https://eitaa.com/romanmfm
رفقا حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر خدای نکرده فیلتر شدیم ادامه فعالیت هامون در زاپاس باشه 🌱❤️🩹
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نمایی از پرتابه بازوکا در سریال گاندو و شباهتش به یکی گمانیزنیها در ترور شهید هنیه
#گاندویی
#شهید_اسماعیل_هنیه
https://eitaa.com/romanFms
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم خون است و لبریز از داغ پریشانی
که ابراهیم در آتش و اسماعیل قربانی ...
💔💔
#شهداء_القدس
#شهید_رئیسی
#شهید_اسماعیل_هنیه
https://eitaa.com/romanFms
هدایت شده از •°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یمنی و عهدنا🇾🇪
غزه اوی صبرنا🇵🇸
عراقی فخرنا🇮🇶
لبنانی قوتنا🇱🇧
ایرانی جیشنا🇮🇷
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیبر خیبر یا صهیون ... 🚩
https://eitaa.com/romanFms
رفقا یه پارت دلی نوشتم از اونایی اشک آدم رو در میاره🥲
میفرستم براتون اما حتما حتما نظر بدید🥺
این پارت جبرانی روزی هست که شهید هنیه به شهادت رسیدن.
راستی باید بگم که این پارت دلی گاندویی نیست و شخصیت های گاندو در اون نیستن
❤️🩹{دلتنگی ابدی}❤️🩹
خیسی خونی که روی دستام حس میکنم.. این واقعی نیست توهمه درست میگم؟ من من... من کشتمش؟ ن نکردم تقصیر خودش بود خودش ماشه رو کشید من ، میتونستم نجاتش بدم؟ نگاه میکنم به جنازه ی روبه روم به صحرای دور و ورم اصن چرا اینجا؟
من کی اومدم اینجا؟من با اون اومدم؟اون چیکار کرد؟اشک پهنای صورتم رو در بر گرفته بود .
صدای فریادم توی فضا پیچید.همون فریاد و جمله همیشگی:(خدایااااااااا چراااااااااا؟؟)
صدای نفس نفس زدنم توی گوشم پیچ و تاب میخورد.
نباید اینطور میشد.اون نمیتونست منو تنها بزاره.با قدم های سست و لرزون کنار پاش افتادم.دستم رو روی دستش گذاشتم و تکون دادم.
زیر لب به همراه گریه زمزمه میکردم: داداش. توروخدا بیدار شو.جون حامد بیدار شو. رادین جون خودم رو قسم خوردم.داداش من و راضیه بعد مامان و بابا هیچ کس رو به غیر همدیگه نداریم.تو چرا اینطوری کردی؟ داداشی کجا رفتی 😭بابا لامصب مگه اون شهرام عوضی چی گفت بهت که اینجوری کردی؟مگه قرار نبود تا ابد پیش هم بمونیم؟داداش من که گفتم شهرام حق نزدیک شدن به راضیه رو نداره.چرا این کار رو کردی؟
چرا اونو کشتی؟چرا کشتیش که بعدش عذاب وجدان بگیری و این کار رو بکنی؟؟؟
صدای گریه بلندم توی اون صحرای بزرگ پیچیده میشد.
کنارش روی زمین دراز کشیدم.دستم رو روی زخمی که حالا بر اثر تیری که توی سینه اش بود خیس شده بود گذاشتم.خیسی خون بهم نشون داد این یه خواب نیست .یه حقیقته.یه حقیقت تلخ و زجر اور که من باید باور کنم حالا دیگه داداش بزرگم زنده نیست.صدای هرم نفس هاش به گوشم نمیخوره.و دیگه این زندگی برای من چه ارزشی داره؟؟چشمام رو بستم.عرق روی صورتم نشسته بود.نفس نفس میزدم.صورتم خیس از اشک بود.اروم زمزمه کردم:خوب منو تنها گذاشتی رفتی .ممنونم داداش بزرگه.دمت گرم که من و خواهرت رو ول کردی و رفتی.
با صدای تلفن نگاهی بهش انداختم.راضیه بود .جواب دادم.صدای جیغ و التماس هاش به گوشم رسید.فورا ترسیده نشستم .بلند صداش میزدم اما اون انگار نمیفهمید من دارم صداش رو میشنوم و التماس میکرد و به جایی میکوبید.صدایی به گوشم رسید که گفت (دیگه تموم شد. خداحافظ تا ابد)تلفن رو قطع کرد. اما من بی مهابا سرم رو تکون میدادم.نه امکان نداره.غیر ممکنه. نباید اینجوری بشه.نباید اینطوری تموم بشه. نباید تنها بازمانده خانواده ام اینجوری از پیشم بره.من دارم کی رو گول میزنم؟ صدای راضیه قطع شد.این یعنی..یعنی😥
نه نباید اینجوری فکر کنم.ابجی من زندست.اون داره نفس میکشه .اون توی همین شهر یه جایی داره نفس میکشه.صدای پیامک اومد.بازش کردم.فیلم بود.با دیدنش حس کردم ضربان قلبم قطع شد.اره راضیه ضربان قلب من بود که با رفتنش اینم قطع شد.سر گیجه و سر درد بهم فشار می آورد.به خودم که اومدم کنار جسم بی جون و خونی داداشم افتادم وپرده تاریکی روی چشمام کشیده شد
با صدای محو کسی چشمام رو باز کردم.بوی گند الکل توی فضا بود و حالم رو بد میکرد.با یادآوری خاطرات و اتفاقاتی که توی یک روز زندگیم رو نابود کرد دوباره اشکم فرود اومد.
پلیس داخل اومد و با دیدن چشمای بازم شروع به صحبت کرد و گفت باید بریم جایی. سری تکون دادم و با حالی خراب همراهشون حرکت کردم.
...............
رسیدیم اما ای کاش هیچ وقت نمیرسیدیم.ای کاش نمیرسیدیم تا من نبینم اون صحنه رو.تا نبینم ماشینی که جمع شده بود و پارچه چادر آبجی راضیه ام لای ماشین بود.سرم گیج رفت.روی زمین افتادم.اما نه باید برم سمتش.بلند شدم اما نمیتونستم.پام حرکت نمی کرد.فقط تونستم فریاد بزنم :راضیههههههههههههههه😭💔🖤
(پایانی متفاوت اما تلخ)
https://eitaa.com/romanFms