eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
علیرضادبیر: غیرت اگر بود، به جای فشردن دست قاتل گلویش را می‌درید.
چه‌ها‌ با‌ جانِ‌ خود ؛ دور‌ از‌ رخ‌ جانان‌‌ خود کردم.. مگر‌ دشمن‌ کند‌ اینها که من با جان ِ خود کردم.. طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری ، غلط میگفت! خود را کشتم و درمان ِ خود کردم...
تومگردربه‌دری‌؟خانه‌نداری‌ای‌بغض؟! همه‌شب‌سر‌زده‌مهمان‌گلویم‌هستی.‌‌..🫠💔🥀
تولدت مبارک حضرت عشق❤️‍🩹🎂🕊
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
تولدت مبارک حضرت عشق❤️‍🩹🎂🕊
نام : سید علی   نام خانوادگی : حسینی خامنه ای نام پدر : سید جواد تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ / ٠١/ ١٣١٨ تاریخ تولد در شناسنامه : ٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨ محل تولد : خراسان بعضیا بهش میگن " آیت الله " بعضیا میگن " آقای خامنه ای بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگن: " سیدنا القائد " ، اما ما بهش میگیم " آقا ♥️
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
نام : سید علی   نام خانوادگی : حسینی خامنه ای نام پدر : سید جواد تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ /
امروز تولد رهبر هست روزی که در شناسنامه ایشون ثبت شده:)) آقاجان من به فدای بودنت بشوم... تولدت مبارک پناه امن مردم ایران🎂🥀
وقتی امام عاشقان غائب است... اطاعت از خامنه ای واجب است❤️‍🩹🤌🏻
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۸ رسول: چشمام رو روی هم میزارم و آروم
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: به کمک حامد به طرف اتاق دکتر حرکت کردم و وارد شدم.روی صندلی نشستم و دکتر به طرفم اومد.وسایلش رو کنارم روی میز گذاشت.استین پیراهنم که حالا خون آلود شده بود رو با قیچی برید و بتادین رو روی زخم ریخت. از سوزشی که داشت صورتم توی هم رفت و دستم مشت شد. آروم با پنبه روی زخم رو تمیز کرد. در همون حالت هم گفت. دکتر: اوه اوه.چیکار کردی با خودت؟؟ تیر توی دستته .باید بری اتاق عمل اونجا برات در بیارن. رسول: قبل از اینکه حامد حرفی بزنه به حرف اومدم و گفتم:نه دکتر.لطفا خودت درش بیار. دکتر:نمیشه که.باید بری اتاق عمل . رسول: دکتر جون نمیخوای که تیر از توی قلبم در بیاری.یه تیر کوچولو موچولو توی دستمه.یه بی حسی بزن و درش بیار.همین🤕 دکتر: هوففف.برو بشین روی تخت تا امپول بی حسی بیارم. رسول: تشکری کردم و همونطور که بلند میشدم خیره شدم به چهره عصبانی حامد.اروم گفتم :چیه؟ حامد: با عصبانیت گفتم:چرا اینجور میکنی؟کم زنتو نگران کردی حالا هم اینجور میکنی؟؟ با عصبانیت دستش رو گرفتم و خواستم ببرمش که صدای اخش بلند شد.تازه نگاهم بهش افتاد و فهمیدم دقیقا دستی که تیر خورده بود رو گرفتم. ترسیده نگاهی به صورت در هم رسول انداختم و لب زدم:خاک توسرت حامد که نمیتونی کاری رو درست انجام بدی. رسول خوبی؟ببخشید حالت خوبه؟؟ رسول:نفس عمیقی همراه با درد کشیدم و همونطور که سعی داشتم چهره ام رو آروم و بدون درد نشون بدم گفتم: ا‌اره‌ خوبم. آروم به طرق تخت رفتم و روش نشستم‌.چند ثانیه بعد دکتر داخل اومد و پشت سرش پرستار هم وارد شد.