رازِدِل 🫂
#قسمت_دهم در خونه رو باز کردم و به فردی که سینی یه دست بود و داخل سینی چای و کلوچه بود به سمتم گرفت
#قسمت_یازدهم
با زینب خونه رو مثل دسته گل کردیم و بعد با وانت پدرش اومد لوازم هایی که خریده بودیم و بارزدن و برام آوردن...
زینب تا آخر شب پیشم مونده بود تا لوازم هارو جابه جا کردیم و بعدم مادرش برامون شام آورد...
خدا خیرشون بده...
شب زینب پیشم موند و از زندگیش برام حرف زد...
حرف زد و گریه کرد...
حرف زد و گریه کردم...
شوهرش کسی که عاشق بود مرده بود...
تو عقد بودن که شوهرش مثل همیشه صبح میره سر کار ولی دیگه برنمیگرده...
تو تراشکاری ماشین های بزرگ کار میکرده و اتاق یه کامیون رو داشته درست میکرده که جک جدا میشه و شوهرش زیر اتاق ماشین ده تن له میشه...
الان شش ماه از مرگش میگذره و پسر عموش مدام مزاحمش میشه که باید با اون ازدواج کنه...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_یازدهم با زینب خونه رو مثل دسته گل کردیم و بعد با وانت پدرش اومد لوازم هایی که خریده بودیم و
#قسمت_دوازدهم
خیلی برای زینب متاسف شده بودم.
تو این سن کم چیزهای ناگواری رو تجربه کرده بود...
تقریبا ساعت های چهار صبح بود که صدای اذان به گوشم رسید...
پاشدم که صدای زینب بلند شد.
_زهرا جون کجا میری...
-میخوام نماز بخونم...
پاشو اگه مشکل شرعی نداری تو هم وضو بگیر نماز بخون بعد بریم تو اتاق بخوابیم...
خواب کجا بود عزیزم...
نماز بخونیم تو برام از زندگیت تعریف کن.
لبخند بی جونی زدم و گفتم:
_فعلا نمی تونم...
ولی قول میدم یه روز برات تعریف کنم.
درضمن من صبح باید برم آزمایش گاه
خواب میمونم...
_عه بلا بدور مریض هستی عزیزم؟
-نه یه چکاپ عادی بود گرفتم.
بعد خوندن نماز زینب و به اتاق کوچیک کم راهنمایی کردیم و اونو گفتم رو تخت بخوابه برای خودم تشک پهن کردم و روی زمین خوابیدم...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_دوازدهم خیلی برای زینب متاسف شده بودم. تو این سن کم چیزهای ناگواری رو تجربه کرده بود... تقری
#قسمت_سیزدهم
صبح شد و مثل عادت هرروزم بلند شدم و رفتم نون تازه گرفتم و برای صبحانه خرید کردم و سماوری که خریده بودم و افتتاح کردم و برای اولین بار چای درست کردم...
تا جایی که میتونستم سعی داشتم سر و صدایی نداشته باشم که زینب بیدار نشه...
سفره پهن کردم و داشتم چایی میرختم ببرم سر سفره که یهو احساس کردم کسی پشت سرمه...
اول ترسیدم چون مشغول کار بودم و یادم رفته بود زینب اینجاست...
نفس عمیقی کشید مو برگشتم گفتم:
-سلام صبح بخیر عزیزم
ببخشید بیدارت کردم...
آخه باید برم آزمایشگاه وگرنه منم تا لنگ ظهر میخوابیدم...
لبخندی زد و گفت:
صبح توهم بخیر خانوم سحر خیز...
نه بابا باید پاشم برم کلی کار دارم...
بعد صبحانه خوردن جفتمون از خونه بیرون زدیم...
اسنپ گرفتم و زود خودم و به آزمایشگاه رسوندم...
وقتی جوابشو گرفتم دستم لرزش داشت و حالم بد شد...
پرستار اونجا کمکم کرد روی صندلی نشستم و فوری برام آبمیوه آورد و داد بهم...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_سیزدهم صبح شد و مثل عادت هرروزم بلند شدم و رفتم نون تازه گرفتم و برای صبحانه خرید کردم و سماو
#قسمت_چهاردهم
همینطور که دستام میلرزید بزور چند قورت آبمیوه خوردن و آروم لب زدم:
_میشه ازتون خواهشی بکنم؟
-بفرمایید عزیزم...
برگه آزمایش و گرفتم سمت و گفتم میشه جوابشو بهم بگید...
مردد نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و گفت:
_باشه...
برگه رو باز کرد و بعد خوندن مطالب داخلش ازم سوالی پرسید...
آزمایش ژنیتیکه و میخواستند ببینید نمونه به خانوم زهرا انصاری میخوره یا نه؟
_بله بله...خودمم زهرا انصاری...
-خوب پس خداروشکر...
نمونه باهاتون مطابقت داشته و ژنتون یکیه...
برای لحظه ای انگار تمام دنیا دور سرم گردید و صدای وحشت ناکی توی سرم اکو شد و بعدم سیاهی مطلق...🤯🖤
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_چهاردهم همینطور که دستام میلرزید بزور چند قورت آبمیوه خوردن و آروم لب زدم: _میشه ازتون خوا
#قسمت_پانزدهم
با سوزش دستم پلکهای سنگینم و باز کردم...
درک اینکه الان کجا بودم برام سنگین بود.
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده بود.
تنها چیزی که تونستم هزمش کنم فقط سقف سفید رنگ بود...
با اولین نفس عمیقی که کشیدم متوجه بوی الکی که تو فضا پخش بود شدم...
سرم و کج کردم که متوجه سرُم داخل دستم شدم...
مگه چیشده بود ؟؟
یهو همه چی یادم اومد...
چشمه اشکم شروع کرد به جوشیدن...
چطوری دلشون اومده بود تنها یادگار پسرش و ازم بگیره و با خودخواهی کامل بده به جاریم...
👌دوباره داشتم وارد شوک جدیدی میشدم و بدنم شروع به لرزیدن کرده بود...
فکر کنم داشتم تشنج میکردم که بازم تنها چیزی که نصیبم شد دنیای سیاه رنگی بود...
#ادامه_دارد
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_پانزدهم با سوزش دستم پلکهای سنگینم و باز کردم... درک اینکه الان کجا بودم برام سنگین بود. نمی
#قسمت_شانزدهم
بخاطر فشار های عصبی تا مرز سکته رفته بودم اما بازم خدا انگار میخواست زنده بمونم...
نگاهم دوباره به برگه آزمایش ژنتیک افتاد و با ذوقی که ته دلم داشتم لباسم و مرتب کردم و از تخت پایین اومدم...
خودم کارای ترخیص خودم کرده بودم کسیو نداشتم اما الان دیگه میدونستم دخترم زنده است...
چند قدمی برداشتم که بازم سرم گیج رفت بخاطر همین کنار دیوار قدم برداشتم و خودم و به حیاط بیمارستان رسوندم...
یاد خنکی که میوزید حالم و کمی بهتر کرد...
با گوشی ساده نوکیایی که داشتم شماره جاریمو خونه گرفتم چون شماره خودش و نداشتم...
چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد...
تماس و قطع کردم و با اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم و بعد وایستادن سوار شدم و آدرس کارگاهی که کار میکردم و دادم...
#ادامه_دارد
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_شانزدهم بخاطر فشار های عصبی تا مرز سکته رفته بودم اما بازم خدا انگار میخواست زنده بمونم... ن
#قسمت_هفدهم
وقتی به کارگاه رسیدم مستقیم رفتم دفتر مدیرم...
بعد در زدن صدای خانوم صادقی بود امروز خودش تنها بود شوهرش نبود.
چه بهتر اینطوری راحت تر حرف میزدم
_سلام خوبین خانوم صادقی
-سلام عزیزم خوبی از این ورا هنوز دو روز دیگه مرخصی داری که...
