eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌‌ 1:45 به وقت شهید اسماعیل هنیه🖤💔❤️‍🩹 شادی روح شهدا به خصوص سردار دلها و شهید خدمت و شهید هنیه صلوات 🖤
تَنہـادِݪ‌ِبیچـاره‌ۍِمَـن‌نَقـش‌ِزَمین‌شُد یاهَرڪِہ‌نِگاهَش‌بہ‌تُـواُفتادچِنین‌شُد؟" ❤️ https://eitaa.com/romanFms
اشک چشمم بارشی بی منتهاست ابتدایش (مشهد) است و انتهایش(کربلا) https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۲۰ محسن:یعنی چی سعید؟؟یعنی میگی شناسایی شده؟ سعید:..... محسن:من نمی
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ محمد: با اخم خیره شدم به محسن. از جاش بلند شد و از آب سرد کن گوشه راهرو بیمارستان لیوان آبی پر کرد ک به طرف من اومد.با چشم و ابرو به لیوان اشاره کرد. نفس عمیقی که همراه با حرص خوردنم بود کشیدم و ورقه قرص رو از توی جیب لباسم در آوردم.یه قرص از توی پوکه خارج کردم و لیوان رو از دست محسن که بدون حرف بهم زل زده بود گرفتم. قرص رو همراه آب خوردم. نگاهی بهش انداختم که هنوزم داشت بهم نگاه میکرد رو بهش سرم رو تکون دادم و لب زدم:چیه دیگه؟خب خوردم دیگه. محسن:پاشو بریم پیش فرشید. محمد: اخمی روی صورتم نشوندم و در حالی که از جام بلند میشدم حرصی زمزمه کردم:چشم قربان .امر دیگه ای ؟ محسن:شنیدم چی گفتی ها محمد: حالت حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم:خب که چی؟گفتم که بشنوی. محسن:محمد چرا شبیه بچه ها شدی؟ محمد: پاشو بریم .بدو به طرف اتاقی که فرشید توش بستری بود رفتیم.در رو باز کردم و داخل شدم.نگاهم خیره موند روی رنگ پریده و سر بلند پیچی شده اش.چشمای بسته اش گواهی خواب بودنش رو میداد. آروم نزدیکش رفتم و دستم رو روی دستش گذاشتم.انگار چشماش روی هم بود که آروم پلکاش رو از هم باز کرد و با دیدن من اول متعجب شد و بعد خواست بلند بشه که اجازه ندادم. فرشید :آقا.. شما اینجا.. چیکار میکنید؟ محمد: اینجا که همون بیمارستانی هست که ما توش بودیم.بهتره من از تو بپرسم تو اینجا چیکار میکنی؟ فرشید: فکر کنم خودتون بیشتر از من خبر دارید چیشده؟ ) محمد: دقیقا.حالا بگو چیشد که تصادف کردی؟ فرشید:داشتم برمیگشتم سایت.سعید زنگ زد یکم حرف زدیم.قطع کردم که صدای بوق ماشین شنیدم.پنجره ماشین پایین بود.از سمت راست سبقت گرفت و یه چیزی انداخت تو ماشین.سرگیجه گرفتم و بعدشم صدای بوق کامیون اومد.دیگه نمیدونم چیشد. محسن:حالا خداروشکر بخیر گذشته.احتمالا شناسایی شدی. فرشید: نمیدونم اما آقا محسن احتمال داره مربوط به ظهر باشه؟ظهر کریمی منو توی رستورانش دید.شاید شک کرده یا فهمیده. محسن:نمیدونم فعلا بچه ها دارن روش کار میکنن فرشید:میشه مرخص بشم؟ محمد: نه اتفاقا میخواستم بگم تختت رو ببرن تو اتاق رسول و داوود😂همتون کنار هم باشید . فرشید:نه آقا خواهش میکنم بریم.لطفا. محمد:دکتر نمیزاره فرشید.بعدشم حالت خوب نیست. فرشید :خواهش میکنم آقا محمد.این مدت از بس اومدم بیمارستان دیگه تحمل ندارم.لطفا . محمد:باشه بزار به دکتر بگم بیاد خودش باهات حرف بزنه. .............. بالاخره فرشید با کلی التماس و خواهش دکتر رو راضی کرد تا مرخص بشه.از جاش بلند شد و با کمک محسن رفتن.منم سریع برگشتم پیش داوود.فردا داوود باید مرخص بشه و رسول تحمل بیمارستان براش سخت تر میشه.داخل شدم.حامد خبر داده بود رسول رو منتقل کردن به اتاق خودشون. خیره شدم به رسول که انگار تازه بهوش اومده.سریع کنارش رفتم و همون طور که نگاهش میکردم و دستش رو گرفته بودم لب زدم:حالت خوبه رسول؟ سرش رو تکون داد.اخ محمد .اخ هواست کجا بود که این بچه نمیتونه حرف بزنه .امیدم به این بود که شده با صدای گرفته فقط بگه خوبه اما یادم نبود که نمیتونه.لبخند محوی زدم و خداروشکری زیر لب گفتم.نگاهم به داوود افتاد.خوابیده بود و کیان هم سرش رو به دیوار تکیه داده بود و خواب بود.پس حامد کجا بود؟از اتاق بیرون اومدم و اطراف رو نگاه کردم .پس چرا نیست؟کجا رفته ؟ نگاهی به ساعت انداختم.الان این ساعت یعنی کجا هست؟ به طرف نمازخونه رفتم.شاید اونجا باشه.پشت در ایستادم و دنبال کفش حامد گشتم.پیداش کردم پس اومده نمازخونه.داخل رفتم و بعد از اینکه با چشم دنبالش گشتم و پیداش کردم به طرفش رفتم.با دیدن من سریع از جاش بلند شد و سلام کرد.متقابلا جوابش رو دادم و همون طور که با دست اشاره میکردم بشینه خودمم نشستم.حالا هر دو نشسته بودیم .نگاهی به صورتش انداختم .گرفته بود.رو بهش گفتم:چیزی شده حامد؟ حامد:نه چیزی نیست اقا. محمد:حامد راستش رو بگو .چی شده؟ حامد: راستش نامزدم زنگ زد گفت برم پیشش کار داشت اما من گفتم نمیتونم و بیمارستانم ناراحت شد.البته به روی خودش نیاورد اما فهمیدم که ناراحت شد. محمد:پاشو برو دنبال نامزدت و از دلش در بیار. مطمئنم زود راضی میشه و فراموش میکنه.بالاخره اون دختر هم دلش میخواد یکم با نامزدش بره بیرون نمیشه که تو همش بهونه ی کارت رو داشته باشی .زود برو. شب هم برو خونتون فردا صبح بیا . حامد:اما اخه محمد : اما و اگر نداره.راستی یه چیزی....(تمام اتفاقاتی که برای فرشید افتاده رو توضیح میده) حامد: آقا الان مطمئن باشم حالش خوبه؟ محمد: آره برو دیگه حامد: چشم.دستتون درد نکنه🙃 محمد: برو حامد جان.به سلامت حامد:خداحافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.این قسمت محسن سختگیر میشود😂 پ.ن.محمد فراموش کرده بود رسول نمیتونه حرف بزنه🥺💔 پ.ن.نورا ناراحت شده😁 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اومدیم گلستان شهدا 🥺 مزار شهید گمنام❤️‍🩹🌱
بفرمایید شیرینی نذری🥺❤️‍🩹