امپول بی حسی رو زد و شروع به در آوردن تیر از توی دستم کرد. دستم بی حس بود اما حس میکردم چیزی که توی دستم دنبال تیر می‌گشت و یخ بودن فلزش رو‌.حامد سرم رو توی بدنش گرفته بود و سعی داشت کاری کنه تا هواسم پرت بشه. تیر که در اومد نفس عمیقی کشیدم و حامد عرق روی پیشونیم رو پاک کرد. سوزن بخیه که از توی دستم رد میشد حسش میکردم.رد بخیه رو به راحتی حس میکردم. چند دقیقه بعد دکتر دستم رو باند پیچی کرد و گفت تموم شد. خواستم بلند بشم که مجبورم کرد همونجا بخوابم و کیسه خون رو بهم وصل کرد. فکر کنم حامد یا نازگل بهش گفتن که کم خونی شدید دارم که دکتر فورا خون بهم وصل کرد.همون موقع صداش توی گوشم‌پیچید. دکتر: کسی بهم نگفته کم خونی داری.ناسلامتی ۱۰ ساله دکترم .از قیافه رنگ پریده و علائم و ... میفهمم کی کم خونی داره. رسول: بدون حرف سرم رو پایین میندازم و آروم دراز میکشم.سرم گیج میره و حس حالت تهوع عجیبی بهم دست داده.چشمام رو روی هم میزارم. دکتر از اتاق بیرون رفت.حامد اما هنوز بالای سرم ایستاده و میتونم نگاه نگرانش رو حس کنم.نفس عمیق میکشم و سعی می‌کنم بزاق دهنم رو قورت بدم تا حالت تهوعم بدتر نشه.حامد که انگار فهمیده حالم بده آروم صدام میزنه. چشمام رو باز میکنم.حامد با نگرانی میگه. حامد: حالت خوبه؟؟ چرا اینجوری شدی تو؟ رسول: میخوام حرفی بزنم که هجوم مایعی رو توی گلوم حس میکنم و بی توجه به سرم خونی که به دستم وصله به طرف روشویی کنار تخت میرم و بالا میارم. حامد ترسیده روی کمرم دست میکشه.صورتم رو میشورم و روی تخت میشینم‌.سر گیجه ام بدتر شده و حس میکنم هرآن ممکنه رگ های سرم منفجر بشه.حامد سریع از اتاق خارج میشه و چند ثانیه بعد با دکتر داخل میشه.دکتر به طرفم میاد و پنبه ای رو روی دستم میزاره.تازه متوجه میشم که سرم کنده شده. به گفته دکتر آروم دراز میکشم.دکتر همونطور که داره دستم رو پانسمان میکنه میگه. دکتر: این علائم کم خونی شدید هست.سر درد هم داری؟؟ رسول: بله آرومی میگم. دکتر: خب پس‌. یکم استراحت کن تا حالت بهتر بشه. حامد:دکتر که از اتاق بیرون میره منم همراهش بیرون میرم.نازگل خانم و نورا نگران پشت در ايستادن.با دیدنم به طرفم میان که آروم میگم:نگران نباشید . کم خونی شدیدی که داره باعث شد حالش بهم بخوره.الان بهتره‌.خوابیده. نازگل: خداروشکر.ممنونم آقا حامد .دستتون درد نکنه. حامد: خواهش میکنم.رسول داداشمه هرکاری براش کنم بازم کمه:) با صدای تلفن ببخشیدی میگم و ازشون دور میشم.نورا به نازگل خانم کمک میکنه بشینن .تلفن رو از جیبم در میارم.اسم داوود که خودنمایی میکنه تازه یادم میوفته اون نگران بود و خبر نداره چیشده.سریع جواب میدم و نگرانی صداش باعث میشه لعنتی نثار خودم کنم که یادم رفته بهش خبر بدم. آروم میگم:داوود آروم باش.چیزیش نشده.یه درگیری بوده .یه تیر کوچولو به دستش خورده. داوود:........ حامد:الان خوابیده.دکتر تیر رو در اورد و دستش رو پانسمان کرد. داوود:...... حامد: نه براچی بیای اخه؟بابا نگران نباش. داوود:...... حامد: یعنی چی رسول گفته‌.حالا دیگه پروژه عوض شد.باید بیای دنبال خودش .اون حالش بدتر ازمنه.اقاجون هم فردا مرخصه. `````` پ.ن.خوشـا آنکس کـہ در دنیا رفیقـے با وفا دارد...🫀 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
شکسته بالی ماراکسی نمی فهمد...