eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🖤<روز آخر>🥀🖤 صدای شکستن لیوان مصادف شد با قطره اشکی که از چشمم فرود آمد. نگاه همه زوم روی من و نگاه من خیره در چشمان غمگین فرمانده ام محمد بود. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه و من بفهمم رفیقم... نه امکان نداره:) حرکاتم دست خودم نبود. ضربان قلبم به طرز وحشتناکی بالا رفته بود و حالت تهوع بهم غلبه کرده بود. زانوهام توان تحمل وزنم رو نداشت. دستم رو به صندلی گرفتم تا بتونم روی پا بایستم. نفسم بالا نمیومد.بغض بود؟ نمیدونم .ولی هرچی که بود نمیزاشت راحت نفس بکشم. روی صندلی فرود اومدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم. حالم خوب نبود .واقعا خوب نبودم. دستانی که روی شونه ام گذاشته شد وادارم کرد که سر بلند کنم . خیره شدم توی چشم های محمد. اون هم سختش بود .اون هم نمیتونست حتی یه درصد فکرش رو بکنه که داوود ،همون دهقان فداکار تیم ما به این زودی رفته... اون اصلا حق رفتن نداشت. اون قول داده بود. روز آخر؛دقایق اخر؛ همراه آغوش آخر بهم قول برگشت داد. صدای محمد کنار گوشم بود. اما انگار کر شده بودم. نمیدونستم چه خبره....شاید هم میدونستم اما نمیخواستم باور کنم. با حرف هایی که محمد میزند قلبم مچاله می‌شود.مثل کودکی خسته توی خود جمع میشوم و دستم دوباره به مقصد چشم هایم حرکت می‌کند. محمد: بچه ها میگن آخرین لحظه انگار یادش افتاده که چیزی جا گذاشته.وارد خونه شده.بچه ها میگن همه تخلیه کرده بودن و منتظر نیروهای چک و خنثی بودن.فکر کنم شناسایی شده بودن. ولی ... به اینجای حرفش که می‌رسد انگار بغض دست به گلویش انداخته و راه نفسش را بسته.سرش را پایین می اندازد.دست هایش محکم روی صورتش کشیده می‌شود.انگار میخواهد غم خود را نشان ما ندهد.اما چشمانش ؛ چشمانش خبر از درد درونی اش می‌دهد. نگاه بی جانم حالا در گردش است. می‌چرخد و از میان همه افرادی که بغض کرده و غمگین نظاره گر هستند ثابت می‌شود روی سعید و فرشید. باور ندارند انگار. حق هم دارند. من هم نمی‌توانم باور کنم.اصلا ممکن نیست.تا جنازه اش را نبینم باور نمیکنم. تا جسمش را نشانم ندهند قبول نمیکنم که او رفته. محمد دوباره ادامه میدهد: بچه ها میگفتن طول کشیده تا بیاد. همزمان وقتی که گروه چک و خنثی رسیدن ،داوود هم سریع از داخل خونه اومده توی حیاط تا بیاد بیرون.اما... اما همون لحظه خونه منفجر میشه:)) دوباره نفسم تنگ می‌شود. چشمانم پر از اشک و دستانم لرزان. انگار قلبم در دهانم است. سرم نبض میزند. آهسته ناله میکنم و میگویم: میخوام ببینم.خودم باید ببینمش تا باور کنم. محمد اما سرش پایین است.مشخص است که نمی‌خواهد درخواست من را بپذیرد.معلوم نیست ظاهر داوود چگونه است که نمی‌گذارد رفیقم را برای آخرین بار ببینم. دوباره مینالم:آقا محمد خواهش میکنم. من باید ببینمش . فرشید که تا چند لحظه پیش تنها نگاه میکرد و اشک میریخت حالا قدم به جلو برمی‌دارد و همانطور که آرام روی پله های کنار میز می‌نشیند و سرش را به محاصره دستانش در می آورد و سعی می‌کند بغضش را قورت دهد میگوید: رسول راست میگه. ما تا وقتی که با چشم های خودمون نبینیم داوود ،همون پسر شاد و خوش خنده دیگه نیست باور نمی‌کنیم. سعید هم انگار با ما موافق است که ادامه میدهد: بله آقا. باور کنید جز دیدن برادرمون ازتون درخواست دیگه ای نداریم.