eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
شب شده پر ستاره ، موشک بزن دوباره بیا با هم حمله کنیم ، آقای حاجی زاده . 😂 https://eitaa.com/romanFms
دوستان و همراهان گرامی همون طور که متوجه هستید از نویسنده قول پارت هدیه گرفتم اگه حمله کنن🤩🤩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۱۹ راوی:مردم سعی داشتند در ماشین را باز کنند تا هر چه زودتر و قبل ا
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ محسن:یعنی چی سعید؟؟یعنی میگی شناسایی شده؟ سعید:..... محسن:من نمیدونم برام ملاک نیست.الان دارم میبینم که وضعش چطوره.سعید مطمئن باش شناسایی شده.اخه مگه میشه بیان الکی الکی توی ماشین چیز بندازن که حالش بد بشه و تصادف بکنه؟آخه مگه میشه خیلی راحت کامیون بیاد توی راه فرشید و الانم هیچ اثری ازش نباشه؟ همه ی اینا نقشه بوده سعید.نقشه بوده و ما دوباره معلوم نیست کجا گاف دادیم که شناسایی شده. سعید:..... محسن:باشه خداحافظ محسن:تلفن رو قطع کردم و دستی به موهام کشیدم .هوفففف خدایا خودت بخیر بگذرون. محمد: چیشده؟ محسن:بازم گاف دادیم.شناسایی شده بوده.نقشه حذفش رو داشتن. محمد: سعید چی گفت؟ محسن: دوربین ها نشون میده توی ماشینش چیز انداختن و فرشید هم تا به خودش بیاد احتمالا بر اثر چیزی که انداختن گیج شده و اون کامیون هم خیلی راحت اومده توی راه فرشید و تصادف اتفاق افتاده.حالا هم اثری از کامیون یا صاحبش نیست. محمد: بلند شو بریم ببینم وضعیت فرشید چطوره.چرا همش نیروهای من دارن میوفتن گوشه بیمارستان.(چون اینجا یه نویسنده ای هست که هیچ جوره حاضر نیست اخر رمان شهید نداشته باشه و باید لااقل همه تا دم مرگ برن 😂)این از داوود و رسول .اینم از فرشید.خدا بخیر بگذرونه.سریع پا شدیم و بعد از اینکه از پرستار پرسیدیم کجا بردنش سریع با قدم های تندی و بدون توجه به درد پام که هر لحظه داشت بیشتر بهم فشار و درد وارد میکرد رفتیم سمت اتاق. راوی:دکتر بعد از چکاپ کامل سر فرشید را بلند پیچی کرد و سرم را باری دیگر چک کرد .رو به پرستار کرد و با گفتن اینکه استخوان پایش ترک برداشته و باید سه روز در گچ باشد و بعد از آن نیز با آتِل مخصوص از آن محافظت کرد از اتاق خارج شد. محمد:از شدت استرس حالت تهوع گرفته بودم.محسن که با استرس قدم برمی داشت اما من چون پام خیلی درد گرفته بود نشسته بودم.بالاخره در باز شد و دکتر بیرون اومد. سریع به طرفش رفتیم .عینکش رو روی صورتش صاف کرد و نگاهی بهمون انداخت و بعد گفت. دکتر:خدا خیلی بهش رحم کرده .با تصادفی که کرده و جوری که گفتن کامیون از جلو بهش زده هر کس دیگه ای بود حداقل کما میرفت.اما خدا خیلی دوستش داشته که فقط سرش شکسته و استخوان پاش ترک برداشته.برای شکستگی سرش باید قرص بخوره چون احتمالا تا یه هفته با توجه به ضربه بدی که به سرش وارد شده سرگیجه و حالت تهوع داره پاش هم گچ سه روزه هست و بعد اون آتِل نیاز داره.الان فعلا سرم بهش زدیم .احتمالا تا دو ساعت دیگه بیدار میشه .امشب رو که مهمون ما هستن.اگر فردا حالشون مساعد بود مرخص هستن. محمد: هوففف خداروشکر.دکتر خطری که نداره دیگه؟ الان حالش خوبه ؟ دکتر:بله نگران نباشید .انشاالله که چیزی نیست. محسن: ممنونم دکتر .زحمت کشیدید. دکتر: خواهش میکنم وظیفه بود.با اجازه محمد:دکتر که رفت خواستم برم سمت اتاق فرشید که یکدفعه سرم بدجوری گیج رفت.یکی از دستام به طرف سرم و دست دیگه ام دنبال تکیه گاه امنی بود که بتونم خودم رو نگه دارم.محسن ترسیده اومد و دستم رو گرفت.چشمام رو بسته بودم اما حس باد کردن رگ های پیشونیم از شدت درد برام راحت بود.محسن دستم رو گرفت و آروم به طرف صندلی برد و کمک کرد بشینم.با نشستنم دستم رو از حصار دست های پرقدرتش بیرون آوردم و سرم رو محاصره کردم.درد وحشتناکی که توی سرم بود عادی نبود و احتمالا این باید بر اثر این باشه که فراموش کردم داروهام رو سر ساعت بخورم. محسن:محمد یه سوال میپرسم راستش رو بگو.داروهات رو آخرین بار کی خوردی؟؟🤨😠 محمد : نمیدونم. محسن:یعنی چی نمیدونی؟؟محمد چرا اینجوری میکنی؟چرا به فکر خودت نیستی لعنتی؟بچه های تیمت به تو نیاز دارن بعد تو با این کارات داری دستی دستی خودت رو می‌فرستی مرخصی کاری و بعد اون هم بازنشستگی بر اثر بیماری و عملی که اگه قرص نخوری باید بکنی.محمد داری خستم میکنی .بزار لااقل استرس تورو نداشته باشم. محمد: محسن میشه الان بس کنی؟الان من نگران فرشیدم که معلوم نیست چرا اینجور شده.نگران رسولی هستم که نمیدونم کی میتونه دوباره مثل قبل بشه.نگران داوودی هستم که تو این سن کم سکته کرده و چطور خانواده اش میفهمن.نگرانم محسن.چطور توقع داری با این همه مشکل و دردسر های پرونده بتونم به فکر خودم باشم؟ محسن:محمد تو اگه خودت چیزیت بشه نه تنها بچه های تیم نگرانت میشن بلکه حتی نمیتونی پرونده رو ادامه بدی.پس خواهشا مراقب باش. محمد: باشه دکتر . محسن:محمد مسخره نکن.ای خدا تو چرا اینقدر راحت از کنارش میگذری؟یه کاری نکن بگم آقای عبدی توبیخت کنه؟ محمد: الان داری تو این موقع شوخی میکنی ؟الان وقتش نیست به خدا. محسن:شوخی نبود .میخوای امتحان میکنم.امتحانش ضرر نداره. محمد: ای بابا باشه ول کن.بیا الان بریم پیش فرشید بعد داروهام رو میخورم. محسن:نه الان میخوری. هروقت خوردی بعد میریم ♡♡♡ پ.ن.گاف دادن.. پ.ن.سردرد وحشتناکش🥺 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
https://eitaa.com/romanmfm رفقا حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر خدای نکرده فیلتر شدیم ادامه فعالیت هامون در زاپاس باشه 🌱❤️‍🩹
به نام خدای سرها و سرگذشت ها اد یاحسین هستم با کمی تاخیر و غیبت برگشتم یکم فعالی کنم🥲 ببخشید من واقعا گرفتار بودم💔