eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر قشنگ میگفت: ‌‌ شهادت دلت را بو میکند اگر بوی دنیا بدهد رهایت میکند💔:) غرق‌دنیا‌شده‌را،جام‌شهادت‌ندهند🙂🥀
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 2 «کماکان محمد» _ سلام محمد + سلام اقا، دیشب گفتید امروز زود تر بیام تا درمورد اون موضوع صحبت کنیم.بفرمایید _ درسته،خب بدون مقدمه میرم روی اصل مطلب. راستش محمد من با اقای شهیدی صحبت کردم و تصمیم بر این شد که با اوضاع پیش اومده بهتره یه مدت بادیگارد داشته باشی. تا زمانی که باند دستگیری بشه و پرونده بسته بشه. با حرف اقای عبدی محکم سرمو بالا اوردم جوری که یه لحظه اساس کردم استخونای گردنم شکست + اقا شما خودتون خوب میدونید که من نمیتونم این و قبول کنم. قبلا هم موردی پیش اومده بود و شما این و گفتید اما من قبول نکردم الانم نمیتونم قبول کنم _ محمد اگه خدایی نکرده اتفاقی برای خودت یا اطرافیانت بیفته چی؟ اون وقت میخوای چکار کنی؟ کوتاه بیا و قبول کن. موقته بعد از اتمام پرونده دیگه خبری از بادیگارد نیست. سرم و از شدت شرمندگی پایین انداختمو گفتم. + شرمنده اقا. من هیچ وقت رو حرف شما حرفی نزدمو همیشه گفتم چشم ولی این یکیو نمیتونم قبول کنم. با اجازه بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از طرف اقای عبدی باشم از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق خودم رفتم. روی صندلی نشستم و انگشتان شصتم روی شقیقه هایم گزاشتم و سعی کردم قبل از اومدن بچه ها برای جلسه به خودم استراحتی بدم و این اشفتگی ذهنمو کمتر کنم. کمبود نیرو داشتیم برای همین درخواست داده بودم که نیرو جدیدی وارد گروهمون بشه و امروز قرار بود عضو جدید به گروه ملحق بشه تا بتونیم سریع تر و راحت تر این پرونده رو ببندیم . . بچه ها رسیده بودن و همه توی اتاق من نشسته بودیم و منتظر عضو جدید بودیم که صدای در بلند شد. با بفرماییدی که گفتم، اول اقای عبدی وارد شد که هممون به احترامش بلند شدیم و بعد پشت سرشون یک پسری با قد متوسط و موهای فرفری وارد شد و سلام کرد. بفرماییدی گفتم با اشاره دستم ازشون خواستم روی صندلی بشینن. بعد از نشستن شون رو به اون پسره کردم و ازش خواستم خودش و معرفی کنه. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: محمد قبول نکرد بادیگارد داشته باشه😶 پ.ن: عضو جدید داریم😌 پ.ن: بنظرتون عضو جدید کیه؟ 😉 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌ ~ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
درس‌عشق‌وعاشقی‌رانمرهٔ‌کامل‌شدم ، نمره‌کامل‌میشودوقتی‌که‌استادم‌تویی💗"
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
رفته‌بودم‌پیش‌دکترتاکه‌درمانم‌کند ، قصهٔ‌عشق‌مرافهمیدوخودبیمارشد🩺"
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازجویی و تخلیه اطلاعاتی (مصطفی) مأمور برون مرزی سازمان اطلاعات ایران در ترکیه https://eitaa.com/romanFms
ممنون میشم برای یه بنده خدایی که فوت شدن فاتحه بخونید و برای دل داغ دیده خانواده اش از خدا بخواید کمک کنه تا آروم بشن🖤🥀
-دوستش داری! +نه💔 -دوستش داری ! +نه بابا میگم دوسش ندارم💔 -دوستش داری که فهمیدی کیو میگم با اینکه اسمی ازش نبردم🖤🥀
?🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 3 «عضو جدید» وارد که شدم با چهره پنج نفر رو به رو شدم بین اون ها فقط اقا محمد که مافوقم بود و میشناختم. با بفرمایید اقا محمد، منو اقای عبدی به روی صندلی هامون نشستیم و بعد از نشستنم اقا محمد ازم خواستم خودمو معرفی کنم. به نام خدا امیر هستم ۳۵ سالمه و فارغ تحصیل رشته کامپیوتر از اشنایی باهاتون خوشحالم🤝🙂 بعد از من اول اقا محمد خودشو معرفی کرد و بعد به ترتیب اون چهار نفر که حالا فهمیدم اسماشون رسول، داوود، سعید و فرشید هست خودشون معرفی کردن بعد از اشنایی با بچه ها و توضیحاتی از پرونده از اتاق خارج شدیم و هر کس به طرف میزش رفت و من هم به گفته اقا محمد همراه سعید پایین رفتیم . سعید هم بعد از نشون دادن میزم به طرف میز خودش رفت و مشغول به کار شد «چند ساعت بعد» نمیدونم ساعت چجوری گذشت نگاهی به ساعت کردم نزدیک اذان بود تصمیم گرفتم برم و وضویی بگیرم... بعد از خوندن نمازم بلند شدم و خواستم برم ادامه کارامو بکنم که کسی منو صدا زد به طرف صدا برگشتم که دیدم بچه ها دور هم نشستن و از منم میخوان برم پیششون. مسیرم و به طرفشون تغییر دادم کنار رسول نشستم ازم خواستن خودمو بیشتر براشون معرفی کنم ... خب من یه خواهر بزرگ تر از خودم دارم به اسم زهرا که متاهله و یه خواهر زاده دارم به اسم ارمان و پدرم وقتی ۵ سالم بود شهید شدن و من با مادرم که خونه دار هستن زندگی میکنم 🤝🥲 حالا اگه میشه شما ها هم خودتون و معرفی کنید 🙃 رسول: منم پدرم ۸سال پیش فوت شدن وبامادرم زندگی میکنم که خونه دارهستند و بردار اقا محمد هستم فرشید: منم تک فرزندم و پدرم کارخونه دار هستن و مادرم حسابدار کارخونه سعید: منم یه خواهرو برادر۱۸ ساله دوقلو دارم و پدرم کارمند و مادرم خونه دار هستن و متاهلم داوود: منم یه خواهر ۱۴ ساله دارم و پدرم مدرس دانشگاه هستن و مادرم اموزگار. بعد از اینکه هر کس خودشو معرفی کردو بچه ها هم صحبتا و شوخی هاشون تمام شد هرکس به سمت میز خودش رفت و شروع به کار کرد. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: امیر فرزند شهیدِ🥲❤️‍🩹 پ.ن: رسول برادر اقا محمدِ😍🤍 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