eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 5 «رسول» با درد وحشتناکه قلبم چشمامو باز کردم محمد بالا سرم بود اما سرش پایین بود متوجه بهوش اومدنم نشد. یادمه رو میزم بودم بلند شدم خواستم برم اتاق محمد گزارشارو بدم و برم خونه اما تا بلند شدم درد بدی توی قلبم رخنه کرد و بعد سیاهی تصیبم شد. دستمو بلند کردم و سمتش بردم که سرش و بالا اورد و نگاهی نگران بهم کرد اما خیلی سریع نگاهشو تغیر داد و جدی شد بعد بی وقفه شروع به سوال پرسیدن کرد. محمد: رسول چی شد یهو؟ مگه قرار نبود به خودت فشار نیاری؟ مگه قرار نبود قرصاتو سر ساعت بخوری؟ هان؟ رسول: ببخشید داداش قرصام تمام شده بود وقت نکرده بودم بگیرم محمد: وای رسول مگه من غربیه بودم؟ چرا به من نگفتی برات قرصاتو بگیرم؟(کمی با داد) رسول: داداش شرمنده محمد: با این حرفا چیزی درست میشه؟ هاننن؟ رسول چرا نمیفهمی وضع قلبت بد تر شده؟ محمد حق داشت، حق داشت روم داد بزنه همین طور که داشت با داد باهام حرف میزد متوجه شدیم بچه ها دارن میان سمتمون با چشام ازش خواهش کردم چیزی نگه. نمیخواستم ذهن بچه ها رو مشغول کنم. اولین نفری که وارد شد داوود بود و بعد پشت سرش بچه ها وارد شدن. داوود: بهههه استاد رسول میبینم که باز کار دست خودت دادی😝 . . بچه ها اومدن و تا زمانی که سرمم تمام شد شوخی کردن و... بالاخره دکتر اومد و سرم و دراورد بچه ها که رفتن بیرون دکتر برگشت و بهم گفت که باید مراقبتمو بیشتر کنم و کمتر بخودم فشار بیارم و برای مدتی دوز دارو هامو بالا برد بعد کلی سفارش و تاکید هم از طرف دکتر هم محمد بالاخره راهی خونه شدم. محمد سایت موند میگفت کار داره و فعلا نمیتونه بیاد. . . شام و با عزیز خوردم و رفتم توی حیاط کنار حوض نشستم منتظر محمد. گفته بود خودش دارو هامو میگیره و میاره . نیاز داشتم به خلوت به یه تنهایی که هیچ کس جز منو خدای خودم نباشه دلم میخواست فقط حرف بزنم و ازش کمک بخوام ازش بخوام خودش یکاری کنه حالم خوب بشه مشکل من ارثیه و پدرم هم همین طور بود تو حال و هوای خودم بودم که در حیاط باز شد و قامت محمد از در معلوم شد بلند شدم و اشکام و پاک کردم. موتورش و اورد داخل و اومد سمتم پلاستیک دارو هارو دستم داد انگار میخواست چیزی بگه اما تردید داشت ازش خواستم حرفشو بزنه. با گفتن داداش بگو کمکش کردم. محمد.:راستش رسول میخوام عزیز و عطیه رو بفرستم زیارت امام رضا اینو که گفت خیلی خوشحال شدم اخه عزیز خیلی این مدت دلش میخواست بره پابوس امام رضا روبه محمد گفتم اینکه خیلی خوبه که محمد در جوابم گفت [ اره خوبه] اینو گفت و رفت اما مشخص بود یچیزیش هست حالش خوب نبود پا پیچش نشدم چون محمد اگه بخواد حرفی و بزنه میزنه اگر نه که هر کاریشم کنم چیزی نمیگه بی خیال این حرفا شدم و برای خوای به سمت اتاقم رفتم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: محمد اگه بخواد حرفی و بزنه میزنه اما اگه نه نمیشه از زیر زبونش کشید🤭 پ.ن: قرصاش تموم شده بود 🥲 پ.ن: مشکل رسول ارثیه❤️‍🩹 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌ ~ ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امامحسینتنهاکسیهکهوقتیازتپرسید: - خوبی؟ میتونیباخیالراحتبگی: - نه . . میشهبغلمکنی❤️‍🩹:)؟
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هرجا رسیدم به عشق تو بود🕊 کنار تو هرچی بگی داشتم:))🙂❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگی بمیر میمیرم 🙂 کار سختی که نیست🥲❤️‍🔥 هیچکی دلش عین تو🪐 اینجوری یه دریا که نیست🌊 ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/romanFms