eitaa logo
•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•
1.4هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
14 فایل
عضویت؟کانالمون‌باوجودت‌قشنگتره.. کپی‌ازرمان‌خیربه‌هیچ‌وجه حتی از اسم رمان👐 ازفعالیت‌ها‌حلال‌به‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://daigo.ir/secret/8937862409 تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا دیروز روز سه ماهگی کانالمون بود 🥺.خداروشکر میکنم که تونستم تا اینجا ادامه بدم و شما رفقا همراهم بودین .❤️ از اوایل کار اتفاقات زیادی افتاد . نظرات ناراحت کننده برخی دوستان ،انتقادات و پیشنهادات ، کم و زیاد شدن اعضای کانالمون و... با وجود سختی ها و پارت ندادن ها ،اما شما باز هم پشتم بودین . ازتون ممنونم که حمایتمون کردید . امیدوارم تا آخرین لحظات در کنار هم بمونیم و روز به روز جمع کوچیکمون بزرگتر از قبل بشه 🥺🙃 سه ماهگی کانالمون با یک روز تاخیر مبارک باشه🥺🥳
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۷ رسول: حامد میدونی چیه .اون زمانی که سهیل ما رو گروگان گرفته بود با چشم خودم مرگ رو دیدم .یعنی در اصل مردم و زنده شدم. اما حالم یه جوری شد .اینکه بفهمی لیاقت شهادت نداشتی حالم رو خراب میکنه .به هر حال تصمیم گرفتم از امروز حالم رو خوب کنم .حال دلم و روحم رو خوب کنم .به خاطر داداشام به خاطر عزیزام.میخوام ایندفعه از فرصتی که خدا برای زندگی کردن در اختیارم گذاشته به خوبی استفاده کنم .نمیخوام ناشکری کنم و آرزوی مرگ داشته باشم . حامد: خوشحالم که هستی رسول 🥺🙂 رسول: سرم رو روی شونه ی حامد تنظیم کردم و چشمام رو بستم .به گذشته فکر میکردم .گذشته ای که خیلی خوب بود تا اینکه اون اتفاقات برای زندگیمون افتاد و نابودش کرد . اما من تصمیم خودم رو گرفتم .تغییر میکنم .به خاطر برادرام حالم رو خوب میکنم . به نوعی میشه گفت : گذشتم ،از گذشته ای که، گذشت 💔 میگذرم به خاطر تمام کسایی که نگران حالم هستن و سعی در خوب کردنم دارن داوود : میتونستم متوجه بشم که رسول و حامد به هم چی میگن .با شنیدن جملات اخر رسول خوشحال شدم اما سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار متوجه صحبت هاشون نشدم . رسول: با صدایی که اسمم رو صدا میزد هوشیار شدم. پلک هام رو از هم جدا کردم و آروم سر جام صاف شدم .حامد صدام کرده بود . با دیدن چشمای بازم لبخندی زد که منم لبخند محوی زدم و شروع به صحبت کرد . حامد: به به .داداش خوش خواب من .چه راحتم خوابیدی.😁 رسول: خیلی خوب بود .اصلا خستگی این چند وقت از تنم در رفت . حامد: خسته نباشید 😂 قراره هواپیما تا پنج دقیقه دیگه فرود بیاد .گفتم بیدارت کنم . رسول: خودم مطمئن شدم که چشمام از خوشحالی برق زد .لبخند بیشتر شد و با خوشحالی به طرف چپ نگاه کردم تا شاید بتونم از پنجره ای که اون طرف هست بیرون رو ببینم .چشمام به امیرعلی افتاد که سعی داشت کیان رو بیدار کنه اما اون خوابش سنگین تر از این حرف ها بود .خندم گرفته بود .با صدایی که ته خنده توش مشخص بود رو به حامد گفتم: بلند شو برو کمک امیرعلی .کیان بیدار نمیشه😂 حامد: بلند شدم و به طرف امیر علی رفتم .با دیدنم لبخندی زد و به حرف اومد . امیرعلی: به آقا حامد ‌.برادر بیا اینو بیدار کن .خسته شدم 😂 حامد: بله دیگه .