eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
256 دنبال‌کننده
156 عکس
12 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' "Secret": @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میپرسی چرا عشقم به تو کمتره شده؟ من فقط اون رو ازت مخفی کردم. مگه از نورِ ماهِ پشتِ ابر کاسته میشه؟
میخوام این قسمت یکم طولانی تر یاشه.
قسمت سوم
چند دقیقه بهش خیره شدم. از توی تاریکی واضح دیده نمیشد. با صدای بلند گفتم:«مشکلی پیش اومده؟ کمکی از دست من ساخته ست؟» اما پاسخی نشنیدم. ناامید شدم و به پایین برگشتم. مامان بزرگ آروم شده بود. به محض دیدن من گفت:«معذرت میخوام که عصبانی شدم» بی توجه به حرفش گفتم:«یه آقایی کنار جاده ایستاده و با چراغ قوه...» حرفم رو قطع کرد و گفت:«گفتم که زود برمیگرده. شب که فرا میرسه ما نباید تماشا کنیم. چشماتو ببند چون اونا نمیدونن چی برای دیدن درسته...» اصلا متوجه منظورش نشدم. هرچی میگذشت حرفاش پیچیده تر میشد. اضافه کرد:«حالا برو بخواب... بخواب» من هم به طبقه بالا رفتم و از شدت خستگی به سرعت خوابم برد. صبح با صدای مامان بزرگ از خواب بیدار شدم. _لوییس! لوییس؟ زودتر بیا صبحانه حاضره. با خستگی از روی تخت بلند شدم و پرده رو کنار زدم. نور از قسمت شکستگی شیشه وارد اتاق شد. به طبقه پایین رفتم. مامان بزرگ زیر لب غر میزد و سفره رو مرتب میکرد. بعد از چیدن سفره صبحانه رو شروع کردیم. با ناراحتی گفتم:«میشه به مامان بگید گوشیمو بهم برگردونه؟ نمیتونم بدون اون سر کنم» گفت:«کتاب بخون» گفتم:«شما متوجه نیستید، من حوصلم سر میره. تنهام...» جرعه ای از چایش نوشید و گفت:«برو با بچهای توی باغ بازی کن. تقریبا همسن تو اند» با تعجب پرسیدم:«کدوم بچها؟؟» پاسخ داد:«با سوالای مسخرت سرمو درد میاری. شبا توی باغ پشتی نرو هرگز! اما روزا میتونی بری و با بچها بازی کنی» چیزی نگفتم. من باغ پشتی رو کامل نگاه کردم اما هیچ بچه ای ندیدم. در همون حال یکدفعه مامان بزرگ به در نگاه کرد و با خوشحالی گفت:«لوییس برگشتی؟!» رو به من کرد و گفت:«مگه نمیبینی لوییس برگشته؟ میخوایم حرف بزنیم زودباش برو تو اتاقت» گفتم:«میتونم برم توی باغ؟» جواب داد:«فقط تا زمانی که خورشید نگاهت میکنه. یادت باشه اگه شب به باغ بری، تا ابد اسیرشون میشی!!!»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-پناهگاه𓏲࣪.
اگرچه کوچک است اما، بیشتر از همه آرزو دارم که بتوانم بگویم... "دوستت دارم"
قسمت چهارم
به طرف در پشتی دویدم و وارد باغ شدم. در ابتدای باغ یک تاب فلزی زنگ زده وجود داشت. یک مجسمه فرشته شکسته هم چند متر جلوتر بود. هرچقدر جلوتر میرفتم تکه های شکسته آینه روی زمین بیشتر میشد. درست در وسط باغ یک چاه قرار داشت. وقتی داخلش رو نگاه کردم چیزی حز تاریکی مطلق ندیدم. چند قدم جلوتر رفتم و متوجه همون درخت بزرگ و عجیب جلوی پنجره شدم. سوراخ نسبتا بزرگی روی تنه درخت بود و اطراف اون لکه های خشک شده خون وجود داشت. زیر لب گفتم:«اینجا چه خبره؟» سعی کردم از سوراخ، وارد درخت بشم. اما تار عنکبوت ها و برگ ها مانعم شد. دریچه ای که سوراخ ایجاد کرده بود به اتاقک کوچیکی زیر درخت راه داشت. ریشه های درخت مسیر رو مسدود کرده بودند. همچنین صداهای نامفهومی از پایین به گوش میرسید. سعی کردم صداها رو بشنوم. صدای گریه بود، انگار کسی پایین درخت گریه میکرد. صدام را بلند کردم و گفتم:«کی اونجاست؟ کسی هست؟؟» صدای گریه قطع شد. همون لحظه مامان بزرگ صدام کرد. به سختی از درخت خارج شدم و پاسخ دادم. گفت:«زودباش برو شیرینی بخر. لوییس دلش شیرینی میخواد.» با عصبانیت از باغ خارج شدم. بین غر زدنام میگفتم:«لوییس دیگه کیه؟!»