eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 19 «فرشید» ﴿سایت﴾ رسول بعد از دو ساعت استراحت حالش بهتر شد و به میز کارش برگشت. ازم خواست که به کسی چیزی نگم و نمیخواد کسی باخبر بشه. بعد از اذان صبح بود که رسول اومد و گفت باید بره خونه من هم دو ساعت بعدش رفتم. «محمد» ﴿خونه﴾ مجدد صدای عطیه از توی خونه اومد که گفت: 'اره عزیز جان خونه خودتونه بفرمایید.. ' عطیه نزدیک در شده بود و بعد گفتن به فرمایید درو باز کرد. اول با دیدنم تعجب کردم، اما بعدش شروع کرد به خندیدن. همین طور که میخندید گل و جلوش گرفتم که خندش، به یه لبخند عمیق زیبا شد و اون چال گونه زیبایش نمایان شد. ببخشیدی گفتم با شوخی گفتم، اجازه نمیدید بیایم داخل؟! _"عطیه" نه خیر +عع هنوز دلخوری ازم؟ من که گفتم ببخشید _حالا چون پسر خوبی هستید این دفعه رو میبخشم بفرمایید عزیز که نگاهمون میکرد بعد از رفتن ما به داخل خونه هرچه تعارف کردیم بالا نیومد و داخل خانه خودش رفت. . . +خب عطیه خانم چه خبرا؟ _خبر خاصی ندارم همش یا اداره ام یا خونه تنها +ای بابا شرمنده نکن مارو دیگه. راستی عزیز پروازش کیه؟ _فردا ساعت ۷ صبح +باهم بریم بدرقه؟ _اره منم مرخصی ساعتی میگرم خودت که مشکلی نداری؟ +نه مشکلی نیست. _خب چایی تو بخورد سرد نشه +چشم «عطیه» بعد خوردن چایی به اتاق رفتیم و هردو اینقدر خسته کار بودیم، که خیلی زود به خواب رفتیم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: سفر عزیز نزدیکه🥲 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 20 «کماکان عطیه» _رسول: عزیز وسایلتون بدید من میبرم *عزیز: ممنون پسرم، شما ببرید منم الان میام _چشم عزیز، منتظرتونم! دم در موندم تا عزیز بیاد. بعد از چند دقیقه عزیز اومد و باهم به طرف ماشین رفتیم. اقارسول جلو نشستن و منو عزیز هم عقب. قرار بود دوست عزیز هم همراه ما بیاد. فاصله خونشون یه خیابون بود. . . بعد از سوار کردن دوست عزیز به طرف فرودگاه رفتیم و نیم ساعتی توی مسیر بودیم. بالاخره رسیدیم. محمد ماشین پارک کرد و باهم وسایل عزیز و دوست عزیز و برداشتیم به طرف فرودگاه رفتیم. یک ساعتی توی فرودگاه بودیم تا هواپیما بلند شد. هرسه دیرمون شده بود پا تند کردیم به طرف ماشین.. . . اقا رسول توی ماشین نشست و محمد چون قرار بود بیاد و اتاق و چک کنه باهم به طرف اتاقم رفتیم. محمد به طرف میزم رفت و مشغول به گشتن شد. در اخر با یه چیز مشکی کوچیک توی دستش به طرفم اومد. +محمد: ببین عطیه جان جای نگرانی نیست بخیر گذشت خداراشکر. این یه شنوده من فعلا میبرم محل کار ولی امشب بهت میدمش بچسپون همون زیر میزت خب؟.. _عطیه: باشه محمد +خب یه چنتا برگه باطله بزار توی این پوشه تا ببرم _برای چی؟ +برای اینکه کسی شک نکنه دیگه _اها باشه یه لحظه صبر کن بعد از گرفتن برگه ها محمد رفت و منم شروع به کارم کردم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: اون وسیله یه شنود بوده 😱 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 21 «عزیز» بالاخره بعد یک سال قراره به پابوس اقا برم. بعد از شنیدن صدای خدمه هواپیما در مورد رسیدن به اسمان مشهد نگاهمو به پنجره دوختم، چند دقیقه ای محو بیرون شده بودم که گنبد طلایی اقا جان نمیان شد. اشکام ناخوداگاه سرازیر شد ازشوق رسیدن به دلدار اختیارموازدست داده بودم. نمیدونستم...نمیدونستم ازکدوم روضه ازکدوم دعا حاجتمو گرفتم و به مراد دلم رسیدم. یادروزی افتادم که محمدبرام بلیط گرفت بود. {فلش بک} عزیز : دل تنگ بودم ؛ کارم شده بودنگاه به قاب روی دیوارکه عکس من و محمد و رسول و بابای مرحومش بود. یادش بخیر. محمد ۱۳ سالش بود و رسول ۵ سال، چقدر شیطون بودن و چه کارایی که توی سفر به سرمون نیاوردن.😂 همون موقع که به عکس خیره بودم و بی صدا اشک میرختم... توسل پیداکردم به امام حسن مجتبی(ع). چند ساعت بعدش محمد اومد و گفت بلیط گرفته برا مشهد. 🥺 شادی وبی تابی عجیبی داشتم. بعضی اوقات وقتی بابعضیادردودل میکردم ومیگفتم دل تنگم. میگفتن توکه همین چند وقت پیش اونجابودی. ولی نمیدونستن؛نمی فهمیدن که وقتی دلتنگ یارتی، دلت زمان نمیشناسه. {پایان فلش بک} با صدای حاج خانم به خودم اومد و فهمیدم رسیدیم وباید پیاده بشیم. خوب که اطرافمو دیدم اکثرا پیاده شده بودن. اون قدر غرق در افکار و خاطرات شده بودم که کلا همچی و فراموش کرده بودم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ. ن: به عهده شما😔❤️‍🩹 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
ماومجنون‌درس‌عشق‌ازیک‌ادیب‌آموختیم اوبه‌ظاهرگشت‌عاشق،مابه‌معناسوختیم❤️‍🩹!
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابراهیم شریف جاسوس آموزش دیده MI6 در پوشش پزشک در کشورهای هدف سوریه، عراق و ایران حضور داشته و به جمع آوری اطلاعات و انجام ماموریت های محوله از سرویس جاسوسی می‌پردازد! https://eitaa.com/romanFms
‌‌‌‌ما با ارزوی اینکه این پرچمو بکشن روتابوتمون زندگی میکنیم(:!🇮🇷🕊