فقط بزارید ببینیمش . سرش را پایین می اندازد و با صدایی که انگار از ته چاه می آید لب میزد:حتی اگر شده برای آخرین بار و آخرین روز... اما حرفش به مزاقم‌ خوش نیامده. آخرین بار دیگر چه صیغه ایست. آخرین روز نیست. این آخرین دفعه نیست که ما می‌توانیم اورا ببینیم. محمد دست به دور شانه ام می اندازد و بلندم می‌کند. بی جان تر از آنم که بتوانم مقاومتی کنم یا خودم بلند شوم. با حرکت محمد فرشید سر بلند می‌کند و وقتی می‌بیند محمد من را به حرکت در آورده از جایش بلند می‌شود. محمد که می‌گوید [همراهم بیاید] سعید و فرشید پشتمان راه می افتند. در تمام طول مسیر نگاهم خیره به جاده است و نفس هایم یکی در میان از جانم بیرون می‌رود. سرم به شیشه است و چشم هایم از شدت اشک تار می‌بیند. دست هایم می‌لرزد. من باور دارم که او زنده است. اویی که تمام من است. اویی که حق رفتن ندارد جز با من. اویی که من جز او کسی را ندارم و او جز من... توقف ماشین نشان از رسیدنمان به مقصد میدهد. نگاهم بالا می‌رود. (سردخانه ی پزشکی قانونی) تابلو اش حس ترس به دلم می اندازد چه برسد به آنکه داخل شوم. دستم آرام به طرف دستگیره می‌رود و در را باز میکنم. زودتر از من فرشید و سعید پیاده می‌شوند. محمد هم سوئیچ به دست به طرفم می اید. نمیدانم حس میکنم یا واقعا محمد شانه هایش خم شده. انگار تار های موی سپید روی سرش جوانه زده و در حال رشد هستند. آشوب در دلم می‌نشیند. نمی‌توانم اورا در این حالت ببینم. از ماشین که پیاده میشوم می‌خواهم اولین قدم را بردارم که...
از ماشین که پیاده میشوم می‌خواهم اولین قدم را بردارم که سرم گیج می‌رود. چشم هایم تار می‌شود و منتظرم روی زمین سقوط کنم اما شانه هایم گرفتار دستان کسی می‌شود. به زور چشم باز میکنم و از بین پلک های کم رمقم محمد را می‌بینم که نگران نگاهم می‌کند. قبل از آنکه حرفی بزند خوبمی‌ آرام می‌گویم و شانه ام را از میان دستانش بیرون میکشم. هر چهارتایمان وارد میشویم. کمرمان شکسته است انگار. پاهایمان جان ندارد که حرکت کنیم. ترس به دلمان افتاده است. نمی‌خواهیم این نزدیکی اجباری را تحمل کنیم. این نزدیکی در سردخانه اجباری بود. ما نزدیکی در سایت را می‌خواستیم و این نصیبمان شد. چه میخواستیم و چه شد:)) چند دقیقه ای می‌گذرد و فردی که انگار از قبل خبر دار است طرفمان می آید.تازه نگاهم به روبرویم می افتد. درست جلوی در بخش یخچال های سردخانه ایم. وارد که می‌شویم از سرما لرزه به پیکرم می افتد. بغض میکنم. هوای اینجا سرد است. داوود سرمایی بود. حتی در تابستان هم پتو روی خودش می انداخت. از سرما فراری بود.حالا اینجا چه میکند؟ اینجا که پتو نیست. در یخچالی باز می‌شود و جنازه ای بیرون کشیده می‌شود. محمد عقب می ایستد . انگار یک باری که اورا دیده به اندازه کافی شعله های غم را در دلش فروزان کرده. زیپ کیسه روبرویم که باز می‌شود،چهره اش نمایان است. دستم را به در یخچال میگیرم تا سقوط نکنم. فرشید را نمیبینم .