به دستور آقا رسول اومدم کمک کنم بهت 😁 امیرعلی: بازم دم رسول گرم که به فکره .تو که مطمئنم اگه رسول نمی گفت نمیومدی😐 حامد: تو منو اینجوری شناختی؟🥺 امیرعلی: اره😁 حامد: برای خودم متاسفم .اصلا من اینجا در کنار شما ها زندگیم حیف شد .😐 امیرعلی: باشه حالا .قهر نکن .بیا اینو بیدارش کن الان هواپیما فرود میاد . کیان: نمیخوام .خودم بیدار شدم .مگه میزارید آدم بخوابه؟ همش وِر وِر حرف میزنید 😒 حامد: تموم شد ؟؟ خیلی تاثیر گذار بود 😁 کیان: نچ نچ .واقعا برای خودم متاسفم که با شما ها رفاقت کردم .من میتونستم الان به عنوان دانشمند فعالیت کنم 😐 امیرعلی: باشه هیچ کس دیگه ای هم نه و تو😒 حامد: برگشتم کنار رسول .داوود داشت با آقا محمد صحبت میکرد و رسول هم سرش توی گوشی بود .نگاه کردم که با تصویر مهدی مواجه شدم .تازه یادم افتاد که عکس مهدی رو روی تصویر زمینه گوشیش گذاشته بود .کنارش نشستم که سرش رو بلند کرد .با دیدنم لبخندی زد که اشکاش ریخت .دستم رو جلو بردم و سریع اشکاش رو پاک کردم و گفتم: مگه نگفتی میخوای خوب باشی پس چرا دوباره داری گریه میکنی و خاطرات گذشته رو به یاد میاری؟ رسول: به خدا میخوام اما نمیشه .مهدی برام فقط داداش نبود .همدم تنهایی هام بود . دلیل خندیدن هام بود. اما حالا نیست .حامد میخوام خوب باشم اما وقتی یادم میاد که دیگه نیست و نمیتونم باهاش حرف بزنم حالم بد میشه 🥺💔 حامد: کافیه توکل کنی به خدا .خودش کمک میکنه . رسول: به خودش توکل کردم که تا اینجا تونستم دووم بیارم .خودش کمکم کرد که بتونم بازم با داداشام باشم🙂 پ.ن. به خدا توکل کن ❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۸ محمد: خب پسرا رسیدیم دیگه .حامد کمک کن رسول بشینه روی ویلچر ‌ رسول: آقا محمد میشه اول بریم زیارت؟ محمد: نه .اول میریم چمدون هارو میزاریم توی هتل بعد میریم .نصف شب بریم بهتره .چون خلوت تره و دستمون به ضریح میرسه. رسول: باشه .ممنون 🙂 راوی: به هتل رسیدند . رسول از پشت پنجره بیرون را تماشا میکرد و منتظر بود تا همه بیایند و به حرم بروند .از پنجره گنبد طلایی زیبای امام رضا مشخص بود و رسول با دیدن آن گنبد دلتنگی اش بیشتر شده بود و مدام غر میزد تا زودتر بیایند و بروند . رسول: پس کجایید؟ توروخدا یخورده زود باشید دیگه من بیست دقیقه است منتظرم 😫 محسن: آقا رسول شما که هول نبودی . رسول: اِ ببخشید .خب آخه خسته شدم .فقط شما و آقا محمد اومدید . معین: به همراه امیرعلی و فرشید و سعید اومدیم بیرون و به رسول که هی داشت غر میزد نگاه کردیم . امیرعلی : رفتم پشت سر رسول و دستم رو گذاشتم روی چشماش .متوجه نشده بود من کیم رسول: داشتم حرف میزدم که یه نفر دستش رو گذاشت روی چشمم .دستم رو روی دستش کشیدم .نمی فهمیدم کیه برای همین شروع کردم تک تک اسم گفتن . رسول: حامد؟ فرشید :برای اینکه رسول نتونه از صدا تشخیص بده من به جای امیرعلی گفتم :نچ رسول: سعید؟ فرشید: نچ رسول: کیان؟ فرشید:نچ رسول: فرشید؟ فرشید : نچ رسول: داوود ؟ فرشید : نچ رسول: معین ؟ فرشید :نچ رسول: خب پس موند یه نفر .آقا امیر علی امیرعلی: دستم رو برداشتم و گفتم: بله درست حدس زدی. دلم میخواد بدونم از کجا فهمیدی ؟😂 رسول: خودتو مسخره کن بی ادب .خب چیکار کنم .