﷽
🔻 قبرهای سفید کوچک
🔸با محمدامین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچکس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از این بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانوادهها هم بچههاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.»
🔸قدم میزدیم و محمدامین برایم از این شهدای دهه نودی میگفت. هر کدام قصهای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه میبرده و میآورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمکهای اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
🔸از محمدامین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: «تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکیاش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.»
خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچکس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟
🔸پرسیدم: «برای آواربرداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. این جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفر گفته بود دست یکی از این خانم معلمها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.»
🔸از حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در بردهاند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلمهایشان را میگیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه میکنند. مدام میخواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند.
گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچکس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضیهایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی میشود و سراسیمه از خانه فرار میکنند؛ تا جایی که نفس داشته باشند میدوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا میداند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه میگذرد.
🔸او میگفت و من غصه میخوردم. زمین و زمان را نفرین میکردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟»
حرفهایمان که تمام شد به میان دسته سینهزنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم.
ادامه دارد...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب، قسمت سوم.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777894184706281067
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوهفتم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوهفتم
۱۴/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند: 🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکــــــــ
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه
چگونه با عکس روایتگری کنیم
⁉️این کارگاه برای چه کسانی است؟
💯اگر روایتنویس یا نویسنده باشید، شما مخاطب اصلی این کارگاهید؛
◀️ چون قراره نگاه و فلسفهی لزوم عکسبرداری برای یه قلم به دست رو به چالش بکشیم،
◀️جزئیات و ایدههای کمککننده برای یه عکاسی خلاق رو به قدر نیازمون یاد بگیریم،
◀️کمی از تئوریهای عکاسی و اصول و قواعد کلی اون بدونیم،
◀️ از دست عکسهای کج، ساده و ایستا خلاص بشیم
◀️ و ضرباهنگ و ریتم عکسهای چشمنواز رو با هم بررسی کنیم.
⏪ همهی اینا قراره با یه گوشیِ ساده انجام بشه ولی در بالاترین نمرهای که قراره به دست بیاریم 😊
✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی،
چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کلاس دومیها رد رنگهای سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستش
﷽
🔻 کلاس دومیها
🔸صدای بلندگوهای اطراف میدان درهم شده بود. حانیه دستش را از توی دستم رها کرد و رفت سمتشان. اولین شبی بود که دخترها را میدیدم. جای بساط دخترها هر شب چند تا خیمه سفید میدیدم که برای مهدویت فعالیت میکردند.
زیر پل جایی که شنهای ریز سفیدی ریخته بودند، دو تا دختر روی بلوک سیمانی بزرگی نشسته بودند. کولهی یاسی رنگی پشت سرشان بود.
سه رنگ گواش و سه تا قلممو و یک لیوان یکبار مصرف روی میز عسلی جلویشان توی چشم میزد.
رد رنگهای سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان دیده میشد.
لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. حانیه خواست روی لپش نقش پرچم بکشند.
🔸یک بلوک سیمانی صندلیشان شده بود و میز عسلی که از خانه آورده بودند مثل نیمکتی جلویشان. سارینا و نیکا کلاس دومی هستند و همسایه. خانهی یکی ته کوچه است و خانه دیگری سر کوچه. نیکا قلمموها را میزد توی لیوان آبی که گوشهی میز بود، بعد توی ظرف سبز رنگ تکانش میداد. سارینا قلممو را از دست نیکا میگرفت و با تمرکز و دقت قلممو را روی صورت حانیه میکشید.
🔸از سارینا پرسیدم: هرشب میاید اینجا؟ کمی فکر کرد و گفت: هر شب که نه، هر وقت بتونیم میایم.
قلم موی سبز دست نیکا بود و قلمموی سفید دست سارینا.
نیکا گفت هر شب بیاییم چند ساعتی میمونیم.
سارینا با چشمهایی که برق میزد گفت من عاشق نقاشی هستم.
دستش را دیدم که مثل یک نقاش حرفهای، بدون هیچ تکانی رنگ قرمز را کشید روی صورت حانیه.
