eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
129 دنبال‌کننده
731 عکس
91 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت..
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] اون شب اون خیابونا .. کسایی که از تنهایی .. به
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:30 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎] [۸:۳۰] توی یه کافه نشسته بودیم.. هممون..با خنده و کلی شوق.. شاید میون اونهمه..نیکا نبود.. درگیر یه مأموریت مهم بود.. شاید ماموریتی که بتونه اونو به معشوقش برسونه!:* [رستوران داژ] سامیار با اون هی‌کل مردونه روی اون صندلی چرم.. و جامِ نوشیدنی توی دستش نشسته بود و منتظر اومدن نیکا بود نیکایی که عاشقش بود.. شروه شد دونه به دونه دختر ها میومدن با هزار تا عشوه و سامیار اون هارو رد می‌کرد! رسید به نفر دهم. نیکا اومد با لباسی که تنِ ظریفش رو نشون میداد.. قدم قدم نزدیک شد و سامیار...ذوق زده شده بود! نیکا اومد و اسمش رو گفت: نیکا هستم! سامیار بلند شد نه آروم.. با وقار دستِ نیکا رو گرفت و برگشت و سری به نشونه ی آره به سپهر نشون داد.. و از اون محوطه ی تاریک و خشن خارج شدند.. رفتند نشستن توی ماشین و و چشم هاشون گره خورد و اشک توی چشاش حلقه شد.. و برق زد.. سامیار بی درنگ نیکا رو بغ/ل کرد.. محکم.. و چیزی بهتر از این دلیلی برای خوشحالیشون نداشت!:)
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
هدایت شده از -𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
روزتون‌مبارک‌کوشولو‌‌های‌من🌀💘. فورنیس
روزتون مبارک خوشگلااا🥹🍬..
فداتون شمممممم
روزتون‌مبارک‌فرشته‌کوچولو‌ها💞🥹 -فور‌نی
روزت مبارک قشنگم 🌿✨ از طرف چنل در‌قلب‌کوچکم فور نیست
🎀💗 روز جهانی دختر مبارک به تمام دخترهایی که با قلب مهربونشون، دنیا رو قشنگ‌تر می‌کنن. 🌷✨ یادتون نره که هر کدومتون به سبک خودتون زیبا، ارزشمند و دوست‌داشتنی هستین. 🦋🤍 "فور نیست همسایه"