وقتی نمیفهمم مجبورم همرو بگم. امیرعلی: به هر حال . خب آقا رسول ما هم اومدیم فقط اون سه تا موندن. رسول: حامدددددد(با صدای بلند ) کجایی پس؟😤 حامد: اومدم بابا .وای چقدر غر میزنی رسول .حالا پنج دقیقه دیر کردم. رسول: پنج دقیقه بود ؟ نه من بیست دقیقه بیشتره منتظرم بعد پنج دقیقه بود😤 حامد: حالا باشه. فعلا که داوود و کیان نیومدن. رسول: رو به حامد گفتم: منو ببر تو اتاق لطفا حامد: باشه . رسول: حامد ویلچر رو به طرف اتاق برد. بقیه هم دنبالمون اومدن .وارد که شدیم با دیدن اون صحنه هنگ کردم .کیان برس رو توی موهاش میکشید اما بین موهاش گیر کرده بود و داوود سعی داشت برس رو از لای موهاش در بیاره .کیان هم صدای اخ و اوخ گفتنش بلند شده بود کیان: اخ داوود آروم. مو هست. لباس که نیست اینجوری میکنی😣 داوود: خب به من چه ربطی داره .خودت اینجوری کردی . کیان: خب الان درد میکنه. من چه میدونستم شونه اش آنقدر بده . داوود : تو که همش به موهات میکشیدی و به به میکردی و می گفتی چقدر خوبه 🤨 کیان: وای ول کن الان منو نجات بده .موهای قشنگم کنده شد😩 داوود : موهای تو قشنگه مال من چیه😌 رسول: باشه بسه مال همتون خوبه فقط مال من مثل سیم ظرفشویی هست .خوبه؟؟ داوود :هههه😬 برادر یه صدایی میکردی .ترسیدیم 😐 رسول: نترس من لولو نیستم😁 کیان: ای خدا .اخ جون تموم شد .آخی موهای قشنگم .ببخشید دردتون اومد🥺 رسول: وای دیوانه شد بدبخت 😬 پ.ن. کمی شادی 😉 پ.ن. حرم امام رضا(ع)🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۹ رسول: بالاخره به سمت حرم راه افتادیم .هتل نزدیک حرم بود و به همین خاطر پیاده رفتیم .ساعت حدودا ۱۲و نیم بود و احتمالا خلوت تر بود .از دور گنبد طلایی مشخص بود .دلم پر میکشید که هر چه زودتر برم و بچسبم به ضریح 🥺 رسیدیم به حرم و بعد از بازرسی هایی که انجام دادن داخل شدیم .چشمام فقط یه چیز رو میدید .اونم گنبد طلایی و کبوتر های سفیدی بود که روی گنبد نشسته بودند و توی صحن ها به پرواز در اومده بودن.اشکام دست خودم نبود ،بود؟ نه .دلم تنگ آقا بود و بعد از هشت سال به ارزوی دوباره دیدن حرم آقا رسیدم .رفتیم داخل که از شانس خوب ما دم ضریح خیلی خلوت بود و میشد حتی راحت نشست کنار ضریح .با کمک حامد و آقا محمد کنار ضریح نشستم .دستم رو روی ضریح طلایی رنگ اقا میکشیدم و گریه میکردم و زیر لب زمزمه میکردم : اقا جان ،امام رضا جانم دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت اندکی گریه، کمی روضه،شبی هم مشهد(:♥️ آقا باورم نمیشه که تونستم بازم ببینمت.بازم میتونم گوشه ی حرمت بشینم و اشک بریزم.اشک بریزم و یاد کنم روزهایی رو که با داداشم توی صحن ها راه می رفتیم. به این که آخرین بار قبل از مرگ مامانم اومدیم دیدنت 💔 ای کاش بازم میشد همه دور هم جمع بشیم و از خاطرات گذشته صحبت کنیم .کاش 🖤 یا امام‌رضا(؏)    دلم جز هوایـت هوایی ندارد...💔 خودت کمک کن بتونم گذشته رو فراموش کنم .خودت کمک کن بتونم دوباره راه برم.امیدم به خودت و خدا هست .پس امیدم رو ناامید نکن .آقا خودت از حال و هوای دلم با خبری .میدونی چقدر وقته ندیدمش💔 میدونی ۷ ماهه دیگه صورت قشنگش رو ندیدم. ۷ماهه که دیگه صدای خوبش به گوشم نخورده .۷ ماهه آرامش ندارم .