اما صدای قدم های تندش به طرف درب خروجی و هق هق هایش نشان از آشوب درونش میدهد. سعید اما قدم می‌گذارد و کنارم می ایستد . پاهای اوهم انگار توان ایستادن ندارد. نگاهم به صورت سعید می‌خورد. قطره اشکی روی صورتش می ریزد و مجوز خروج قطرات بعدی هم انگار صادر شده. آهسته و زیر لب زمزمه می‌کند: رفتی برو به سلامت داداش.اون دنیا شفاعت مارو هم بکن.خوشا به سعادت تویی که شهادت نصیبت شد... و قدم برمی‌دارد و فورا خارج می‌شود. مردی که جنازه را بیرون آورده به طرف محمد می‌رود و آرام چیز هایی به او می‌گوید. نمی‌خواهم بدانم چه می‌گویند. تنها قصدم آن است که آخرین لحظات را در کنار بهترین رفیقم سپری کنم.... بهترینی که تنهایم گذاشت.... نفسم گرفته است انگار دستم لرزان است اما به طرف صورتش میبرم. لمسش که میکنم اشکم می‌ریزد. توان مقابله با این غم را ندارم. سرش انگار زخمی شده. تازه یاد حرف های محمد می‌افتم. حرف هایی که در ماشین میزد و من انقدر افکارم پیچیده در هم بود که نمیفهمیدم چه میگوید. میگفت شدت انفجار اینقدری بوده که داوود به طرف درب ورودی که فلزی بوده پرتاب شده. زخمش زیادی از حد بزرگ است. دیگر نمی‌شود نام زخم را روی آن گذاشت .شکافی عمیق است که روی سر و پیشانی اش جا خوش کرده است... آهسته صورتش را نوازش میکنم.این آخرین بار است. باید نهایت استفاده را بکنم.باید تا می‌توانم چهره اش را به خاطر بسپارم. هرچند رنگش سفید است و لب هایش کبود. هرچند دیگر خون در رگ هایش چرخش نمی‌کند اما باید به خاطر بسپارم. آهسته لب میزنم: خوب رفتی و ما رو ترک کردی. با خودت نگفتی یکی هست که نباشم دق میکنه؟) تو که رفیق نیمه راه نبودی... بین خودمون باشه ها ولی باور ندارم داداش. تو نرفتی مگه نه. شوخی میکنن:) این آدما خیلی شوخی میکنن. ولی چرا اینجایی؟؟ اینجا سرده داوود . تو مگه سردت نمیشد؟؟ مگه سرمایی نبودی؟؟ خب اینجا سرده . (آهسته کاپشنم را از تنم در می آورم و روی بدنش می‌اندازم... ادامه میدهم) بیا داداشم. اینو انداختم روت که سردت نشه. آخه زخمی شدی .بدنت ضعیفه سریع سرما میخوری. ولی داوود خیلی بی معرفتی . قرار بود وقتی از عملیات اومدی بهت یه خبر بدم. حالا اینجا شد محل دیدار ما باهم. میخواستم بگم داداشم؛ داداش گلم. من که پدر و مادرم فوت شدن. میشه تو بیای بزام خواستگاری ؟؟ ولی خب حالا چیکار کنم ؟ حالا که من دیگه کسی رو ندارم که باهاش برم خواستگاری:)) داوود نامردی کردی.... خیلی زود رفتی:) بدون خداحافظی رفتی ... حق من نبود که تو رو توی این حال ببینم.حق من این نبود داوود :)) سرم رو پایین می‌اندازم و اشک میریزم. برای برادری که رفت .برای دل خودم. برای... نمیدانم برای چی. فقط می‌دانم برای هرچیزی که غم را به دلم وارد کرد و بغض را به گلویم هدیه داد. محمد دیگر نمی‌گذارد داخل بمانم و آرام کمکم می‌کند که خارج شوم.اخرین نگاهم را به جسم بی جانش می اندازم و می آییم بیرون. فرشید کنار ماشین درست روی جدول های گوشه جاده نشسته و اشک می‌ریزد. اما از سعید خبری نیست. سراغش را که از فرشید میگیریم میگوید به تنهایی رفته است تا کمی با خود تنها باشد. مینشینم درون ماشین و فکر می‌کنم به آینده. آینده ای که حالا جای داوود درونش خالی است. خالی ای که بسیار به چشم می آید.
