eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
گفتم که تو منظورِ من از این‌همه شعری مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این یک تبادل واقعیه نه فیلم هالیوودی! اقتدار آقامحمد در انجام تبادل جاسوس آمریکایی با رعایت قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷✊ https://eitaa.com/romanFms
آمریکا تهدید میکند به نظامی‌گری. این تهدید به نظر من غیرعاقلانه است. من حتی معتقدم اگر چنان‌چه یک حرکت غلطی از طرف آمریکایی‌ها و عواملشان سر بزند، آنی که بیشتر ضرر می‌کند آن‌ها هستند! ((:🕶 @romanFms
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 17 «رسول» به اشپزخونه رفتمو دوتا چایی ریختم و به طرف میز فرشید به راه افتادم. وقتی رسیدم بالای سرش یه پس گردنی زدمش که با سر رفت تو صفحه کامپیوتر 😂 با صدای بلندی زدم زیر خنده فرشید برگشت و با دیدن من و خنده هام افتاد دنبالم؛ خودمو به نزدیک ترین میزی که در دسترسم بود رسوندم و سریع سینی چایی هارو گذاشتم و شروع کردم به دوییدن. شده بودیم موش و گربه. 😂 خداراشکر امشب نه اقای عبدی نه اقا محمد هیچ کدوم اداره نبودن و الا یه توبیخی قشنگی نصیبمون میشد. .-.-. از یه جایی به بعد احساس کردم نفسی برام نمونده و قلبم بی محبا خودشو به سینم میکوبید، اروم اروم سرعتم و کم کردم، جلو چشام سیاهی میرفت دیگه نتونستم تحمل کنم و همونجا روی زمین نشستم، دیگه قدرتی برای دوییدن نداشتم و قلبمم بد جور تیر میکشید. «فرشید» همینطور که داشتم دنبال رسول میدوییدم دیدم داره سرعتشو کم میکنه و یهو نشست رو زمین عملا افتاد. نزدیکش که شدم دیدم رنگش پریده و بد جور داره نفس نفس میزنه. کنارش دوزانو زدم هرچی صداش میکردم هیچی نمیگفت دونه های عرقی که روی پیشونیش جا خوش کرده بود نشان از حال بدش بود. _داداش غلط کردم.. رسولللل. رسول یه حرفی بزن. رسول که توانایی حرف زدن نداشت فقط با دستش به کشو میزش اشاره کرد، سریع دوییدم و به طرف میزش رفتم در کشو و باز کردم سریع جعبه قرص و برداشتم و به طرفش برگشتم. قرص و توی دهنش گذاشتم . اینقدر هول کرده بودم که کلا فراموش کردم براش اب بیارم. با سرعت خودمو به میزش رسوندم ، بعد از برداشتن اب کنارش برگشتم. .-.-. رسول بعد خوردن قرص رنگش برگشت و کم کم حالش خوب شد، اروم بلندش کردم و به طرف نماز خونه بردمش و ازش خواستم یه مقدار استراحت کنه تا بهتر بشه. رسول اینقدر بی جون شده بود که حتی مقاومتی برای نموندنش توی نماز خونه نکرد. به سمت میزم برگشتم و کارامو انجام دادم، سعی کردم کارامو سرعتی تر پیش ببرم و کمی از کارای رسول و هم انجام بدم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: چایی اوردنی که اخر شد.. 🤭😶‍🌫 پ.ن: اگه اقا محمد بفهمه چی؟ 😈😅 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 18 «محمد» بعد از دادن پیامام به فرشید و رسول سوار موتورم شدم و به طرف خونه به راه افتادم. توی راه چند تا خرید کوچیک برای خونه کردم چون توی این دو،سه روزه یکم بد قولی کردم و همین طور الانم دیر تر از ساعتی که به عطیه قول داده بودم داشتم میرفتم، برای دل جویی چند شاخه گل روز ابی گرفتم و بعد سوار موتورم شدم و به ادامه مسیرم پرداختم. یادمه همیشه عطیه عاشق گل رز ابی بود و هر وقت میگرفتم خیلی خوشحال میشد. 🥲💙 . . بالاخره بعد از ۱۵ دقیقه رسیدم. وسایلی که روی دسته موتور بود و برداشتم اروم جوری که کسی نفهمه در خونه رو باز کردم. خدارو شکر کردم که کسی تو حیاط نیست. اروم موتورمو داخل اوردم و جای همیشگی گذاشتم و درو بستم. از روی پله داشتم میومدم پایین که صدای باز کردن دری و شنیدم سریع گلارو پشت سرم قایم کردم و سرمو به طرف صدا چرخوندم که دیدم عزیزِ و اومده به گلای روی حوض اب بده. اروم دستمو به نشانه سکوت جلوی صورتم گرفتم که عزیز فهمید قضیه از چه قراره و سکوت کرد. نزدیکش رفتم و سلام و عذرخواهیی کردم و به طرف خونمون رفتم؛ پله هارو یکی یکی بالا رفتم. اروم دری زدم که صدای عطیه اومد. 'عزیزشمایید؟ ' عزیز از پایین صدا کرد.. * اره دخترم، اجازه هست بیام تو؟.. به خاطر همراهی عزیز خیلی خوشحال شدم و لبخندی زدم که اونم متقابلا لبخندی زد. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: مادر، پسری دست به یکی کردن😅 پ.ن: امان از بد قولی های محمد 😂 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملیات انتقال جاسوس روح الله زم به مرز ایران که با همکاری نیروهای بومی و عوامل سرویس اطلاعاتی کشور همسایه صورت گرفت. https://eitaa.com/romanFms
_امروز غمگین بنظر میرسی! +راستشو بخای من خیلی وقته غمگینم،ولی امروز انرژی کافی برای پنهان کردنش رو ندارم(:🙂💔
"يا‌مَنْ‌يَعْلَمُ‌ضَميرَ‌الصَّامِتينَ" ای کسی که از دل‌ های ساکت‌ خبر داری...
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای ما کیه؟🌝 نورالهدی کیه؟غیر از ابوتراب فرمانروا کیه؟😎❤️