دلیل آرامش و دلخوشی هام وجود داداشم بود . آرامش… واژه ای که مدت هاست گمش کرده ام… دلتنگ آرامش بی مثال حریمت هستم آرامش حریم تو را هیچ جای عالم نخواهم داشت… آقا جان الان آروم شدم. الان توی همین لحظه، توی همین دقیقه ،توی همین ساعت فقط آرامشه که از حرمت بهم القا میشه. آقا یه شعری هست با دیدن حرم شما یادم اومد .میگه: دل من گم شده گر پیدا شد بسپارید امانات رضا واگر ازتپش افتاد دلم ببریدش به ملاقات رضا ازرضاخواسته بودم شاید بگذارد که غلامش بشوم همه گفتندمحال است ولی دلخوشم من به محالات رضا اقا چقدر دلم میخواد فقط یه دقیقه فقط کافیه یه دقیقه بتونم توی حرمت غلامی بکنم 🥺💔 چی میشد که منم میتونستم بشم یکی از خادمای حرم قشنگت💔 یا ضامن آهو؛ من یقین دارم دستان تو تنها سهم آهو نیست … میشه یه دستی هم به سر ما بکشی و شفامون بدی🥺 آقا دلم میخواد بتونم توی حرمت خودم قدم بزنم .خودت کمک میکنی .مگر نه؟💔 حامد: حسابی همه خالی شدیم .چقدر نیاز داشتم به همچین خلوتی . خلوتی که شنوای حرفام فقط خدا و آقا امام رضا باشه .دعا کردم . از آقا خواستم کمک کنه تا داداشم بتونه بازم راه بره . آقای‌امام‌رضا (ع)... یه‌دعایی‌هم‌برای‌مابیچاره‌ها‌میکنی..؟ آخه‌شنیدم‌خیلی‌مهربونی‌ روسیاهارو از در خونه ات نمیرونی💔 خودت خوب میدونی تنها ارزوم دیدن حال خوب داداشم و راه رفتنش هست .پس میسپارم به خودت .هوام رو داشته باش آقا جانم🥺 پ.ن.یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست  ای کاش زِ زُوّار خراسانِ تو بودم🥲💔 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️
شب جمعہ است؛ هوایت نڪنم میمیرم🫀🕊
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۰ رسول: حدودا دو ساعتی توی حرم موندیم و به زور آقا محمد و آقا محسن که می گفتن برای امروز دیگه کافیه به هتل برگشتیم اما من دلم رو توی حرم آقا جا گذاشتم. با اینکه هتل نزدیک حرم بود اما من دلتنگ حرم شدم .حالم خیلی بهتر شده بود . گریه هام رو برای امام رضا جانم کردم و آقا بدون هیچ حرفی به دردو دل های من گوش کرد. داوود :میتونستم حس کنم که رسول حالش بهتره .خداروشکر میکنم که امام رضا ما رو هم طلبید و داداشم حالش الان بهتره . محمد: بیدار موندیم تا اذان صبح بشه و بعد بخوابیم .به پیشنهاد بچه ها قرار شد بازی کنیم .امشب حال رسول خوب بود و همش به لطف خدا و امام رضا بود .هر کدوم یه بازی گفتن ولی در آخر جرئت و حقیقت شد .فرشید بطری رو چرخوند و افتاد به حامد و رسول .حامد لبخند خبیثی زد و دستاش رو به هم کوبید و گفت . حامد: خب خب. آقا رسول .جرئت یا حقیقت ؟ رسول: حقیقت . حامد: خب آقا رسول گل .خان داداش شما بگو ببینم تا حالا عاشق شدی؟🤨 رسول:چ..چی؟ 😬 داوود: اوه جالب شد .چرا هول شدی؟ عاشق شدی آقا رسول؟؟ رسول:قبلا آره اما الان نه . حامد: کِییییی؟ چرا هیچوقت به من نگفتی؟ رسول: خب حالا .گذشته ها گذشته .اونم خودش رفت سر خونه و زندگیش و الان من به هیچ عنوان بهش فکر نمیکنم . محمد: خب کافیه بچه ها.سعید ایندفعه تو بچرخون . سعید: بطری رو چرخوندم که به کیان و داوود افتاد .داوود با دیدن این صحنه لبخند روی لبش اومد و نیم نگاهی به رسول کرد .چشمکی بهش زد و گفت. داوود:جرئت یا حقیقت؟ 😏 کیان: جرئت 😐 داوود: بلند شدم و به سمت چایی ها رفتم. هتلی که ما توش بودیم مجهز بود و حتی لوازم آشپزی هم داشت .برای همین ادویه های مختلف هم داشت .سریع یه لیوان برداشتم و چایی ریختم .توش فلفل قرمز و سیاه و زردچوبه و نمک ریختم و هم زدم. حتی قیافه ناجوری هم داشت رنگ بشدت حال به هم زنی داشت و مطمئن هستم هر کی اینو بخوره تا دو روز توی دستشویی هست فقط .بیچاره کیان 😁 سریع چایی رو بردم و جلوی کیان گذاشتم .با ترس بهش نگاهی انداخت .از این قیافه اش خندم گرفته بود .هر کاری کردم نتونستم جلوی خودم بگیرم و با صدایی که ته خنده توش موج میزد لب زدم و گفتم: بخور😂 کیان: من اینو بخورم باید یه راست برم قبرستون .داوود تو این کارو نمی کنی.تو همچین آدمی نبودی 😬🥺 محمد: از قیافه کیان خندمون گرفته بود .بنده خدا مشخص بود از دیدن اون رنگ و لعاب چایی هم حالش بهم داره میخوره .بعد داوود چجور توقع داره بتونه بخوره😂 داوود : نه .تا آخرین قطره باید بخوری😁 حامد: داوود بنده خدا اینو بخوره می میمیره .تو از کی تا حالا اینقدر شرور شدی😬 رسول: راست میگه داوود .این کارا از تو بعید بود. داوود: نه همین حالا باید بخوری😌 کیان: مجبور شدم لیوان رو بردارم .زیر لب میگفتم:بسم الله .خدایا خودت کمک کن .خدایا من هنوز جوونم. حیفه جوون به این خوشتیپی جوون مرگ بشه. من هنوز بچم رو ندیدم .خودت نجاتم بده . داوود: اه .بخور دیگه چقدر حرف میزنی . کیان: لیوان رو توی دستم گرفتم و نگاهی به بچه ها که بهم خیره بودن کردم و گفتم: حلالم کنید .🥺 داوود: میخوری یا بیام؟😠 کیان: نه نه.لازم نیست .خودم میخورم. داود: تو نمیخوری . خودم باید دست به کار بشم . کیان: داوود بلند شد بیا سمت من سریع چایی رو برداشتم و یه نفس خوردم .با حس طعم بشدت بدی که داشت دستم رو روی دهنم گذاشتم و به سمت دستشویی هجوم بردم.داوود هم ترسیده بود .بچه ها سریع دنبالم اومدن ولی من سریع در رو بستم و عق میزدم. حالم بد بود و معده ام درد میکرد. بالاخره حالم یکم جا اومد . پ.ن. آقا رسول عاشق شده بوده😉 پ.ن. جرئت یا حقیقت🤨 پ.ن. داوود و کیان😐 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۱ داوود : وای خدای من .حال کیان خوب نبود و ما پشت در نگران صداش میزدیم .بالاخره در رو باز کرد و بیرون اومد . رنگش بشدت پریده بود و دستش روی معدش بود .آروم دستش رو گرفتم و روی مبل نشوندمش. بچه ها هم اومدن و کنارش وایسادن. محسن: کیان حالت خوبه؟؟ کیان: ب..بله ..اقا محمد: مطمئنی ؟ بلند شو بریم دکتر کیان: نه لازم نیست😣 داوود: ببخشید فکر نمیکردم اینقدر حالت بد بشه😔 کیان: اشکال نداره داداش .خودم جرئت و انتخاب کردم .نترس برات جبران میکنم 😏 رسول: خب اگر حالت خوبه بیاین ادامه بازی . کیان: آره خوبم .فقط من الان میام . بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. به دستور مامان همیشه مجبورم میکرد با خودم قرص های مختلف بردارم تا اگر مریض شدم بتونم قرص داشته باشم و بخورم. خداروشکر ایندفعه قرص معده درد هم برام داده بود .سریع از توی کیف که روی صندلی آشپزخونه بود برداشتم و با یکم اب خوردم.نمیخواستم جلوی بچه ها بگم ولی حالم واقعا بد بود و معده درد زیادی داشتم .به هر حال مجبور شدم حفظ ظاهر کنم تا مبادا مجبور بشم برم دکتر .آخه اگر برم دکتر احتمال داره بگه معدم رو شست و شو بدن و خب درد زیادی داره .آروم قدم برداشتم و به طرف بچه ها رفتم .بین آقا محمد و داوود نشستم. داوود کنار گوشم با صدای آرومی لب زد . داوود : ببخشید. نمیخواستم حالت بد بشه🥺😔 کیان: اشکال نداره داداش .الان که حالم خوبه.چرا اینطوری میکنی؟😩 داوود: آخه تقصیر منه . کیان: داوود دیگه حرفش رو نزن لطفا .من حالم خوبه و همش هم تقصیر خودم بوده.باشه؟ داوود: باشه داداش🙂 کیان : خب نوبت کیه حالا؟؟ سعید:بزارید ایندفعه آقا محمد یا اقا محسن بچرخونن. راوی: بعد از مدتی بازی تمام شد .همه حالشان جوری دیگر بود .حس آرامش تمام وجودشان را در بر گرفته بود. راست است میگویند در صحن و سرای آقا حال و هوا جوره دیگریست.همه حالشان جور دیگری بود .اما رسول .رسول بود که دلش هنوز پر بود .دلش می خواست بتواند باز هم به حرم برود اما باید تا صبح از پشت شیشه حرم را تماشا کند. رسول به درخواست خودش به طرف پنجره رفت.ویلچر را به جلو هول میداد .دستانش قدرت زیادی نداشت اما شوق دیدن گنبد طلایی حتی از پشت شیشه باعث میشد قدرت بگیرد و بتواند راحت تر چرخ های ویلچرش را به جلو هول دهد . هر چقدر رفقایش خواستند به او کمک کنند او اجازه نمی داد و خود کارش را میکرد . رسول: به پشت پنجره رسیدم .نمیدونم چرا دستام میلرزید .ذوق داشتم یا استرس؟مطمئنم حسی نبود جز حس ارامش .دستم به سمت پنجره رفت . پنجره رو باز کردم .نسیم خنک به صورتم خورد .چشمام رو بستم و گذاشتم آرامشی که حتی از این فاصله هم میتونستم متوجه بشم رو حس کنم . چقدر خوب بود .چقدر ارامبخش. اومدن کسی رو کنارم حس کردم .نگاهم به طرف چپ خورد .آقا محمد و داوود بودن .لبخندی زدم و گفتم: آقا محمد،داوود شاید باورتون نشه اما اینجا بودنم حس خیلی خوبی رو بهم میده .چقدر خوشحالم که خدا شما رو سر راهم قرار داد .اون روزای اول ،روزایی که هیچ وقت نمیتونم فراموشش کنم ،روزایی که تازه داداشم رو از دست داده بودم .تنها پشت و پناه زندگیم حامد و پدرش شده بودن .تنها کسی که میتونستم توی بغلش گریه هامو بکنم حامد بود 🥺 اما با شما که آشنا شدم زندگیم به کل تغییر کرد .پشت و پناه های زندگیم تعدادشون بیشتر شد .داداشام زیاد شدن ‌همدم تنهایی هام بیشتر شدن .نمیدونم اگر نبودید باید چیکار میکردم ‌.نمیدونم چی میشد اگر شما رو نداشتم ‌. اینجا میفهمم که خدا هنوزم هوام رو داره .😭 فهمیدم که خدا هنوز باهامه .روزایی که باهام خوب نبودید ناراحت میشدم اما وقتی فهمیدم شما به خاطر داداش من این کار هارو میکردید ، به داداشم ،به داداش مهدیم حسودی کردم .فهمیدم چند تا مرد پشتش بودن و کمکش کردن‌.🥺😭💔 پ.ن. حال کیان♡ پ.ن.حرفای رسول 🥺💔 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۲ رسول: محمد باورت میشه به داداشم حسودی کردم ‌.چون فهمیدم شما ها پشتش بودید .اما حالا شما پشت برادر مهدی هستید .پشت من هستید .پشت و پناه من شماها هستید .محمد ازت ممنونم که همیشه همراهم بودی.ازت ممنونم که مردونه پیشم بودی.محمد ممنونم که بعد از هشت سال منو به ارزوم رسوندی. ممنونم داداش محمد .🥺😭 محمد: رسول چرا اینجوری شدی داداشم .چرا اینقدر نا ارومی؟ چرا حالت اینجوریه؟تو مگه دوست نداشتی بیای مشهد پس چرا حالا اینجوری شدی؟ 🥺 رسول: محمد حالم بده .محمد میخوام ولی نمیشه .میخوام خوب باشم اما نمیشه.امیدم رفته .هفت ماهه داداشم رفته و من ندیدمش‌.محمد کمکم کن .مثل تمام این مدت که پشتم بودی همراهم باش .به کاری کن بتونم این گذشته رو فراموش کنم. کاری کنم فقط یه دقیقه فکرم سمت داداشم نره😭 محمد قلبم گنجایش این همه دوری رو نداره .