eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 1 «محمد» دوهفته ای میشه پرونده جدید به دستمون رسیده. پروندهٔ خیلی پیچیده و سختیه امید وارم بخیر بگذره قرار بود امشب با عطیه و عزیز بریم بیرون شام بخوریم ساعت ۷ شب بود وسایلمو جمع کردم و بعد از کسب اجازه از اقای عبدی و خدا حافظی از بچه ها به سمت پارکینگ سایت رفتم و سوار ماشین شدم توی راه خونه بودم که صدای پیامک گوشیم بلند شد.راهنمای ماشین و زدمو کنار خیابون توقف کردم و پیامو باز کردم ( بهتره پاتو از این پرونده بکشی بیرون 😒 و الا باید منتظر عواقب بدی که در راهه باشی😈😏) سریع با رسول که امشب شیفت بود تماس گرفتم خواستم شماره رو رد یابی کنه. . . با صدا زدنای رسول از افکار اشوفتم بیرون اومدم . _اقا سیم کارت سوخته. وای نه..🤦‍♂خب باشه به چیزی رسیدی خبرم کن فعلا خداحافظ _چشم اقا خدانگهدار بعد از تماسم با رسول سریع به اقای عبدی خبر دادم، ازم خواست فردا زود تر برم سایت تا درموردش مفصل حرف بزنیم .... «عطیه» اماده شده بودم و توی خونه منتظر محمد بودم که یهو صدای در حیاط بلند شد و محمد وارد حیاط شد 😍 بعد از اینکه محمد هم اماده شد باهم رفتیم پایین و در خونه عزیز و زدیم. عزیز هم در و باز کرد و کفششو پوشید همگی باهم به سمت در رفتیم و بعد سوار ماشین شدیم. به رسم ادب عزیز جلو نشست و من هم عقب نشستم. چند ساعت بعد... بعد از صرف شام که همراه با شوخی های محمد تمام شد به خانه بر گشتیم. چشمای محمد از خستگی قرمز شده برای همین تصمیم گرفتیم خیلی زود بخوابیم .... «محمد» بعد از خوندن نماز صبحم از خونه خارج شدم و به سمت سایت به راه افتادم بعد از پارک کردن موتورم توی پارکینگ به طرف اسانسور رفتم.... وارد که شدم بجز رسول و یه چند نفر دیگه که شیفت بودن بقیه میزا خالی بود. سریع به طرف اتاق اقای عبدی رفتم و بعد از کسب اجازه وارد شدم و روی مبل نزدیک به میزشون نشستم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: پیام تهدید😱 پ.ن: اون شب با شوخی های محمد گذشت... 🥲 پ.ن: یعنی اقای عبدی چی قراره به محمد بگه؟ 🤭 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌ ~ ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
ولی. . .💔 اللهم الرزقنا 💔
بابا حسین شرمندم بخاطر گناهایی که مرتکب شدم منو ببخش ازت ممنونم که همیشه هستی. نزار دستمو ازت جدا کنم بابا خیلی دوستت دارم 🙂❤️‍🩹
37.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش هرجا که رفتیم‌عکس نداشتیم که الآن آیینه دق نمیشدن🙂💔 نخندیدم دیگه از ته دلم من... حتی بعد تو یه بار🥀 ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/romanFms
رفتاری که در تناقض باهم‌باشه اینجوریه 😂💔
چقدر قشنگ میگفت: ‌‌ شهادت دلت را بو میکند اگر بوی دنیا بدهد رهایت میکند💔:) غرق‌دنیا‌شده‌را،جام‌شهادت‌ندهند🙂🥀
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 2 «کماکان محمد» _ سلام محمد + سلام اقا، دیشب گفتید امروز زود تر بیام تا درمورد اون موضوع صحبت کنیم.بفرمایید _ درسته،خب بدون مقدمه میرم روی اصل مطلب. راستش محمد من با اقای شهیدی صحبت کردم و تصمیم بر این شد که با اوضاع پیش اومده بهتره یه مدت بادیگارد داشته باشی. تا زمانی که باند دستگیری بشه و پرونده بسته بشه. با حرف اقای عبدی محکم سرمو بالا اوردم جوری که یه لحظه اساس کردم استخونای گردنم شکست + اقا شما خودتون خوب میدونید که من نمیتونم این و قبول کنم. قبلا هم موردی پیش اومده بود و شما این و گفتید اما من قبول نکردم الانم نمیتونم قبول کنم _ محمد اگه خدایی نکرده اتفاقی برای خودت یا اطرافیانت بیفته چی؟ اون وقت میخوای چکار کنی؟ کوتاه بیا و قبول کن. موقته بعد از اتمام پرونده دیگه خبری از بادیگارد نیست. سرم و از شدت شرمندگی پایین انداختمو گفتم. + شرمنده اقا. من هیچ وقت رو حرف شما حرفی نزدمو همیشه گفتم چشم ولی این یکیو نمیتونم قبول کنم. با اجازه بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از طرف اقای عبدی باشم از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق خودم رفتم. روی صندلی نشستم و انگشتان شصتم روی شقیقه هایم گزاشتم و سعی کردم قبل از اومدن بچه ها برای جلسه به خودم استراحتی بدم و این اشفتگی ذهنمو کمتر کنم. کمبود نیرو داشتیم برای همین درخواست داده بودم که نیرو جدیدی وارد گروهمون بشه و امروز قرار بود عضو جدید به گروه ملحق بشه تا بتونیم سریع تر و راحت تر این پرونده رو ببندیم . . بچه ها رسیده بودن و همه توی اتاق من نشسته بودیم و منتظر عضو جدید بودیم که صدای در بلند شد. با بفرماییدی که گفتم، اول اقای عبدی وارد شد که هممون به احترامش بلند شدیم و بعد پشت سرشون یک پسری با قد متوسط و موهای فرفری وارد شد و سلام کرد. بفرماییدی گفتم با اشاره دستم ازشون خواستم روی صندلی بشینن. بعد از نشستن شون رو به اون پسره کردم و ازش خواستم خودش و معرفی کنه. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: محمد قبول نکرد بادیگارد داشته باشه😶 پ.ن: عضو جدید داریم😌 پ.ن: بنظرتون عضو جدید کیه؟ 😉 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌ ~ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
درس‌عشق‌وعاشقی‌رانمرهٔ‌کامل‌شدم ، نمره‌کامل‌میشودوقتی‌که‌استادم‌تویی💗"