داستان: کلید هنر
داستان درباره یه دختر هنرمنده، که توی یه خانواده بزرگ و یه کلبه کنار دریاچه زندگی میکنه. از ویژگیهای ظاهریش میشه به موهای طلایی رنگ و دستان ظریفش اشاره کرد.
اون نقاشی های زیادی کشیده. سرتاسر اتاقش پره از بازتاب طبیعت در قالب بوم های کوچک. علاقه خاصی به نور خورشید داره و اون رو از هر زاویه ای نقاشی کرده.
رد رنگ همیشه روی دستان و صورتش جامونده و گاهی به کوهستان میره، آهنگ گوش میکنه و نقاشی میکشه.
اون سعی داشت ثابت کنه که نقاشیها گاهی میتونن اتقدر عمیق باشن که خودمون رو داخلش حس کنیم. و برای این تنها سبک خودش امکان پذیر بود. برای همین در جشنواره فصل بهترین اثر شرکت میکنه. اما منتقدها آثارش رو نمیپذیرن چون از نظرشون تکراریه. اما به عقیده خودش اونا نتونستن از طریق کلید هنر به عمق طبیعت سفر کنند. همین باعث شد که اون هنر رو بدون نظر و قضاوت دیگران ادامه بده و به این سفر هنر به تنهایی ادامه بده.
(تمام وایبی که از این چنل میگرفتم رو در زندگی یه شخص خلاصه کردم)
داستان: نامهای به تلخی قهوه
درباره یه دختر جوون با موهای بلند و قهوهای رنگه که توی کافه کار میکنه. آهنگهایی که توی کافه پخش میشه، همیشه به انتخاب اونه. گاهی هم خودش پیانو میزنه. اعتقاد داره که خوب نمینوازه اما همه عاشق پیانو زدنش هستند. روزهای نسکافهای اون معمولا پشت پیشخوان میگذشت.
وقتی کافه بسته میشد اون آخرین نفری بود که خارج میشد. چراغ هارو خاموش میکرد، پشت پیانو مینشست و مینواخت. و بعد خارج میشد.
یک روز نامه ای از یه شخص ناشناس دریافت میکنه. این نامه دادن ها به صورت ناشناس ادامه پیدا میکنه و اون هم تصمیم میگیره براشون پاسخی بنویسه. نامهها رو جلوی در کافه میذاره و فردا که برمیگرده میبینه برداشته شدند و پاسخش فرستاده شده. گاهی هم به همراه گل های لیلیوم.
تا جایی که حرف زدن با شخص ناشناس براش یه کار لذتبخش شده بود. اما بعد از یک روز نامه فرستادنها متوقف شد. اون تصمیم گرفت نامهای بنویسه و به صرف قهوه اون ناشناس رو دعوت کنه. اما هنوز هم علاوه بر اینکه منتظر اومدنش هست، چشم انتظار یه نامه از طرف اونه...
شاید یک روز بفهمه اون کیه.. شاید یک روز برگرده؛
(وایب چنل منو یاد کافه و پیانو و گلهای لیلیوم مینداخت)
داستان: تراوش ذهنی چای؟
داستان حول یه دختر جوون با یه گالری کوچک میچرخه. گالری پر از نقاشیهای عجیب و غریبه که دقیقا همین مردم رو مجذوب اون نقاشیها میکنه.
اون نقاشی رو از پدربزرگش یاد گرفته بود. از ویژگیهای ظاهریش میشه به لباسهای شنبه یکشنبه و موهای پرکلاغیش اشاره کرد.
یک روز که مردی به گالری میاد نقاشیای توجهش رو جلب میکنه. به نقاشی دقت میکنه و حدس میزنه یک فنجون چای باشه. اما اون فقط یکی از تراوشات ذهنی اون بود که به تصویر کشیده بود.
اون سرزنده بود و دنیای رنگی برای خودش ساخته بود. تنها مشکلش سرکوفتهای پدرش بود که چرا تجربی رو دنبال نکرد.
در آخر همون مرد تابلوی "تراوش ذهنیِ شبیه به چای" رو خریداری میکنه.
(قطعا چنل شما رو میتونم به یک بوم نقاشی حاصل از تراوشات ذهنی که به چای شبیه شده تشبیه کنم)