eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
136 دنبال‌کننده
726 عکس
91 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:21 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] [عمارت] پریا: خیلی خوشگذشت ممنونم. یه نوتیفی از گوشیم اومد.. بله بلهه! حامی: اتفاقی افتاده؟ پریا: فردا مصاحبه ی کاری دارم.. برای طراحی! حامی: طراحی؟؟ مصاحبه چرا؟ پریا: خیلی مزاحمتون بودم! میخوام کار کنم حامی: نیازی نیست شما عضوی از خانواده من هستید! مثل خواهر منی! پریا: لطف داری! ممنونم ولی.. حامی: فقط مراقب باش. امروزه مردم ذات خوبی ندارن! پریا: حتما ممنونمم! پریا رفت تو اتاقِ‌ش حامی کتشو در آورد و رفت لبه ی بالکن بسته ی ماربرو‌ رو از جیب کتش درآورد. و یه نخ از سیگارش و برداشت! پوکِ سنگینی زد! برای سختی هاش استرس ها نگرانی ها.! یه نخ تموم شد نخِ دوم! جانا: توی آشپزخونه قدم میزدم! و دیدم از توی بالکن دود هست. رفتم ببینم که دیدم حامیِ! آروم آروم رفتم و از پشت بغلش کردم. برگشت و دستشو روی شونه ام گذاشت سیگارشو پشتش پنهان کرد! جانا: داداش؟. حامی: جونم؟ جانا: چرا سیگار میکشی؟؟ حامی: نفس عمیقی کشیدم نمیدونم دلیلی نداره ! جانا: داداش به منم میدی؟[آروم] حامی: چ.چی؟ سیگار! جانا: هوممم! حامی: نه! نه عزیزم! برای قلبِ خوشگلت ضرر داره! جانا: پس قلبِ تو چی؟ قلبِ تو برای منم مهمه! حامی: دلتنگی؟ عاشقی ، جانا به من بگو.. نگاه های رستوران! عادی نبود.. فهمیدم:) جانا: ن.نه! م.من و عاشقی؟ توی این سن! نه خیالِ حامی: آروم بغلش کردم! شاید الان بهم نگی! ولی خودم میفهمم! ____ [همون شب] جانا: از خستگی ول/و شدم روی تخ/ت! چشمام داشت گرم میشد که.. صدای پیامک از گوشیم اومد! پریدم بالا.. هوففف این کیه دیگه! پلک زدم.. چ.چیی؟ ش... شروین!
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:22 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] ش... شروین! داده .. سلام خوبی؟ شروینم. دادم س.لام خوبی؟ شناختم! پیام داد.. امشب اون تارِ مو.. مرز بین من و تو بود! جانا: آره... تارِ مو! فردا میشه همو ببینیم؟ جانا: ب.باشه کی؟ شروین: ساعت ۸ میام دنبالت! جانا: ب.باشه شروین: میبینمت خداحافظ جانا: خداحافظ چشمامو بستم و سیاهی مهمون چشمام شد! ____ [فردا شب ساعت ۸] شروین نفسمون تند دادم بیرون.. زنگ زدم.. الو؟ سلام خوبی میای پایین منتظرم جانا: اومدم رفتم پایین شروین در و برام باز کرد.. تاحالا. اینطوری ندیده بودمش! جذاب،خوشتیپ،باوقار.. با سایه ای که هیکل مردونه اش افتاده بود.. در و باز کرد! +بفرماییید: جانا: سری تکون دادم ممنونم. نشستم راه افتادیم.. شروین: چقدر خوشگل شدی،جانا جانا: واقعا،خیلی ممنونم[خنده-ذوق] شروین: الان ذوق کردی؟[شیطون] جانا: چ.چی ن.نه ممنونم.من! سرخ شده بودم! صورتم گُر گرفته بود‌. شیشه رو پایین دادم. کی میرسیم؟ شروین: یکم دیگه می‌رسیم! [رسیدیم] شروین: بفرمایید.. جانا: وای اینجارو.. چه خوشگله سفارش دادیم.. خبب جه خبرر؟ شروین: عا هیچی شما چه خبر حامی خوبه؟ جانا: آره خوبه ممنونم. [غذا اومد-در حال خوردن] جانا: خیلی زحمت کشیدی ممنونم! شامم خیلی خوشمزه بود مورد علاقم بود فقط یکم تند بود.. یعنی سوختممم!😂 شروین: وای واقعا ببخشید! خوشحالم خوشت اومده! جانا جا..نا راستش! میخواستم یه چیزی بهت بگم: جانا: بگو عزیزم منظورمِ بگو.. شروین: من یه مدتیِ از وقتی با حامی کار میکنم از شروع دوستیمون! یه چیزایی فهمیدم!. اینکه.. وقتي میخندی، میخندم وقتي ناراحتی،ناراحت میشم! و هر چیز دیگه ای.. جانا من حدودِ چندین ماهه یه حسِ جدیدی درونم رشد کرده! نمیدونم! یه حسِ جدیدِ که تا حالا تجربه نکردم! من بهت یه حسي دارم جانا: سرخ بودم به گوشه ی لباسم وَر میرفتم! شروین: من عاشقت شدم جانا! نمیدونم این حس یه طرفه است یا نه.. ولي نتونستم دووم بیارم. خیلی دوستت دارم. ا.الان نمیخواد جواب بدی عزیزم! یکم فکر کن! هر چی دوست داری.. فقط دوست داشتم بهت اعتراف کنم! [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] بۿ ٹۅ ݩزڍڪم بآ اݷڼڪه ازٹ ڣاڝݪـہ ۮاڔ۾❤️‍🩹
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
هدایت شده از  ۫۫ 𝐇ׅ𝐚ׂ𝐚ׅ𝐦ׂ𝐢ׅ 𝐦ׂ𝐚ׅ𝐡ׂ ۫۫
نکنید!! فندومِ‌حامیم؛نکنید‌این‌کارو همه‌دارن‌میرن نرین‌‌..دیلیت‌نکنید..پایان‌نزنید.. از‌فندوم‌ِ‌بزرگمون‌نرین!:)))) از‌فندومی‌که‌حمایت‌گر‌صالحیمونن‌نرین! بخاطر‌حامیم؛ بخاطر‌حمایت‌از‌حامیم؛ بخاطر‌جمع‌کردن‌حامیم‌فنای‌ایران؛ بخاطر‌بزرگ‌کردن‌فندوم‌بزرگمون؛ بخاطر‌نشون‌دادن‌اتحادمون؛ بخاطر‌لف‌ها‌دیلیت‌نزنید!شما‌از‌روز‌اول‌که‌وارد‌فندوم‌شدی‌؛تعهد‌دادی‌به‌فندوم‌که‌جا‌نزنی! پس‌نکننننن‌نزار‌فندوممون‌از‌هم‌بپاشه:))) ●اختصاصی‌چنل‌۫۫ ۫𝐇ׅ𝐚ׂ𝐚ׅ𝐦ׂ𝐢ׅ 𝐦ׂ𝐚ׅ𝐡ׂ ۫۫ ●فور‌حساب‌نشه
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:23 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] جانا: نفسمو آروم بیرون دادم.. یکم نوشیدنی بخوریم؟ شروین: باشه .. بفرما بریم شروین: ببخشید دوتا لیوان.. جانا: حرفِ شروین توی سرم.. لیوانِ اول و خوردم.. یکی دیگه .. ۲تا دیگه.. شروین: جانا خوبی؟؟ جانا: آره بابا عالیم! شروین: جانا من یه لحظه دستمو بشورم میام.. جانا: با...سرفه! شروین از دور جانا رو نگاه می‌کرد! لیوان های خالی...روی میز! پنج تا لیوان.. رفتم سمتش! دستشو گرفتم. و بلندش کردم جلوی من ایستاد! جانا بسه! پنجمین لیوانته! بسه! حالت خوب نیست! جانا: دستشو روی شونش گزاشت.. نمیدونم!. میخوای بریم آقای خوشتیپ؟[شیطون]. شروین: دستتو بده من نیوفتی! توی ماشین... جانا: میدونی! یه آهنگ میزاری! غمگینن!!!! شروین: غمگین؟ چرا؟ جانا: میخوام گریه کنم! شروین: ترمز تندی کردم! چی شده جانا.. بگو حالت خوبه؟؟ جانا: دست شروین و گرفت! میدونی من خیلی دوستت دارم.. میدونی هرشب به فکرت.. با فکرت خوابم میبره میدونی از وقتی اومدی تو زندگیم یه چی شروع شده! یه چی متفاوت!:) شروین: جانا رو بغل کردم.. منم.! ممنمممم![داد] جانا: بریم دور دور؟ شروین: بریم! موزیک با صدای زیاد! دو نفر که تازه عشقشونُ ثابت کرده بودند! و الان دوتایی کنار هم خوشبختند! کنار هم! [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] بۿ ٹۅ ݩزڍڪم بآ اݷڼڪه ازٹ ڣاڝݪـہ ۮاڔ۾❤️‍🩹
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038