eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
زمان‌با‌کسی‌که‌دوسش‌داری‌زود‌میگذره . . همیشه‌مُحرَم‌ها‌انگاری‌زود‌میگذره:))))
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
این فقط یک کلیپ نیست پشتش یک درد بزرگ خوابیده :)🥀🖤 https://eitaa.com/romanFms
آقا امیرعلی اون روزی که با مظلومیت گفتی گردن من از مو باریک تره فهمیدیم چقدر مردی:)) همون روز بود که شهید شدی.... یه شهید زنده 🖤
امروز تولد یکی از ادمین های گلمون هست... ادمینی که جدا از ادمین بودن برام خیلی عزیزه:)) نرگس جان دختر قشنگ و مهربونم تولدت مبارک عزیزم امیدوارم آرزوهات برات خاطره بشن:))🎂💝
22.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفته سردار نفس تازه کند برگردد... چون ظهور گل نرگس به خدا نزدیک است!💛 https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱۱ رسول:آهسته قدم برمیدارم. قدم های کو
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ چشماش پر از حرفه اما زبونش رو باز نمیکنه تا حرف بزنه. سکوت توی ماشین حکم فرما شده و تا رسیدن به سایت حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نمیشه. با ورودمون به پارکینگ ماشین رو پارک میکنه و پیاده میشیم. آهسته قدم برمیداریم و به طرف آسانسور میریم. سوار میشیم و دکمه طبقه دوم رو میزنم. .......... باز شدن درب آسانسور مصادف میشه با چهره پسری که برام آشنا نیست. سلام میکنیم و از کنارش عبور میکنیم. مطمئنم توی چشمام علامت سوال نقش بسته که اون‌پسر کی هست اما داوود عادی حرکت میکنه. صداش میزنم [داوود ]می ایسته. به طرفم برمیگرده و بله ای میگه. با حالت سوالی میگم: این پسره کی بود؟ نیروی جدید اوردن؟ داوود: آره.اقامحمد میخواست تو جلسه بهت بگه که خودت دیدیش.اسمش سپهر هست. رسول: انتقالی گرفته یا تازه اومده؟ داوود: تازه اومده. رسول: خوبه.بهش میومد پسر خوب و متینی باشه. داوود: آره. از همین اول کار خودشو توی دل بچه ها جا کرده. رسول: داوود.محمد و بقیه خبر دارن من اینجور شدم؟ داوود: نه.اصلا به کل فراموش کردم بهشون خبر بدم. رسول: نمیخوام خبردار بشن. هیچ حرفی بهشون نمیزنی.تاکید میکنم هیچ حرفی از این ماجرا نباید زده بشه. داوود: اخمام توی هم‌میره.میخواد این حالش و رنگ پریده اش رو هم مخفی کنه ؟صدام رو اهسته میکنم اما با چاشنی عصبانیت لب میزنم:یعنی چی؟ تو اصلا به فکر خودت هستی؟ رسول: داوود الان چه بقیه بفهمن چه نفهمن هیچ تاثیری روی حال من نداره. پس بهتره الکی نگرانشون نکنم. حالم خوبه و اونا نباید چیزی بفهمن.متوجهی؟ داوود: نفس عمیقی میکشم و میگم: خیلی احمقی رسول.خیلی احمقی. به طرف اتاق محمد میریم.جلوتر از رسول راه میرم.نميخوام ‌نگاهم به چشماش بخوره.اعصابم از دستش خورده اما اون‌انگار خوشحاله که تونسته منو ساکت کنه تا حرفی نزنم. در میزنم و داخل میریم. بچه ها توی اتاق هستن . سلام میکنیم و میشینیم.محمد رو به رسول میگه. محمد:رسول حال پدر حامد چطور بود؟ رسول: خداروشکر.خطر رفع شده. ان شاءالله فردا مرخص میشه. محمد: خداروشکر.خب اول از همه باید بهت بگم که یه نیروی جدید داریم. رسول: زودتر از محمد لب میزنم:بله دیدمش اتفاقا.داوود در موردش بهم گفته. محمد: خیلیم‌عالی.پس بریم سراغ پرونده. بسم الله الرحمن الرحیم شروع پرونده ما با نام دزد عنکبوتی . با توجه به اطلاعات کم و ناچیزی که ما داریم ،پرونده از جایی شروع شده که ما باخبر شدیم‌ دوخانم و یک آقا ،به طرز مشکوکی ناپدید شدن. با بررسی ها متوجه شدیم که یکی از خانم ها وقتی که وارد کوچه ای بن بست و تاریک میشه،دیگه خارج نشده.دوربین ها چک‌شده و با توجه به چیزی که فهمیدیم ،حدودا ۵ دقیقه قبل از ورود اون زن به کوچه ، دونفر وارد شدن . نکته قابل توجه این هست که اون کوچه بن بست بوده .و دو خونه بیشتر توی اون کوچه نبوده.یکی متعلق به اون خانم و دیگری هنوز کسی در اونجا ساکن نشده و ما فهمیدیم که اون افراد از قبل این خانم رو شناسایی کردن . درست بعد از اینکه خبری از اون افراد نشده،خانواده هاشون به پلیس آگاهی مراجعه کردن و مشخصات اون هارو دادن. اما متاسفانه ما عملا چیزی توی دست نداریم تا بتونیم اون هارو شناسایی کنیم.چرا؟چون تا وقتی که دوربین ها تصاویر رو ضبط کردن هیچ موردی نبوده که از اون بن بست خارج بشه. حالا ،‌رسول تو باید دوربین هارو چک کنی.داوود و فرشید شماهم تمام سایت ها و راه هایی که میتونن از کشور خارج بشن رو چک کنید. مطمئنا به صورت هوایی نمیرن و چون اون هارو دزدیدن تا قبل از اینکه احتمالا بیدار بشن از کشور خارجشون میکنن. سعید توهم برو سراغ پرونده های آگاهی. ببین توی این چند وقت مورد دیگه ای شبیه به این موارد بوده یا نه.اگر هست از هر کدوم یه کپی بگیر و بیار برام. حرفی نیست؟ به سلامت. داوود: همگی ایستادیم و بعد از گفتن خسته نباشید به محمد، از اتاق خارج شدیم. میخواستم جلوی رسول رو بگیرم تا نره سراغ کار و اول یکم استراحت کنه اما به خودم که اومدم و اطرافم‌رو دیدم ، فهمیدم که زودتر فرار کرده و رفته.من میدونم.اخرش از دست این پسر دومین سکته روهم میکنم. بی خیال شدم و به طرف میز حرکت کردم. پشت میز نشستم و نگاهی آروم به میز مرکزی انداختم. هنوز [ب]بسم الله الرحمن الرحیم پرونده گفته نشده دویده طرف سیستم و داره کار میکنه. خدا به داد آخر پرونده و ما برسه. `````` پ.ن.جا نزن !جسور باش . . . این قانونِ ارتفا؏ـه ؛ هرچي بیشتر اوج مي گیریي؛ باد و باران ، بي رحم تر میشه ، و نفس کشیدنت سخت تر !اما تو محکم باش ! https://eitaa.com/romanFms