[یک هفته بعد] می افتم روی خاک های کنار قبر. لباس سیاهم حالا خاکی شده... به همان زودی تمام شد. جسمش به خاک‌سپرده شد. به همین راحتی رفت و ندید که شکستم:) این یک هفته از شدت حال بد و گریه پنج باری زیر سرم رفته ام. هر بار هم با زور و اصرار محمد بود. به خودم اگر بود میگفتم اگر داوود بیاید با او می‌روم سرم بزنم. سرم درد می‌کند. گلویم خشک شده. دردی در قلبم می‌پیچد و کم و زیاد می‌شود. و من اینجا نیاز دارم کنـار قبرش دراز بکشم و دست هایم را بگذارم روی سنگِ مزاره سردش و تمام این بغض های لعنتی را خالی کنم... همین کار راهم میکنم. حالا که کسی کنارم نیست. فقط خودم هستم و خدای خودم و مزار داوودم. کنارش دراز میکشم.دستم روی مزارش کشیده می‌شود. اشک میریزم. دستم روی نام شهیدِ سنگ مزارش متوقف می‌شود... زیباست نامی که پشت اسمش نشسته. به او می‌آید. اما زود بود تا این اتفاق برایش رخ دهد. آهسته میگویم:ترس از دست دادنت دیگه تموم شد.... چون از دست دادمت:)) این روزا هر لحظه بیشتر دارم باور میکنم که رفتی داوود... بیشتر باور میکنم که از دست دادمت و دیگه نمیتونم کنارت باشم. غم از دست دادنت تا ابد ور دلم میمونه:)) تا ابد بهت افتخار میکنم عزیز برادرم.... [<پایان دلتنگی>] کپی‌ممنوع‌راضی‌نیستم https://eitaa.com/romanFms
نظراتتون در رابطه با پارت دلی رو می‌شنوم❤️🌱 https://daigo.ir/secret/11468102289 اگر هم دوست داشتید پیوی نظر بدید🙃 @Mahdis_1388_00
خدارو چه دیدی؟! شاید شب تموم شد صبح رسید و این درد تموم شد! 🥀❤️‍🩹
‌‌‌صد حرف به دل داشتم و هیچ چیز نگفتم 🕊🖤
Yousef Zamani - سخاموزیکYousef Zamani - Man Delam Par Mikeshe.mp3
زمان: حجم: 2.4M
تا حالا نداشتیم این همه از هم دوری کاشکی الانم بودی بگو برمیگردی به زودی تا حالا نبودیم این همه از هم بی خبر جر و بحثای بی اثر افتادیم توی دردسر من دلم پر میزنه واسه یه بار دیدن تو آخه تو قهری باهام کم میارم بودنتو بیا بس کن دوریو این همه فاصله رو بیا این آدما بدجور میبرن حوصلمو پ.ن.قفلی جدیدم:)) https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
ماراهنری‌نیست‌به‌جُزنوکریِ‌تو تابوده‌چنین‌بوده‌وتاهست‌چنین‌است . .
غروب مشایه... 🥺❤️‍🩹