قلبم تحمل این وضعیت رو نداره 💔 حامد: داشتیم صحبت میکردیم که با صدای گریه های رسول همه به هم نگاه کردیم. سریع بلند شدیم و به طرف آقا محمد و داوود و رسول رفتیم .با شنیدن حرفاش قلبم به درد اومد و مچاله شد .هنوز نتونسته آروم بشه؟داداشم خیلی صبوره و تا حد امکان از درداش به کسی چیزی نمیگه .چقدر فشار بهش وارد شده که الان اینجوری داره درداش و غم هاش رو میریزه بیرون🥺 اشک توی چشمام جمع شده بود .نگاهم به بچه ها افتاد که وضع اونا هم بهتر از من نبود .هممون از دل پر از درد و غم رسول آگاه هستیم ولی فکرش رو هم نمی کردیم در این حد حالش گرفته باشه. رسول: داوود داداشم نمیدونی از روز اولی که توی سایت دیدمت با وجود اینکه رفتارت اون شکلی بود اما جاتو توی قلبم محکم کردی .شدی یه تیکه از قلبم .داداش مهدیم کل قلبم رو تصاحب کرده بود ولی وقتی رفت من بخش کوچکی از جاش رو بین دوستاش تقسیم کردم. 🥺 از همون روز اولم شدی داداشم .حالا خوشحالم که هستی. خوش حالم که گذاشتی آغوشت نصیب من هم بشه .خوشحالم که شما ها پیشم هستید .😭💔 داوود: داداشم توروخدا آروم باش .به خدا حالت بد میشه 🥺 رسول: حالم بد نمیشه .اومدم دیدن امام رضا جانم ‌.مگه اما رضا میزاره کسی که بهش پناه آورده و ازش کمک میخواد اتفاقی براش بیوفته؟🥺 خوشحالم .حالم خوبه .حالم عالیه🙂 الان احساس سبکی میکنم .حرفام رو هم به آقا زدم و هم به شما🙃 چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم .بوی عطر حرم امام رضا از این فاصله هم به مشامم میخورد .ارامبخش ترین بو توی کل جهان .آرامبخش... محمد: رسول آروم شده بود .اذان صبح شد .بلند شدیم و نمازمون رو خوندیم .جاهامون رو پهن کردیم و دراز کشیدیم .نگاهم به رسول خورد .چشماش باز بود و به سقف خیره بود .دستش رو توی دستام گرفتم. نگاهش رو به من داد و لبخند ریزی زد .لبخندی زدم و گفتم: آقا رسول .خدا تو رو به من هدیه داد .من سعی میکنم همیشه مراقب این هدیه گرانبها باشم ولی تو هم مراقب باش .باشه؟🙂 رسول: چشم .شما هم مراقب قلب استاد رسولتون باشید. گفتم که نصف قلبم رو شما ها تسخیر کردین 🙃 محمد: شب بخیر استاد . رسول: شب شما هم بخیر داداش🌚 (صبح ساعت هشت) محمد: در حال جمع کردن سفره صبحانه بودیم .قرار شد ساعت ۹ بریم حرم .کیان و حامد زودتر رفتن حرم تا وقتی ما میخوایم بریم اونا خونه باشن و بتونن ناهار بپزن.البته که فقط من و محسن خبر داریم که قراره اونا ناهار درست کنند .بلند شدیم و حاضر شدیم .کلید اتاق رو به پذیرش دادم تا حامد و کیان بتونن برن توی اتاق . خودمون هم به سمت حرم حرکت کردیم و باز هم خوشحالی بود که توی صورت رسول نمایان بود ‌‌.خوشحالم از خوشحالی داداشم .خدایا این خوشحالی هارو از ما نگیر. رفتیم و بعد از بازرسی به داخل رفتیم ‌.ایندفعه چون نزدیک ظهر بود نتونستیم بریم دم ضریح و مجبور شدیم توی حیاط بشینیم .کتاب های دعا رو برداشتیم و شروع به خوندن کردیم .باز هم دعا کردیم ‌.و باز هم دعای من شفای داداشم بود و توکل به اینکه خدا کمک کنه تا داداشم بتونه باز هم روی پاهای خودش به ایسته. پ.ن. حال رسول و حرفاش💔 پ.ن.و باز هم دعای من شفای رسول بود🥺 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۳۳ رسول: بعد از حدودا دو ساعت از حرم خارج شدیم .