🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
خاطراتم را کمی بالا و پایین میکنم
تا به مشهد میرسد حالم دگرگون میشود(:🩺'💛؛
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
-
میگفت؛
-زنـــدگے زخــم بود،"رضا" مرهم(: ✨️'
-
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیــــق
چــــه خبر؟
حــــــالت خوبه؟
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اُمید،
شاید نبینیش، اما همیشه هست.....
«دلیلش را
نمیدانم
امّا هر چه هست
فکر کردن به تو
حال مرا
خوب میکند»
✍🏻 #احمدعارف
سلام.
شرمنده دیروز نتونستم بیام
بریم سراغ پارت دیروز و امروز🥲
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۶۴ رسول: دستش رو توی دستم گرفتم.اولین بار بود که دست زنی به جز ماد
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۶۵
نورا: روی تخت نشستم و خیره شدم به چهره حامد که داشت نماز میخوند.لبخند بی اراده ای روی صورتم نشست.دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و نگاهش کردم. قطره اشکی از چشمم فرود اومد.باورم نمیشه.چند روز پیش نزدیک بود از دستش بدم.نزدیک بود حامدم رو از دست بدم.سلام نمازش رو که داد نگاهش به طرف من کشیده شد.لبخند محوی زد.جا نماز رو جمع کرد و کنارم نشست.دستش رو بلند کرد و اشک روی گونه ام رو پاک کرد.اروم زمزمه کرد.
حامد: نمیخوام هیچ وقت اشکت رو ببینم.
نورا: من بهش نگفتم بیاد.خودش اومد.
حامد:به هرحال .بهش بگو حق نداره جلوی چشم من بریزه.
نورا: لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم.اروم از جام بلند شدم و پنجره رو باز کردم.
باد خنک به صورتم میخورد و آتیش درونم رو که بر اثر برخورد دست حامد به صورتم بود رو خاموش میکرد.با ایستادن حامد کنارم نگاهی از فضای باز و خیابون گرفتم و به چهره اش نگاه کردم.اروم لب زدم: هوا خیلی خوبه.چقدر کیف میده بریم حرم.
حامد: اوهوم خوبه.بریم؟؟
نورا: لبخندی زدم و گفتم: خسته نیستی؟؟
حامد: خسته هم باشم برا شما وقت زیادی دارم😉برو چادرت رو سرت کن بریم زیارت.
نورا: ممنونم حامد .به خاطر همه چی ممنونم.
خواستم حرکت کنم که با یادآوری چیزی که میخواستم بگم ایستادم و رو به چهره حامد با سر به زیری لب زدم:حامد راستش من یه عذر خواهی بهت بدهکارم.
حامد: عذر خواهی برای چی؟
نورا: بابت اون روزی که زود قضاوتت کردم
حامد: فدای سرت عزیزم.خداروشکر همه چی بخیر و خوشی تموم شد.الانم کنار همیم 😉
نورا :صبر کن برمچادرم رو سر کنم بریم.
حامد: باشه عزیزم.منتظرم
نورا: سریع چادرم رو سرم کردم و از اتاق بیرون رفتیم.به طرف ماشین ها حرکت کردیم.دست حامد رو گرفتم و لبخندی زدم.شونه به شونه هم قدم برداشتیم و نزدیک تاکسی شدیم.
.....
رسول: به همراه نازگل به طرف حرم رفتیم تا زیارت کنیم.وارد حرم شدیم.دست نازگل رو گرفتم و سلام دادیم.قدم گذاشتیم و وارد شدیم.نازگل رفت طرف زنونه و من هم رفتم مردونه.
نازگل: داخل شدم و بعد از زیارت دو رکعت هم نماز زیارت خوندم و خارج شدم.با نگاهم دنبال رسول میگشتم که دستی روی شونه ام نشست.ترسیده برگشتم که با نورا برخورد کردم.خنده ای کرد که با تعجب لب زدم: تو اینجا چیکار میکنی؟
نورا: با حامد اومدیم زیارت. تو چرا اومدی.
نازگل: منم با رسول اومدم زیارت.
نورا: اِ زیارتت قبول.
نازگل: ممنون .زیارت تو هم قبول.
نورا: ممنون.پس کجا موندن اینا؟
آقا رسولم نیومده؟
نازگل: همونطور که مشاهده میکنی نه. خوبه به من گفت سریع زیارت کن و بیا.حالا معلوم نیست خودش کجاس.
نورا: دقیقا.
نازگل: خواستم حرفی بزنم که نگاهم به رسول افتاد که داشت به طرفم میدوید.
انگار با دیدن نورا متعجب شد .سرعتش کم شد و روبروم ایستاد.سلام کرد و گفت.
رسول: شرمنده دیر شد.
نازگل: دشمنت شرمنده.طوری نیست .
رسول: زن داداش شما اینجا چیکار میکنید؟
نورا: با حامد اومدیم حرم.حالا نمیدونم کجا مونده.
رسول: اِ پس چرا من ندیدمش.
بیاید بریم جلوتر شاید ببینیمش.
به همراه نازگل و نورا خانم یکم جلوتر رفتیم.
با دیدن حامد که به طرفمون میومد لبخندی زدم و ایستادم.روبرومون ایستاد و سلام کردم که جوابش رو دادیم.
.....
حالا توی راه برگشت و نزديک هتل بودیم همراه حامد و نورا خانم به طرف بستنی فروشی رفتیم و چهار تا بستنی گرفتم.
به همه دادم و کنارشون روی صندلی نشستم.لبخندی زدم .خواستم حرفی بزنم که با احساس درد توی ناحیه قلبم نفس رفت.صورتم توی هم جمع شد و دستم روی قلبمرفت. نازگل که متوجه شد سریع به طرفم برگشت و دستش رو روی دستم گذاشت و آروم تکونم داد و در همون حالت هم گفت.
نازگل: رسول خوبی؟؟چت شده رسول؟
حامد: ترسیده به رسول نگاه کردم.دکتر گفته بود چند ماه اول نباید به خودش و قلبش فشار بیاره و حالا رسول هنوز یه ماه هم نشده از عمل قلبش که اینجور شده.
سریع از جام بلند شدم و به طرف مغازه دویدم.یه بطری آب گرفتم و به طرف رسول که حالا روی صندلی توی خودش جمع شده بود و نورا و نازگل خانم نگران کنارش ایستاده بودن دویدم.
از توی جیبم قرص قلبش که همیشه یکی همراهم میزاشتم رو در آوردم و توی دهنش گذاشتم و آب رو بهش دادم.
رسول: عرق روی پیشونیم و رنگ پریده ام رو میتونستم به خوبی حس کنم.
دست یخی که روی دستم قرار گرفت بهم فهموند که انگار دارم تب میکنم و خیلی داغم.چشمم رو باز کردم.نازگل دستم رو گرفته بود و با نگرانی نگاهم میکرد.اروم و با بی حالی لب زدم: خو..خوبم.
هوا هنوز سرد بود و منم با لباسایی که پوشیده بودم و تبی که داشت خودش رو نشون میداد،فهمیدم سرما خوردم.
لحظه به لحظه بیحال تر میشدم و اینو همشون فهمیده بودن.
نازگل: سریع دستم رو روی پیشونی رسول گذاشتم.داغ بود.
ترسیده به اقا حامد و نورا نگاه کردم و گفتم: داره تو تب میسوزه 🥺
♡♡♡
پ.ن.چیزی ندارم 💔
https://eitaa.com/romanFms
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۶۵🥲🌱