🔸پرسیدم: مگه شما صبح مدرسه ندارین؟ قلمموهاش را کنار هم مرتب کرد و با خنده گفت: کلاسمون عصره.
سارینا و نیکا نقاشی را دوست داشتند. عاشق نقاشی بودند و همهی عشقشان را آورده بودند به میدان برای مبارزه.
مبارزهی دوستهایی که هممدرسهای نبودند اما حالا هممسیر شده بودند، دیدنی بود.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ به روایت #زهرا_غلامی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777975993124705234
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوهشتم.pdf
حجم:
2.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوهشتم
۱۵/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کولهپشتی جادویی اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساقدست، جوراب، شارژها و... را در کولهپشتی گ
﷽
🔻 کولهپشتی اشیاء جادویی
🔸«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمیآمد کدام شال را میگفت. هیچ کدام از شالها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمیآمد. میخواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم.
🔸آلزایمرم رقیق شده و یادم به کولهپشتی میافتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساقدست، جوراب، شارژها و... را در کولهپشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت میرود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباسهای خوبتر را برداشتم. آن لحظهای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگزده و ترحمبرانگیز به نظر برسد. چند باری فکر میکردم جن عاشق دارم و لباسهایم را یادگاری برمیدارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کولهپشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم.
🔸به خیالم وقتی موشک زدهاند و همه چیز روی سرم آوار میشود، مثل آن بندهی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون میآیم. نشانی کولهپشتی را به امدادگران میدهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباسها را میپوشم و بعدش هم به روستا میروم. از لحظهی آتشبس تا الان کولهپشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشهی کمدم یادآور روزهای جنگی است.
🔸دخترخاله میخواست بیرون برود، کارت اتوبوسم را میخواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کولهپشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون میدهد. دخترخاله میخندد و میگوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا میخواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط میدانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بودهاند. شاید هم میخواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمرهام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کشاورزی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778045460765199277
🌐https://eitaa.com/ghalamro_fk
🌐https://ble.ir/ghalamro_fk
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آتش آن روز به سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفت خیالت راحت! وقتی بچهها
﷽
🔻 آتش آن روز
🔸_آقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم.
علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر میاندازد و دوباره رو به مجری میکند:
_ نُه اسفند که به بچه ها خبر میرسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادر میگوید وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت.
🔸نمیدانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد:
_ مادرم تعریف میکنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد منو از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر میکنم این سفر، سفرِ آخر من باشه."
علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد:
_مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم.
🔸مردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش میگذارد و شانههایش میلرزد. آنقدر گریهاش طولانی میشود که حس میکنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد.
_من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و میشناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد.
🔸باز نگاهم میرود سمت نمایشگر و عکس حمید.
میکروفون دست گرفته و مداحی میکند. چشم میگردانم توی سالن. نگاهم گره میخورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم میافتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت.
🔸_اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانهی سازه. بچه ها از هر طرفی که میخواستن فرار کنن نمیشده. از همه طرف آتیش به سمتشون میاومده.
🔸به اینجای روایت که میرسد، ساکت میشود. انگار که میخواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا میشود. دستی روی صورتش میکشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک میکند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان میآورد:
_وقتی بچهها هیچ راهی نمیبینن، یه جا جمع میشن. حلقه میزنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و میشینن. یه پتو پیدا میکنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه.
🔸به گریه میافتد. نه تنها او که همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دلهای همه ما رسوخ کرده.
_وقتی بچه هارو پیدا میکنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچهها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد.
🔸روضهٔ گودال و قتلگاه که پخش میشود، صدای هقهق و گریهی زن و مرد، سالن را پر میکند.
علی، میکروفون را روی پا میگذارد و صورتش را میان دستانش پنهان میکند. بعد هم یک دل سیر اشک میریزد. همه اشک میریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از نهمین برنامه سوشون با حضور خانواده #شهید_حمید_مرادی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778064054955755157
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهونهم.pdf
حجم:
2.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهونهم
۱۶/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar