#پست_مناسبتی
#سالروز_ولادت
#شهید_عارف_کاید_خورده
✍عارف عاشق اهل بیت،امام زمان و راه امام حسین(ع) بود.
💬خیلی شوخ طبع بود و صدایم می کرد: مادر شهید.
♻️التزام عملی از رهبری داشت.
♨️اهل شعار نبود.
🌀تمام صحبت های آقا را گوش می داد.
▪️همیشه می گفت گوش به حرف آقا باشیم، از مسیر خارج نشویم، نه جلوتر حرکت کنیم و نه از قافله عقب بمانیم.
💥پیروی از خون شهدا را زیاد سفارش می کرد.
💢عارف به تحصیل، تهذیب و ورزش اهمیت می داد.
☀️ارتباطش با دوستانش خیلی خوب بود.
🔸از تنبلی و اخم و گوشه نشینی بدش می امد.
🔹همیشه سعی می کرد در هر جا که هست همه را شاد بکند و انرژی مثبت بدهد.
🗯جوانی پویا بود.
▫️عارف به نظام و انقلاب علاقه داشت.
💭با بچه های کوچک بسیار مهربان بود.
💠عارف، شیرین زبان و خوش اخلاق بود.
♨️اهل تکبر نبود.
💬عارف با استعداد بود، بی خیال نبود.
☀️هیچ وقت خستگی در وجودش دیده نمی شد.
💥عارف، خیلی انرژی داشت و یک جا بند نبود.
🌀دائما در جنب و جوش بود.
▪️زندگی را بر اساس خواسته ها و نیازهایش پیش می برد.
#شهید_مدافع_حرم
#دهه_هفتادی
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔸با اینکه در دوران دبیرستان شاگرد ممتاز بود؛ به خاطر فعالیت های انقلابی اش؛ از طرف مدیر دبیرستان تهدید شده بود که اگر دست از این فعالیت ها بر ندارد؛ آخر سال او را مردود می کند.
🔹 ولی اعتقادات حمید عمیق تر و ریشه دار تر از این بود که با این تهدید ها از مواضعش کوتاه بیاید.
▪️و سرانجام در دو درس از امتحانات آخر سال نمره ی پایین به او دادند و مردود اعلام شد.
🗯و او سال آخر دبیرستان رو دوباره خواند.
نام شهید:#حمید_محمود_نژاد
عنوان کتاب:#راه_ناتمام
نام راوی: مهران محمود نژاد( برادر شهید)
#شاگرد_ممتاز
#اعتقادات_عمیق
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
3.jpg
3.33M
✍برگی از یادداشت های حاج عظیم محمدی زاده
#شهید_عظیم_محمدی_زاده
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
14.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پشت_صحنه_روایتگران
✍فکر میکنید توی این اتاق چی باشه؟؟؟
☀️صفا و صمیمیت حسین آقا بعد از شهادتش هم ادامه داره.
💬سفره ی عقد خونه ی حسین میزبان جوون هایی شده که عهد میبندن تا زیر یه سقف برای خدا بندگی کنن.
♨️اینجا عقد براشون جاری میشه و به هم محرم میشن تا هم پیمان با هم راه حسین رو ادامه بدن که همان راه سید الشهدا اربابمون حسین علیه السلام هست.
💥و همان راه سبز صاحب الزمان...
▪️اولین سفره ی عقدی بود که پاش گریه کردم؛ نه به خاطر اینکه به جای حسین آدمای دیگه ای اینجا ازدواج میکنن؛ بلکه به خاطر صفا و گذشت مادر که راضی به این کار خیر شده بود و خونه ای که سال ها آرزو داشت پسر و عروسش توش زندگی کنن در اختیار جوون ها قرار داده بود که عهد ازدواجشون رو زیر این سقف ببندن.
🌀چه دلی داری مادر!
💢خوش به حال شما که حسین رو داری و خوش به حال ما و البته خوش به حال حسین که شما رو داره.
♻️البته ما برای دیدن سفره ی عقد به اینجا نیومدیم.
