-پناهگاه𓏲࣪.
#خط_خطی
اگرچه کوچک است اما، بیشتر از همه آرزو دارم که بتوانم بگویم...
"دوستت دارم"
به طرف در پشتی دویدم و وارد باغ شدم. در ابتدای باغ یک تاب فلزی زنگ زده وجود داشت. یک مجسمه فرشته شکسته هم چند متر جلوتر بود. هرچقدر جلوتر میرفتم تکه های شکسته آینه روی زمین بیشتر میشد. درست در وسط باغ یک چاه قرار داشت. وقتی داخلش رو نگاه کردم چیزی حز تاریکی مطلق ندیدم. چند قدم جلوتر رفتم و متوجه همون درخت بزرگ و عجیب جلوی پنجره شدم. سوراخ نسبتا بزرگی روی تنه درخت بود و اطراف اون لکه های خشک شده خون وجود داشت. زیر لب گفتم:«اینجا چه خبره؟» سعی کردم از سوراخ، وارد درخت بشم. اما تار عنکبوت ها و برگ ها مانعم شد. دریچه ای که سوراخ ایجاد کرده بود به اتاقک کوچیکی زیر درخت راه داشت. ریشه های درخت مسیر رو مسدود کرده بودند. همچنین صداهای نامفهومی از پایین به گوش میرسید. سعی کردم صداها رو بشنوم. صدای گریه بود، انگار کسی پایین درخت گریه میکرد. صدام را بلند کردم و گفتم:«کی اونجاست؟ کسی هست؟؟» صدای گریه قطع شد. همون لحظه مامان بزرگ صدام کرد. به سختی از درخت خارج شدم و پاسخ دادم. گفت:«زودباش برو شیرینی بخر. لوییس دلش شیرینی میخواد.» با عصبانیت از باغ خارج شدم. بین غر زدنام میگفتم:«لوییس دیگه کیه؟!»
ولی من حتی اگه یه پرنده بودم بالم شکسته بود و تا ابد زمین گیر بودم.
حتی اگه یه ستاره بودم سقوط میکردم و میمردم.
حتی اگه آدم فضایی بودم سفینمو گم میکردم.
حتی اگه عشق بودم یک طرفه بودم.
من در هیچ حالتی نمیتونم کامل باشم و کسی رو ناامید نکنم.
هدایت شده از درختها نیز غروب میکنند.
امیدوارم یک روز برای کسی ارزشمند باشم و توی ورقههای سررسیدش از من بنویسه. از خودم.