[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] اون شب اون خیابونا .. کسایی که از تنهایی .. به
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:30
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎]
[۸:۳۰]
توی یه کافه نشسته بودیم..
هممون..با خنده و کلی شوق..
شاید میون اونهمه..نیکا نبود..
درگیر یه مأموریت مهم بود..
شاید ماموریتی که بتونه اونو به معشوقش برسونه!:*
[رستوران داژ]
سامیار با اون هیکل مردونه روی اون صندلی چرم..
و جامِ نوشیدنی توی دستش نشسته بود و منتظر اومدن نیکا بود نیکایی که عاشقش بود..
شروه شد
دونه به دونه دختر ها میومدن با هزار تا عشوه و سامیار اون هارو رد میکرد!
رسید به نفر دهم.
نیکا اومد با لباسی که تنِ ظریفش رو نشون میداد..
قدم قدم نزدیک شد و سامیار...ذوق زده شده بود!
نیکا اومد و اسمش رو گفت:
نیکا هستم!
سامیار بلند شد نه آروم.. با وقار
دستِ نیکا رو گرفت و برگشت و سری به نشونه ی آره به سپهر نشون داد..
و از اون محوطه ی تاریک و خشن خارج شدند..
رفتند نشستن توی ماشین و و چشم هاشون گره خورد
و اشک توی چشاش حلقه شد..
و برق زد..
سامیار بی درنگ نیکا رو بغ/ل کرد..
محکم..
و چیزی بهتر از این دلیلی برای خوشحالیشون نداشت!:)
#the_end
هدایت شده از [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
پارتِجَدیدِرُمآنِنآتَمآمتَقدیمِنِگآهِتون❤️
حالااینپارتچهحسیبهتونمنتقلکرد؟
ناشناسمنتظرتونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
روزتونمبارکفرشتهکوچولوها💞🥹 -فورنی
مرسی عزیزم ، روز تو هم مبارک ✨
هدایت شده از '𝐒𝐢𝐥𝐮𝐧𝐚' فور؟ عزل
🎀💗 روز جهانی دختر مبارک به تمام دخترهایی که با قلب مهربونشون، دنیا رو قشنگتر میکنن. 🌷✨
یادتون نره که هر کدومتون به سبک خودتون زیبا، ارزشمند و دوستداشتنی هستین. 🦋🤍
"فور نیست همسایه"