▪️حاشیه ی مصاحبه ها کمتر از متن زیبا نیست.
💭خبرهایی در راهه...
▫️منتظر باشید و برای موفقیت مون دعا کنید...
#شهید_حسین_ولایتی_فر
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
✍طبق رسم و رسوم معمول، بزرگان فامیل جمع شدند و جلسه ی "بله برون" تشکیل شد.
☀️ مردها توی پذیرایی نشستند و خانمها در قسمت اندرونی.
💬دری را که بین پذیرایی و اندرونی بود نیمه باز گذاشتیم و تا جایی که توانستیم خودمان را نزدیک کردیم که صحبتهای آنها را بشنویم.
💢بعد از تعارفات معمول،حرف مهریه شد.
🌀پدرم مهریه را صد هزار تومان اعلام کرد.
▪️با شنیدن این مبلغ، قبل از آنکه خانواده ی داماد چیزی بگویند پدرم را صدا کردم و گفتم:
♨️من قبول ندارم! صد هزار تومان زیاده؛ اگه به خاطر منه؛ من
نمی خوام.
💥من دوست دارم مهریه ام، مهریه ی حضرت زهرا (س) باشه.
♻️پدرم گفت: «خُب این هم تقریبا معادل همون مهریهی حضرت زهرا (س) است.»
🗯با حالت خواهش گفتم: «بابا! کمترش کن.»
🔸بین صحبت ما، دایی ام از اتاق بیرون آمد.
🔹 با او خودمانی تر بودم.
▫️بعد از صحبتی که با هم داشتیم، دایی ام به پدر گفت:
▪️مهریه شصت هزار تومان باشه.
💭 پدرم پذیرفت و پس از تعیین مهریه، بقیه ی جلسه با تعارفات معمول و خوش و بش سپری شد و بعد هم تاریخ عقد را تعیین کردند.
به روایت: همسر شهید
#شهید_سید_جمشید_صفویان
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
✍ من دختری 17 ساله بودم که تا آن زمان فقط دو بار داماد را دیده بودم، آن هم خیلی مختصر.
💢استرس زیادی داشتم و با ترس و لرز چادرم را سر کردم و وارد جمعیت شدم.
☀️عاقد توضیحات اولیه را داد و از من پرسید وکیلم؟
💬گفتم: «بله»
♨️بعد هم از داماد پرسید وکیلم؟
🌀نمیدانم آن لحظه در چه فکری بود که یکدفعه به خود آمد؛ شاید هم شوخی اش گل کرده بود که بلافاصله نگاهش را برگرداند به طرف عاقد و با عجله و چند بار پشت سر هم گفت: «آره... آره... آره...»
💥همه خندیدند و گفتند: «بابا! چه خبرته؟!»
♨️پدرش هم گفت: «چته؟! یکدفعه هول شدی؟!»
سید جمشید با خونسردی گفت:🔻
▪️«نه!... گفتم مبادا پشیمون بشه... زودتر قال قضیه رو بکنیم تموم بشه.»
🔸با اولین لبخندی که در مراسم عقد زدم، مقدار زیادی از اضطرابی که در وجودم بود، کاسته شد و صیغه ی عقد جاری شد.
🔹داماد 21 ساله بود و من 17 سال داشتم.
▫️نشستیم کنار سفره ی عقد و خانمها برای گفتن تبریک و شاد باش دورمان جمع شدند.
💭 طبق رسم، ظرف عسل را جلوی ما گذاشتند.
🗯 اول او عسل در دهان من گذاشت و بعد هم من عسل در دهانش گذاشتم که با صدای جیغ آهسته ی من همه نگاهم کردند و گفتند چی شد؟!
♻️شنیده بودم که آدمِ سرحال و شوخی است ولی انتظار نداشتم سرِ سفره ی عقد، انگشتم را گاز بگیرد.
☀️ در مدتی که کنار هم نشسته بودیم، چنان با من گرم گرفته بود که گویی مدت ها باهم نامزد بوده ایم.
به روایت: همسر شهید
#شهید_سید_جمشید_صفویان
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea