مدیون خودش کرده. 🔸چطور خودم را جای آن مادر داغ دیده بگذارم که تا صبح فقط استرس شوهرش را داشت که زیر آتش دشمن چه می کند؟! اما الان دعا دعا می‌کند که جنازه فرزندش را مردم پیدا کنند. مردش کنارش نیست که به او بگوید دخترم را پیدا کردی ؟! 🔸آن زن می داند برای تشییع جنازه تنهاست! باید تصمیم بگیرد گل پر پر اش را کجا دفن کند؟ در شهری که خانواده هایشان زندگی می کنند؟ یا در میناب که محل زندگی خودشان است. اصلا نمی توانم حالشان را تصور کنم. 🔸از حال آن پاسداری که همسرش جزو معلمان و کادر مدرسه بود و فرزندش شاگرد آن مدرسه و حالا هر دو شهید شدند چه بگویم. امسال دخترهای پاسدار گفتند: «بابا، تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما» راستی هنوز نمی دانم چند نفر از آن بابا ها شهید شدند؟! ✍ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776869831790922964 🌐https://ble.ir/redlines1 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
مسیر افتخار سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران، من هنوز مسافر همان خیابان‌ها و همان مسیرم، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشه‌ای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، حتی بی آنکه یک بی‌حجاب، یک بی‌دین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، این مسیر، مسیر اقتدار و افتخار است!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مسیر افتخار سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران، من هنوز مسافر همان خیابان‌ها و همان مسیرم، بی آنکه
﷽ 🔻 مسیر افتخار 🔸نگاهی به ریشم انداخت، نیشش باز شد و گفت: «به نظرم شما نری بری بیرون بهتره!» دستی به ریشم کشیدم و گفتم: «مرگ یه بار شیون یه بار»، توکل به خدا کردم و زدم بیرون. مسیر، مسیری بود که سالهاست در چهار فصل سال، در جشن و عزا، در باد و باران، هر شب و هر روز از آن عبور می‌کنم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم، او را چنین زخم خورده و جنگ زده ببینم. به جای بوی ترافیک ته بوی گاز اشک آور در بوی دود لاستیک سوخته گم شده بود! 🔸شیشه را کامل بالا کشیدم و در را قفل کردم تا مزاحمی ناخواسته به فضای امن ماشین چنگ نزند و بتوانم این دل مضطرب را از میان این دودها و غبار ها عبور دهم. خیابانی که همیشه ردایی سیاه با کنار دوزی سفید و گاه، غنچه گل‌های نارنجی چشم گربه‌ای منظم در میان داشت، حالا گُر گرفته بود. علمک هایی که باید نام کوچه و خیابان ها را روی شانه می‌گذاشتند تا راه را نشان بدهند، از بیخ با پایه‌های سیمانی‌شان درآمده و راه را بنده آورده بودند، درخت هایی که باید زینت پیاده‌روها باشند، از ریشه در آمده و سر به وسط خیابان گذاشته و ضجه می زدند شاید آتش به جانشان نیفتد. زباله‌هایی که برای تمیزی شهر در سطل‌های نارنجی محبوس شده بودند، با همان سطلشان در حال سوختن بودند... 🔸دلم می‌سوخت به حال خیابان و ملزوماتش که همه یا ویران شده بودند یا دود سیاه از باقی مانده وجودشان به آسمان شکایت می برد. سخت بود عبور از میان آن وحشت که بر سینه شهر چنگ انداخته بود، اما باید می‌گذشتم. از روی خرده های بلوک شکسته و شاخ و برگ و شیشه شکسته گذشتم تا به خانواده چشم انتظار برسم که با دیدنم، نفس راحتی بکشند که خود در محاصره فریاد خناثان خیابان‌گرد بودند. در اولین ساعات طلوع به خیابان برگشتم، زودتر از من کارکنان زحمت کش شهرداری به خیابان جنگ زده رسیده و با لودر و بابکت و جرثقیل سوخته‌ها و ویرانه ها را جمع کرده بودند تا مسیر شهروندی مسدود نباشد، اما هنوز خیلی زود بود برای جمع‌آوری ایستگاه‌های اتوبوس از جا در آمده، چراغ راهنمایی‌هایی آویزان، بنرهای تبلیغاتی سوخته شده، شیشه های شکسته شده بانک ها و ... . 🔸آن شب، یک شب بود و بعد شنیدم یک همت، یعنی هزار میلیارد تومان، به شهر زیبایم شیراز خسارت وارد شده، غیر از سه نیروی امنیت که به شهادت رسیدند و ده‌ها جوان فروخته مغز و اختیار، که بدنشان طعم ساچمه امنیت را چشیده بود... و آن شب و شب بعدش در تهران، مشهد، اصفهان، کرمان و شاید بیش از صد شهر ایران ... تن خیابان‌ها و بدتر، تن مساجد و تکیه‌ها و حسینه‌ها و کتابخانه‌ها و ادارات و کلانتری‌ها و هر جا که رنگ اسلامی و نظام ایرانی داشت، دردهای بیشتری چشیده و زخم‌های عمیق‌تری خورده بود. 🔸شب‌هایی که بیش از سه هزار جان شیرین در ایران از دست رفت، به جرم داشتن ریش، به جرم مذهبی بودن به جرم دوست داشتن ایران، برای چه؟ یک کلام برای اینکه عده‌ای در ایران و خارج ایران می خواستند نظام ایران، اسلامی نباشد! آن شب یک شب بود و این همه درد، اگر می‌شد چهل شب، اگر می‌شد پنجاه شب، چه می‌ماند از این مردم، از این شهر، از ایران؟ 🔸سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران که این خاک آن را به یاد نداشت جز در دوران حمله چنگیر و مغولان. من هنوز مسافر همان خیابان‌ها و همان مسیرم، همان مسیر که در آن جوان شدم و در آن سفیدی به موهایم نشست و قامتم خمیده، و من در عبور از آن، احساس ترس و ناامنی که نه، بلکه احساس افتخار می‌کنم. 🔸من که هیچ، حتی این خاک که گهواره کهن‌ترین تمدن روی زمین بوده است هم یاد ندارد، چنین تصویر میهن دوستی و ایران دوستی که در هر خیابانش، هر شب چند ساعت پرچم ایران در دستان مردمش در اهتزاز باشد، برای چه؟ یک کلام برای اینکه نظام ایران، اسلامی بماند، آن هم بی آنکه یک وجب از خاکش کم شود! 🔸این شب‌ها که یک شب و دو شب نیست، که بیش از پنجاه شب از آن گذشته است، آن خیابان‌ها و آن مسیر، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشه‌ای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، بر تنی زخم بشیند یا جان شیرینی ذائقه مرگ در حادثه را بچشد... حتی بی آنکه یک بی حجاب، یک بی دین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، مسیر اقتدار و افتخار است! ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776947271221660145 ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهل‌وششم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وششم ۳/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده». 📖‌مقرری این هفته: باب اول؛ حکایت‌های ۳۵ و ۳۶ 🗓زمان: دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهل‌وهفتم.pdf
حجم: 1.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وهفتم ۴/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
جنگ، فیبرنوری و بقیه قضایا گفت: «نه، صدای تخریب نیس، ماشین اومده کوچه رو می کنه برای فیبر نوری و کابل میندازه و هم زمان جاشو پر می کنه و میره.» تعجب کردم توی این روزهای جنگی؟!