لبخند محجوبی زدم و گفتم:
_راستش باهاتون کاری داشتم...
-بفرما بیا بشین...
_ببخشید مزاحم که نیستم
-نه اصلا بشین عزیزم...
_راست درمورد جاریم باهاتون حرف دارم
-جاریتون؟
_همونی که همیشه اینجا قرار میزاشت مخصوصا روزایی که شوهرتون بودن...
صورتش یهو زنگ عوض کرد...
_منظورت و متوجه نشدم میشه واضح توضیح بدی؟
ای گلوم و قورت دادم و گفتم...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_هفدهم وقتی به کارگاه رسیدم مستقیم رفتم دفتر مدیرم... بعد در زدن صدای خانوم صادقی بود امروز
#قسمت_هجدهم
_جاریم و که میشناسین؟
زیاد اینجا رفت و آمد داره؟
فکر کنم دوست خانوادگی هستید...
_نه من اصلا جاری شمارو نمیشناسم
اگر بشناسم نمیدونم جاری شماست
بعدم با شوهر من میتونه چکاری داشته باشه؟
_ببینید من الان هیچی نمیدونم که چرا با شوهرتون کار داره فقط اینو میدونم اگر دوست خانوادگی هستید لطفاً کمک کنید
اون...اون...
بچه منو...تنها یادگار شوهرم و ازم دزدیده...
شوکه به من نگاه کرد...
حقم داشت از کجا میخواست بدونه من بچه داشتم...
_عزیزم میفهمی داری چه اتهامی میزنی؟
_اره میفهمم اینم مدرکش...
برگه آزمایش و مقابلش روی میز گذاشتم و...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_هجدهم _جاریم و که میشناسین؟ زیاد اینجا رفت و آمد داره؟ فکر کنم دوست خانوادگی هستید... _نه
#قسمت_نوزدهم
خودتون آزمایش و ببینید من نمونه از دختری که کاملا شبیه منه و جاریم ادعای مادری برای اونو داره رو گرفتم و با نمونه خودم دادم آزمایش ژنتیک...
معلوم شد این دختر, دختر منه دختری که ازم سر زایمان دزدیده شد و بهم گفتن مرده...
حتی مرده بچمو بهم نشون ندادن گفتن دفنش کردیم غصه نخوری...
مادر شوهرم خیلی راحت برداشت گفت بهتر که مرده شوهرت مرده بچه هم ازش نداشته باشی خیالت راحته....
بگو نامردا اون بچه ای که مرده بچه من نبوده بچه جاریم بوده...
چقدر بی رحمن چقدر بی وجدان که تو چشمام نگاه کردن و جیگر گوشم و دادن یکی دیگه...
من سر زایمان داشتم میمردم اما بخاطر اینکه بی صاحب بودم شوهرم مرده بود به همین راحتی این ظلم و در حقم کردن...
ازتون میخوام شما که دوستین یا هرچی باهاش حرف بزنید بیاد اینجا چون من بگم تره هم برای حرفم خورد نمیکنه...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
🍃🌺🍃🥀🌴🌾🌺
#گلایه_از_خانواده_همسر
قسمت اول
🌺 اگر گاهی همسرتان از رفتار یا کلام مادر یا پدرتان و یا هر یک از اعضای خانوادهتان #گلایه کرد سریع گارد متعصبانه نگیرید!
🌺 حتی اگر حق با او نیست برای اینکه آبی بر #آتش دعوا بریزید بگویید حق با شماست منم بودم ناراحت میشدم.
🌺 با این روش هم جلوی #مشاجره را میگیرید و هم همسرتان انرژی خود را صرف #گارد گرفتن با شما نمیکند.
🌺 و نیز شما را فردی منصف و منطقی تلقی میکند و #محبوب او میشوید.
#ادامه_دارد
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓 @raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛
رازِدِل 🫂
#تجربه_اعضا😔😔😔 #سرگذشت_اعضا قسمت اول سلام خواهر عزیزم ، واقعا ممنونم ، این کانال و خواهران عزیز گر
#تجربه_کاربران
#سرگذشت_اعضا
روحیه ی خراب ، ضعف و بیماری ، تنهایی ، سالها توی اون روستای محروم اشک ریختم ، واسه اینکه پول جمع کنم خونه داربشم ، ماشین بخرم ، خیاطی کردم ، آرایشگری کردم ، حتی کفشها ی خودمون رو خودم میدوختم اونقدر قناعت کردم دونفری توی اون اداره کار کردیم شوهرم درس خوند شد رئیس اداره شهرستان ، کم کم خونه دارشدیم خودم باهمسرم بنایی میکردیم هر کاری که از عهده ی یک زن خارج بود ،ماشین وسایل زندگی اما خیلی موفق شدیم ، اما دخترم ۹ ساله بود واز طعنه خلاص نمیشدم دیگه دوست نداشتم هیچ مراسمی برم هرجا میخواستم چیز سنگینی بردارم به مسخره میگفتن سقط نکنی 😭😭😭😭
پدر شوهرم گریه میکرد که فرزند بزرگش پسر نداره و...تا تصمیم گرفتم دوباره بچه دار بشم به خدا گفتم به قیمت مرگم هم شده یک پسر به من بده و تحت نظر دکتر و مراقبت شدید باو جود مشکل قلبی و یک فیبروم بزرگ که دراثر سقط در سن کم به دیواره ی رحم چسبیده بود البته به همسرم نگفتم چقدر خطرناک هست ، باردارشدم و میترسیدم تعین جنسیت برم شب وروز اشک ، دعا ، التماس به ائمه ، تا اینکه امام زمان عزیزم به خوابم آمد پرچم سبزی دردست داشت وبه در خانه زد وتمام دیوار خانه را سبز کرد 😭😭😭
به احترام آقا یک خطاط آوردیم دادیم یکی از دیوارهای ساختمان را سبز کرد و جمله ای برای سلامتی و ظهور آقا نوشت
خلاصه پسر بدنیا اومد اسمش رو گذاشتیم مهدی وهمه خوشحال بودن ، اما به خاطر استرس زیاد من کمی رفتارش عجیب بود مثلا در شبانه روز دوسه ساعت میخوابید سالی گذشت بسیار کم غذا بود ضعیف ، لاغر ولی بسیار باهوش ، دکترهای تهران گفتن بیش فعال شدید هست و بدبختی من شروع شد آرزوی یک ساعت خواب آرام به دلم ماند ، به زور غذا میدادم به زور با دارو میخوابید کمی بهتر شد اونقدر باهوش بود از تلوزیون خواندن یاد گرفت وکلمات رو تصویری تشخیص میداد چهار سالگی خواندن بلد بود قرآن و زبان و.... همه حسرت بچه ی من رو میخوردن اما همچنان کم خواب ، اذیت کار بسیار خراب کار و آسیب زننده ، میشکست ، آتیش میزد حمله میکرد، ومن نابود میشدم
همسرم شد معاون مدیر کل استان رفتیم مرکز استان درآمد خوب زندگی خوب اما مهدی آسایش رو گرفت ۳ سال در یک مرکز تحت درمان مغزی بود یکسری سیم به سرش وصل میکردن بعد با کامپیوتر امواج میدادن دارو هم خارجی و کمیاب بود سازمان غذا و دارو باید میداد خلاصه بهتر شد ، مدرسه رفت اما همیشه از معلم جلوتر بود برای همین کلاس درس واسش خسته کننده بود ، برای کاهش انرژی هم ژیمناستیک بردم هم فوتبال هم تکواندو ، والیبال اما بازهم خسته نمیشد و بزور میخوابید و دائم حرف میزد، مجبور شدم بزارمش مدرسه ی غیر انتفاعی تا مدیر تحملش کند خلاصه سالها گذشت پیر شدم کمربند مشکی تکواندو گرفت قوی شد قدبلند هیکلی و گردن کلفت و خوش خوراک ماشاالله ، تا وقتی کرونا اومد واکسن زد و موبایل بدست شدن ، تمام عوارض برگشت ، خشم عصبانیت دست بزن ، بدتر از همه هوش او که شد بلای جانم ، رمز گوشی همه رو باز میکرد وپنهانی استفاده میکرد، پول ور میداشت، کلوپ میرفت ، وارد سایت ها میشد و مثلا کارنامه جعل میکرد درس نمی خوند ، وای فای همسایه هک میکرد، از سایت ایران خودرو برگ برنده شدن ماشین جعل کرد ....
حالا پسر دارم ،،،۱۶ ساله جهشی هم درس خونده داره دیپلم میگیره اما ابرو ندارم آسایش ندارم ، حالا چرا پدرشوهر نمیاد کمک من تو شهر غریب دست روم بلند میکنه ، واسه پدرش چاقو میکشه ، تا الان باعث شده تلوزیون بشکنه چهارتا گوشی شکسته ، دماغش تو دعوای بیرون شکسته ، دست هم کلاسی اش رو شکسته و همسرم فقط باید خسارت بده
#ادامه_دارد...
آیدی ادمین کانال برای ارسال درد و دل و سوال و تجربیاتتون😌🫶
@setaraaaam(. ❛ ᴗ ❛.)
╔═🍃♥️🍃══════╗
@raz_del
رازِ دِل🥰 raz_del@ 😶🌫️
╚══════🍃♥️🍃═╝
#سوال_ارسالی_اعضا
سلام شبتون بخیرمیشه لطفا راهنماییم کنید 😞😓
من ۲۲ سالمه و همسرم ۳۴سالشه شغلش آزاده و مغازه داره.
بچه نداریم ۲ ساله عقد کردیم وتازه میخوایم بریم سر خونمون.
راستش منو همسرم رابطمون خیلی خوب بود و همهچی اوکی بود تا اینکه مادر همسرم نسبت ب من حسادتش شروع شد ینی با فوت خواهر شوهرم مادرش ک تنها تر شد همش حسادت کرد کلی با من بدرفتاری کرد و بحث و دعوا هر بار عصبانیت و ناراحتیشو سر من خالی میکرد.اوایل همسرم از من دفاع میکرد و حق ب من میداد چون واقعا اون مقصر بود ولی از ی جایی ب بعد همسرم ب این نتیجه رسیده ک مادرش افسردس و باید بیشتر حواسش ب اون باشه.همسرم ۳ برادر و ۴ خواهر دیگ داره ولی مادرش تموم توقعش از اونه و میگه چرا تو ب زنت محبت میکنی چرا براش جانم عزیزم میکنی.منو باید بیشتر دوس داشته باشی و من عزیز تر باشم برات.
برای همین ما توی این ۲ الی ۳ سال نامزدی و عقد ی بارم دوتایی بیرون نرفتیم اگر تا سر کوچه ۲ تایی بریم بعدش ی دعوا راه میندازه اوایل همسرم دفاع میکرد و جلوش وای میستاد الان باج میده و کلی قربون صدقش میره ک ناراحت نشه.
نمیدونم چیکار کنم الان هرچی بیرون میریم دست مادرشو میگیره و اصن پیش من نمیاد همش قربون صدقه مادرش میره وبخاطر اینکه میگه اون مادرمه و ناراحت میشه ب من محبت نمیکنه جلوی اون.هر وقت جایی میریم همش پیش اون میشینه این موثوع قبلا منو ناراحت نمیکرد ولی از وقتی حسادت میکنه و بهمکلی توهین و بد بیراه کرد و گفت ب شوهرم ک چرا ب زنت محبت میکنی.
#ادامه_دارد
آیدی ادمین کانال برای ارسال درد و دل و سوال و تجربیاتتون😌🫶
@setaraaaam(. ❛ ᴗ ❛.)
╔═🍃♥️🍃══════╗
@raz_del
رازِ دِل🥰 raz_del@ 😶🌫️
╚══════🍃♥️🍃═╝