سلام.رفقا واقعا آمار لف دادن هاتون خیلی خیلی زیاده.
حالا من به خاطر رفقایی که کنارمون موندن پارت دلی رو میدم ولی خواهشا یکم کمک کنید آمار بالا بره🥺🥲
🌱پارت دلی🌱
🥀❤️🩹شهادت بهترین هدیه خداوند ❤️🩹🥀
راوی: خیره میشود به جاده ای که پیش رو دارد.برای فرار از دست آنها این راه پر فراز و نشیب تنها راه موجود است.
قدم هایش را تند میکند و همانطور که شانه رفیقش را میان دستانش گرفته به قدم هایش سرعت میبخشد.همزمان با حرکت های تندش ،نگاهی به پشت سرش می اندازد.ماشینی که پشت سرش حرکت و با سرعت به آنها نزدیک میشود اثبات میکند که آنها متوجه فرارشان شده اند. دیگر فرصت کاری ندارد .رفیقش را روی دوشش می اندازد و میدود.با وجود زخم هایی که خود بر بدن دارد،اما حال باید فکر جان رفیقش را هم بکند.به پیچ خیابان که میرسد نگاهش به کناره خیابان می افتد.جایی که انگار از گوشه خیابان فاصله و شیب دار است.به طرفش میدود.زیر شیب کنار خیابان حالت جنگل دارد.رفیقش را لب آنجا میگذارد و به طرف پایین هولش میدهد و او آرام به زمین میوفتد.
رسول: داوود رو پایین انداختم تا لااقل جونش در خطر نباشه.اگر هر دومون همزمان غیب میشدیم اونا مشکوک میشدن و احتمال داشت به همین طرف بیان.برای همین خودم دویدم.
میدویدم و میدویدم.
تا جایی که دیگه نمیدونستم کجام .
صدای ویراژ دادن های ماشین به گوشم میخورد.
اما من فقط میتونم بدوم.ردیابی که توی دندونم جاساز کرده بودم رو کندم.
سریع روشنش کردم تا مختصات ارسال بشه.
احتمالا همه توی این چند روز بدجوری نگرانمون شدن.
همه چی از روزی شروع شد که با داوود برای تعیین موقعیت سوژه رفتیم.وقتی داوود پیاده شد و رفت هرچقدر منتظر موندم نیومد.خواستم خودمم پیاده بشم که در باز شد و کسی دستمالی روی صورتم گذاشت.
وقتی بیدار شدم که دیدم داوود کنارم به میله بسته شده و سرش خونی هست.
فکر میکنم سه روزی از اون اتفاقات میگذره و توی این سه روز اونا میدونستن اطلاعات دست منه و برای همین خیلی با من کار نداشتن اما تا میتونستن به داوود فشار آوردن و کتکش زدن تا من رو تحت فشار قرار بدن و اطلاعات بدم.
خیره میشم به جاده رو به روم.دیگه راهی برای فرار ندارم.می ایستم.سرجام ثابت میمونم .نفس نفس میزنم.ضربان قلبم به طرز وحشتناکی بالا رفته و این بر اثر دویدن زیاد هست.
صدای ترمز وحشتناک و کشیده شدن لاستیک های بزرگ ماشین بهم نشون میده که اونا پشت سرم هستن.
صدای عصبی یکیشون و فریادش همزمان میشه با کشیده شدن پیراهن پاره و غرق خونم که طراحی خون داوود بود ،به عقب.از پشت روی زمین میوفتم و اون ناجوانمردانه منو با خودش میکشونه و اصلا فرصت بلند شدن بهم نمیده.
وقتی میبینه سعی دارم از دستش بیرون بیام محکم لباسم رو ول میکنه که روی زمین میوفتم .اسلحه رو از توی جیب لباس سرمه ای رنگش در میاره به طرفم نشونه میگیره.
رد لوله اسلحه نشون دهنده هدفش به قلبم هست.چشمام رو میبندم.صدای بلند و گوش خراشش وادارم میکنه نگاهش کنم.با عصبانیت و چهره ای که هر لحظه سرخ تر میشد فریاد میزنه ...
ناشناس: یا اون اطلاعات رو میدی یا همینجا میکشمتتتتت
رسول: بی حرف سرم رو پایین میندازم.
حرف هام رو توی این چند روز بار ها و بارها بهشون گفتم اما انگار بازم نمیخوان بفهمن من اطلاعاتی نمیدم.
میخوام حرفی بزنم که صدای تیر به گوشم میخوره.بی مهابا از جام بلند میشم که با ضربه و فشرده شدن کتفم دوباره روی زمین سقوط میکنم.
استرس دارم.میترسم که مبادا داوود گیرشون افتاده باشه.صدای قدم هاشون بالای سرم روی مغزم خط مینداخت.
نمیدونم چقدر گذشت.ولی برای من اندازه ۱۰۰ سال گذشت.از نگرانی مردم و زنده شدم.با صدای ماشین ها یه دستم رو به زمین گذاشتم و چرخیدم.با ایستادن ماشین هاشون پیاده شدن و از صندلی عقب کسی رو که روی صورتش چیز کشیده بودن بیرون آوردن.اما من با همون نگاه اول فهمیدم مردی که روبروم هست،اونی که از پاش خون سرازیره ،همون داوودی هست که باهم رفتیم سراغ سوژه و باهم فرار کردیم.
میخوام به سمتش بدوم ولی دوباره جلوم رو میگیرن.روی زمین میوفتم.
داوود رو پرت میکنن کنارم.سریع پارچه رو از سرش بیرون میارم.
معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن که از گوشه لبش خون سرازیره.با بغض انگشت شستم رو کنار زخم لبش میکشم و خون رو پاک میکنم.با این کارم صورتش از درد توی هم میره.
با قرار گرفتن چیزی روی پیشونیم تازه سردی لوله اسلحه رو حس میکنم.
نگاه ترسیده داوود رو روی خودم حس میکنم.
ناشناس: یا اطلاعات رو میگی یا اول تورو میکشم و بعد هم رفیقتو .یا نه .
این یکی کار بهتره.
اسلحه رو از روی سر پسره برمیدارم و روی قلب اون یکی میزارم.دوباره رو بهش میگم: این کار بهتره.تو باید عذاب بکشی.اول رفیقت میمیره و تو عذاب میکشی.بعدشم خودتو نابود میکنم
رسول: میخوام حرفی بزنم که صدای شلیک تیر میاد.نگاهم به سمت مبدا صدا برمیگرده.بچه ها رسیدن.لبخندی میزنم ولی با شنیدن صدای تیر که نزدیکم شلیک میشه سرم رو برمیگردونم.
نگاهم گره میخوره روی تصویری که دیدنش برام سخت ترین و عذاب آورترین کار هست
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
🌱پارت دلی🌱 🥀❤️🩹شهادت بهترین هدیه خداوند ❤️🩹🥀 راوی: خیره میشود به جاده ای که پیش رو دارد.برای فر
رسول: قلبم خودش رو به قفسه سینه ام میکوبه.صداش توی مغزم پیچ و تاب میخوره.دریای اشکام راه خودشون رو گرفتن و پایین میان. حس میکنم زندگیم داره تموم میشه.
صدای فریاد هایی که ایست میگن،صدای شلیک تیر های پَیاپِی، صدای ترسیده بچه ها،صدای بغض آلود و بی جون داوود که منو صدا میزنه ،همشون رو میشنوم.ولی نمیتونم رحمتی(سوژه پرونده که رسول و داوود رو گرفته)رو ول کنم.پرتش میکنم روی زمین.میوفتم روش و مشت میزنم توی صورتش .میخوام بیهوشش کنم که صدای شلیک بعدی رو نزدیکم میشنوم.نگاهم به بالا میاد.داوود در حالی که دستش روی قلبش بود حالا دست دیگش هم روی شکمش هست و روی زمین افتاده. فریاد اسم داوود مصادف میشه با سوزش وحشتناکی توی ناحیه شکمم.نفسم قطع میشه.دستم از روی پیراهن رحمتی کنده میشه و به طرف زخمم میره.پرتم میکنه به گوشه ای و میخواد فرار کنه.ولی من نمیزارم بره.با وجود درد اما خودم رو میکشونم و وقتی میخواد بدوه پام رو جلوی پاش میگیرم و با این کارم میوفته زمین.سریع به طرفش میرم و بیهوشش میکنم.
حالا نمیدونم خودم از درد روی زمین بیوفتم یا به طرف داوودی برم که بی جون روی زمین افتاده و خون آلوده.
خودم رو به طرفش میکشونم.دستم رو توی دستش میزارم.بدجوری یخه.چشماش داره بسته میشه.تکونش میدم.صداش میزنم .ازش میخوام بیدار بمونه.حالا دیگه صدای تیر هم نمیاد.فقط صدای فریاد فرشید وقتی از بچه های پشتیبانی میخواد آمبولانس اعزام کنن به گوشم میخوره.اما نگاهم روی صورت رنگ پریده داووده.
آروم زمزمه میکنم: داوود ،داداش داوودم. بیدار بمونیا.منو تنها نزاری یه وقت.داوودم میشنوی صدامو؟؟
داوود:جون ندارم حرف بزنم.صدای رسول خیلی سخت به گوشم میرسه. خیلی خیلی آروم سرم رو تکون میدم.دستمون توی دست هم دیگه هست.
سرمای دستم داره هر لحظه بیشتر میشه و درد بیشتر خودش رو نشون میده.
رسول: حالا دیگه همه کنارمون نشستن.دست محمد روی زخم های داوود رو گرفته و سعی داره کاری کنه کمی فقط کمی خونریزی کمتر باشه.سعید هم دستش روی زخم شکم منه.هر دو کنار هم افتادیم. محمد از داوود میخواد به حرفاش توجه کنه و سعی کنه نخوابه. میخوام به داوود حرفی بزنم . دستش رو تکون میدم.عکس العملی نشون نمیده.
به زور به طرفش میچرخم.سرش رو تکون میدم.اما هیچ کاری نمیکنه.مات میمونم و خیره میشم روی چشمای بسته اش.
بی مهابا سرم رو با درد تکون میدم و اسمشو صدا میزنم. سعید سعی میکنه به عقب بکشتم.محمد دستش رو روی قلب داوود میزاره و سعی داره قلبش رو احیا کنه.اما هممون میدونیم.اون رفته.همون داوودی که همیشه دهقان فداکار بود رفته.همون پسر خندونی که همیشه باهم شوخی میکردیم و برام چایی می آورد رفته.داداش داوود من رفتههههه💔
حالم بده.خیلی خیلی بد.
به زور میشینم بالای سرش.میخوام حرفی بزنم که نگاهم میخوره به فردی که داره از جاش بلند میشه.اسلحه رو به طرفی گرفته.رد اسلحه رو دنبال میکنم که میرسم به محمد.صدای شلیک تیر بلند میشه و خودم رو پرت میکنم جلوی محمد.فرشید سریع به طرفش تیر اندازی میکنه و اونو میکشه.حالا منم کنار داوود افتادم.بچه ها صدام میکنن ولی فقط دارم به یه چیزی فکر میکنم.اينکه دارم به داوود ملحق میشم.
درد شدیدی دارم.چشمام آروم آروم داره میره روهم.صدای بچه ها محو میشه.خیلی خیلی محو تا جایی که دیگه درد حس نمیکنم. صدایی نمیشنوم.
هیچ صدایی...
انگار جونم داره از بدنم خارج میشه.
لبخند میزنم و تمام...
زندگی من در کنار برادر و رفیقم به پایان میرسه...🥀🖤
🖤پایانی متفاوت با شهادت🖤
کپی ممنوع 🚫
https://eitaa.com/romanFms
51.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت دلی🥀🖤
https://harfeto.timefriend.net/17284744886450
ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون برای پارت دلی🥺🌱