توی حرم تا تونستم اشک ریختم و آروم شدم و باز هم آرامش بود که از حرم آقا توی هوای این شهر پخش شده بود.ایندفعه به درخواست حامد اون ویلچر رو هول میداد. آقا محمد جلوتر حرکت میکرد .خواستیم از خیابون رو بشیم که یکدفعه نگاهم به ماشینی خورد که داشت با سرعت بالایی به طرف ما میومد و اصلاحواسش به ما که وسط خیابون هستم نبود ‌.اقا محمد جلوتر بود .بلند فریاد زدم :محمددددد😱 و نمیدونم چطور شد که روی پاهام بلند شدم و محمد رو به اون طرف هول دادم و با هم به زمین خوردیم .دستم روی زمین کشیده شده بود و خراش افتاده بود و کمی خونی شده بود ‌.بچه ها به طرفمون دویدن .محمد با بهت بهم نگاه میکرد. به خودم اومدم که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده.لبم مثل ماهی باز و بسته میشد اما هیچ صدایی ازم خارج نمیشد. اشکام روی صورتم ریخت . محمد: نفهمیدم چیشد که به طرفی پرت شدم .سریع بلند شدم که دیدم رسول کنارم افتاده .با بهت بهش نگاه کردم ‌او..اون چطور تونست .چطور تونست بلند بشه؟ 😧🥺 داوود: ر..رسول؟ت.تو ..تو خودت وایسادی؟🥺😭 محسن: خداروشکر .اقا امام رضا خودش رسول رو خوب کرد🥺 رسول: ام..امکان نداره باورم نمیشه😭 تونستم خودم راه برم .خودم بلند شدم 😭😭 فرشید: رسول تو خودت دویدی .خودت تونستی🥺 رسول: یعنی آقا خودش منو شفا داد 🥺آقا منه بی لیاقت رو طلبید حالا هم خودش شفام داد 😭 محمد: رسول .تو جون منو نجات دادی .تو تونستی راه بری .همه ی اینا فقط خواست خدا و امام رضا هست🙂 ناشناس: ببخشید آقا حالتون خوبه؟ توروخدا ببخشید اصلا حواسم به شما نبود 😔 محمد: نه آقا مشکلی نیست .شما بفرمائید. ناشناس : خیر از جوونیت ببینی داداش. بازم ببخشید. با اجازه . داوود : به سلامت . رسول: دستم رو روی زمین .گذاشتم و آروم بلند شدم ‌هنوز پاهام یکم گز گز میکرد و نمیتونستم درست تعادلم رو حفظ کنم برای همین داوود و امیرعلی کمکم کردن و دستم رو گرفتن تا بتونم راه برم و آروم به طرف خونه رفتیم . حامد: کیان زیر خورشت رو کم کن که گوشتش بپزه . برنج رو هم کم کم کن که نسوزه. کیان:باشه .به گفته حامد عمل کردم ‌.مطمئنم بچه ها اگر بفهمن من غذا رو پختم عمرا یه قاشق هم ازش بخورن😁😂 حامد: زنگ خونه خورد .بلند شدم و در رو باز کردم و دوباره نشستم روی مبل .سرم پایین بود که یهو یه نفر دستاش رو روی چشمام گذاشت. دستش رو لمس کردم .مطمئنم دست های رسول بود.گفتم: رسول داداش میشه دستت رو برداری؟ این کارا قدیمی شده . حامد: دستاش رو برداشت .اولین قیافه، قیافه بشدت متعجب کیان بود که لباش رو باز و بسته میکرد اما هیچ حرفی نمیتونست بزنه .بعدش هم نگاهم به بچه ها افتاد که لبخند به لب داشتن .سرم رو برگردوندم که با دیدن رسول که روی پاهای خودش ایستاده بود کپ کردم.کم کم با فهمیدن اتفاقی ‌که افتاده اشکام روی صورتم ریخت و به سرعت خودم رو توی بغل رسول انداختم ‌.اونم نزدیک بود بخوره زمین که دستش رو به مبل گرفت. حامد: رسول داداشم .تو چطوری تونستی راه بری😭 رسول: یه اتفاقی افتاد که به خواست خدا تونستم دوباره راه برم🥺 کیان: ب..باورم نمیشه 😧 رسول ت..تو راه میری؟😭 رسول: باور کنید .باور کنید میتونم دوباره راه برم 🙂 پ.ن. تصادف ❤️‍🩹 پ.ن. بالاخره تونست روی پاهاش به ایسته🥺💔 پ.ن. هیچ کس باورش نمیشه😭 https://eitaa.com/romanFms