eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
253 دنبال‌کننده
149 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: کلید هنر داستان درباره یه دختر هنرمنده، که توی یه خانواده بزرگ و یه کلبه کنار دریاچه زندگی میکنه. از ویژگی‌های ظاهریش میشه به موهای طلایی رنگ و دستان ظریفش اشاره کرد. اون نقاشی های زیادی کشیده. سرتاسر اتاقش پره از بازتاب طبیعت در قالب بوم های کوچک. علاقه خاصی به نور خورشید داره و اون رو از هر زاویه ای نقاشی کرده. رد رنگ همیشه روی دستان و صورتش جامونده و گاهی به کوهستان میره، آهنگ گوش میکنه و نقاشی میکشه. اون سعی داشت ثابت کنه که نقاشی‌ها گاهی میتونن اتقدر عمیق باشن که خودمون رو داخلش حس کنیم. و برای این تنها سبک خودش امکان پذیر بود. برای همین در جشنواره فصل بهترین اثر شرکت میکنه. اما منتقدها آثارش رو نمیپذیرن چون از نظرشون تکراریه. اما به عقیده خودش اونا نتونستن از طریق کلید هنر به عمق طبیعت سفر کنند. همین باعث شد که اون هنر رو بدون نظر و قضاوت دیگران ادامه بده و به این سفر هنر به تنهایی ادامه بده. (تمام وایبی که از این چنل میگرفتم رو در زندگی یه شخص خلاصه کردم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: نامه‌ای به تلخی قهوه درباره یه دختر جوون با موهای بلند و قهوه‌ای رنگه که توی کافه کار میکنه. آهنگ‌هایی که توی کافه پخش میشه، همیشه به انتخاب اونه. گاهی هم خودش پیانو میزنه. اعتقاد داره که خوب نمینوازه اما همه عاشق پیانو زدنش هستند. روزهای نسکافه‌ای اون معمولا پشت پیشخوان میگذشت. وقتی کافه بسته میشد اون آخرین نفری بود که خارج میشد. چراغ هارو خاموش میکرد، پشت پیانو می‌نشست و مینواخت. و بعد خارج میشد. یک روز نامه ای از یه شخص ناشناس دریافت میکنه. این نامه دادن ها به صورت ناشناس ادامه پیدا میکنه و اون هم تصمیم میگیره براشون پاسخی بنویسه. نامه‌ها رو جلوی در کافه میذاره و فردا که برمیگرده میبینه برداشته شدند و پاسخش فرستاده شده. گاهی هم به همراه گل های لیلیوم. تا جایی که حرف زدن با شخص ناشناس براش یه کار لذتبخش شده بود. اما بعد از یک روز نامه فرستادن‌ها متوقف شد. اون تصمیم گرفت نامه‌ای بنویسه و به صرف قهوه اون ناشناس رو دعوت کنه. اما هنوز هم علاوه بر اینکه منتظر اومدنش هست، چشم انتظار یه نامه از طرف اونه... شاید یک روز بفهمه اون کیه.. شاید یک روز برگرده؛ (وایب چنل منو یاد کافه و پیانو و گل‌های لیلیوم مینداخت)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: تراوش ذهنی چای؟ داستان حول یه دختر جوون با یه گالری کوچک میچرخه. گالری پر از نقاشی‌های عجیب و غریبه که دقیقا همین مردم رو مجذوب اون نقاشی‌ها میکنه. اون نقاشی رو از پدربزرگش یاد گرفته بود. از ویژگی‌های ظاهریش میشه به لباس‌های شنبه یکشنبه‌ و موهای پرکلاغیش اشاره کرد. یک روز که مردی به گالری میاد نقاشی‌ای توجهش رو جلب میکنه. به نقاشی دقت میکنه و حدس میزنه یک فنجون چای باشه. اما اون فقط یکی از تراوشات ذهنی اون بود که به تصویر کشیده بود. اون سرزنده بود و دنیای رنگی برای خودش ساخته بود. تنها مشکلش سرکوفت‌های پدرش بود که چرا تجربی رو دنبال نکرد. در آخر همون مرد تابلوی "تراوش ذهنیِ شبیه به چای" رو خریداری میکنه. (قطعا چنل شما رو میتونم به یک بوم نقاشی حاصل از تراوشات ذهنی که به چای شبیه شده تشبیه کنم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: کتابخانه آن دونفر داستان درباره دختری با یک کتابخونه بزرگ در زیر زمین خونشونه. تمام کتاب‌های اون کتابخونه توسط خودش نوشته شده و در دنیای داستان‌های خودش سیر میکنه. اون با پدربزرگش زندگی میکنه و دوستان زیادی نداره. برای همین تنها خودش اجازه ورود به کتابخونه رو داره. یک شب که مثل همیشه در کتابخونه قدم میزد و کتاب‌هاشو بررسی میکرد متوجه کتابی با یه نویسنده متفاوت شد. اون هیچوقت همچین کتابی ننوشته بود. و از پشت قفسه دختری بیرون اومد که نویسنده همون کتاب بود. اونها باهم آشنا میشن و شروع به نوشتن یک کتاب مشترک میکنند. هنوز هم اون کتاب رو کسی نخونده... (چون ادمین‌ها دونفر هستند و وقتی وارد چنلتون میشم حس میکنم وارد یه کتابخونه شدم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: استرنجر تینگز احتمالا اگه استرنجر تینگز یه کارکتر دیگه هم داشت اون شما بودی! یه دختر به ظاهر سرد. با و موهای آبی تیره که زیر نور به بنفش میزنه. در ابتدا توی یه شهر دیگه زندگی میکرد و در کودکی پدر و مادرشو از دست داد. بعد از اون حادثه به یک مرکز درمانی میره و چندسال اونجا میمونه. اما بعد به طرز عجیبی اونجا رو آتش میزنه و مخفیانه فرار میکنه. در نهایت به هاوکینز میرسه و با الون آشنا میشه. و بعد به گروه میپیونده. شاید همین استعدادش توی بازی با آتش در کشتن دمو ها نقش داشته باشه...کی میدونه؟ (صرفا خیالی و بر اساس وایب چنل این رو نوشتم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: کلمات نیمه‌شخصی داستان شما درباره یک دختر نویسنده‌ست که خودش رو توی اتاقش زندانی کرده. تنها کسی که اجازه ورود به اون اتاقو داره نور خورشیده. اون هم تنها به شرطی که از بین قسمت پاره شده کاغذهایی که روی پنجره چسبونده وارد بشه. دوست نداره نویسنده خطاب بشه. به عقیده خودش کلماتی که اون ازش استفاده میکنه کلماتی نیست که بقیه نویسنده‌ها استفاده میکنند. از نظرش کلمات میتونن دروغ بگن. اما یکبار تصمیم میگیره یکی از کتاب‌هاشو به چاپ برسونه تا مردم بتونن روی دومی از چهره نیمه شخصی کلماتش رو ببیند. در طول مراحل چاپ با دردسرهای زیادی مواجه میشه. اما وقتی ویراستار به نوشته‌هاش میگه چرندیات این رو به حساب تعریف میذاره و حتی خودشم دلیلش رو نمیدونه. و داستان طی به چاپ رسوندن اونها ادامه پیدا میکنه. (وایبی که چنل بهم میداد رو در اتاق توصیف و در تصویر خلاصه کردم)