🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 20
«کماکان عطیه»
_رسول: عزیز وسایلتون بدید من میبرم
*عزیز: ممنون پسرم، شما ببرید منم الان میام
_چشم عزیز، منتظرتونم!
دم در موندم تا عزیز بیاد.
بعد از چند دقیقه عزیز اومد و باهم به طرف ماشین رفتیم.
اقارسول جلو نشستن و منو عزیز هم عقب.
قرار بود دوست عزیز هم همراه ما بیاد. فاصله خونشون یه خیابون بود.
.
.
بعد از سوار کردن دوست عزیز به طرف فرودگاه رفتیم و نیم ساعتی توی مسیر بودیم. بالاخره رسیدیم.
محمد ماشین پارک کرد و باهم وسایل عزیز و دوست عزیز و برداشتیم به طرف فرودگاه رفتیم.
یک ساعتی توی فرودگاه بودیم تا هواپیما بلند شد.
هرسه دیرمون شده بود پا تند کردیم به طرف ماشین..
.
.
اقا رسول توی ماشین نشست و محمد چون قرار بود بیاد و اتاق و چک کنه باهم به طرف اتاقم رفتیم.
محمد به طرف میزم رفت و مشغول به گشتن شد.
در اخر با یه چیز مشکی کوچیک توی دستش به طرفم اومد.
+محمد: ببین عطیه جان جای نگرانی نیست بخیر گذشت خداراشکر.
این یه شنوده من فعلا میبرم محل کار ولی امشب بهت میدمش بچسپون همون زیر میزت خب؟..
_عطیه: باشه محمد
+خب یه چنتا برگه باطله بزار توی این پوشه تا ببرم
_برای چی؟
+برای اینکه کسی شک نکنه دیگه
_اها باشه یه لحظه صبر کن
بعد از گرفتن برگه ها محمد رفت و منم شروع به کارم کردم.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: اون وسیله یه شنود بوده 😱
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 21
«عزیز»
بالاخره بعد یک سال قراره به پابوس اقا برم.
بعد از شنیدن صدای خدمه هواپیما در مورد رسیدن به اسمان مشهد نگاهمو به پنجره دوختم، چند دقیقه ای محو بیرون شده بودم که گنبد طلایی اقا جان نمیان شد.
اشکام ناخوداگاه سرازیر شد ازشوق رسیدن به دلدار اختیارموازدست داده بودم.
نمیدونستم...نمیدونستم ازکدوم روضه ازکدوم دعا حاجتمو گرفتم و به مراد دلم رسیدم.
یادروزی افتادم که محمدبرام بلیط گرفت بود.
{فلش بک}
عزیز : دل تنگ بودم ؛ کارم شده بودنگاه به قاب روی دیوارکه عکس من و محمد و رسول و بابای مرحومش بود.
یادش بخیر.
محمد ۱۳ سالش بود و رسول ۵ سال، چقدر شیطون بودن و چه کارایی که توی سفر به سرمون نیاوردن.😂
همون موقع که به عکس خیره بودم و بی صدا اشک میرختم... توسل پیداکردم به امام حسن مجتبی(ع).
چند ساعت بعدش محمد اومد و گفت بلیط گرفته برا مشهد. 🥺
شادی وبی تابی عجیبی داشتم.
بعضی اوقات وقتی بابعضیادردودل میکردم ومیگفتم دل تنگم.
میگفتن توکه همین چند وقت پیش اونجابودی.
ولی نمیدونستن؛نمی فهمیدن که وقتی دلتنگ یارتی، دلت زمان نمیشناسه.
{پایان فلش بک}
با صدای حاج خانم به خودم اومد و فهمیدم رسیدیم وباید پیاده بشیم.
خوب که اطرافمو دیدم اکثرا پیاده شده بودن.
اون قدر غرق در افکار و خاطرات شده بودم که کلا همچی و فراموش کرده بودم.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ. ن: به عهده شما😔❤️🩹
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
ماومجنوندرسعشقازیکادیبآموختیم
اوبهظاهرگشتعاشق،مابهمعناسوختیم❤️🩹!
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابراهیم شریف جاسوس آموزش دیده MI6 در پوشش پزشک در کشورهای هدف سوریه، عراق و ایران حضور داشته و به جمع آوری اطلاعات و انجام ماموریت های محوله از سرویس جاسوسی میپردازد!
#فصل_دوم
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
ما با ارزوی اینکه این پرچمو بکشن روتابوتمون زندگی میکنیم(:!🇮🇷🕊
- آزردهدلازکویتورفتیمونگفتی
کیبود؟کجارفت؟چرابود؟وچرانیست؟🌿
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون لبخندی که رو صورتش میاد یه دنیا می ارزه🥺❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms