eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت امروز؟؟؟ دستمال کنارتون باشه لطفا🤌🏻💔
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۲ رسول: توی سایت منتظر بچه ها بودم. ه
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: نگاهم به اقا محسن و امیرعلی افتاد. لبخندی روی لبم نشست.نگاهی به حامد انداختم.اونم خوشحال بود. من و حامد خطاب به اقا محسن سلام کردیم و به طرف امیرعلی رفتیم. از آخرین دیدارمون مدت ها می‌گذشت. دلتنگ همدیگه بودیم. اقامحسن هم به طرف اقا محمد رفت. مشغول احوالپرسی شدیم. امیرعلی اما در تمام مدت با یه لبخند غمگین داشت با ما صحبت می‌کرد. نگاهم خیره به سر تا پاش موند. متعجب نگاهی به اقا محسن انداختم و خواستم حرفی بزنم که دیدم اقا محسن هم مثل امیرعلی لباس پوشیده. نگاه اقا محمد و اقا محسن روی ما بود. سر امیرعلی هم پایین . حامد هم مثل من تعجب کرده بود. با لبخند مسخره ای گفتم: امروز روز شهادت نیست.چرا لباس سیاه پوشیدید. نگاهم به صورت اقا محسن خورد. شکسته شده بود. تار های موی سفید روی سرش خودنمایی میکرد. بغضش رو قورت داد و بی حرف نگاهی به امیرعلی انداخت. نگاه من هم به همراه نگاه اقا محسن به طرف امیرعلی کشیده شد. آهسته دستش رو گرفتم و لب زدم: امیرعلی اتفاقی افتاده؟؟ امیرعلی اما با بغض و چشمای اشک آلود نگاهم کرد. نگاهم دوباره به طرف اقا محسن چرخید : آقا محسن شما بگید . چیزی شده؟؟ چرا اینجوری شدید؟؟ هیچ کس حرف نمیزد.ضربان قلبم به طرز عجیبی بالا رفته بود .نفس نفس میزدم. دست امیرعلی رو تکون دادم . رو بهش با صدای گرفته ای گفتم: امیرعلی.جون من بگو چیشده. معین و کیان حالشون خوبه؟ محمد: رسول حال خوبی نداشت. منم نداشتم. باورم نمیشد. محسن تازه بهم خبر داد. ولی من نمیتونم باور کنم. آروم رفتم سمت رسول. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: آروم باش رسول. آروم باش دوباره حالت بد میشه . حامد: آقا محمد شما بگید چیشده؟؟ چرا حرفی نمیزنید . محسن: آروم قدم جلو گذاشتم. لب زدم: تسلیت میگم بهتون بچه ها. رسول: نمیفهمیدم چی میگن.اروم با صدای گرفته گفتم: چ..چی؟ امیرعلی: نتونستم تحمل کنم و بغلش کردم. با گریه گفتم: رسول داداشم به آرزوش رسید... ......... رسول: نفس؟؟ نه حتی نفسمم بالا نمیومد . خاطرات جلوی چشمم رژه میرفت. سرم تیر میکشید. گوشام سوت میکشید. باورم نمیشه رفت؟؟ یعنی به همین راحتی؟؟ مگه میتونست اخه؟؟ صدای سر خوردن و نشستن حامد روی زمین منو به خودم آورد. چطور تونست؟ خنده هامون شوخیامون آخرین آغوشی که مهمونم کرد اون روز پس اومده بود خداحافظی؟ کیان... چطور تونستی بری؟؟ تو که خبر داشتی چقدر سختی کشیدم. تو چرا رفیق نیمه راه شدی:) صدای آقا محسن رو میشنیدم اما درکی از صحبت هاش نداشتم. محسن:چند روز پیش ازم اجازه گرفت تا بیاد پیشتون . میدونستم نمیخواد بهتون بگه ماموریت داره. اومده بود که فقط باهاتون یکم حرف بزنه و رفع دلتنگی کنه. دو روز بعد از اینکه باهاتون حرف زده بود ارتباطمون باهاش قطع شد. تا دیروز هرچقدر می‌خواستیم باهاش ارتباط بگیریم نمیشد. به طرز عجیبی همه اون آدما غیبشون زده بود و حتی نمیتونستیم بریم سراغ دستگیری اونا. دیروز اما تونستیم محلشون رو پیدا کنیم. رفتیم سراغشون. دستگیرشون کردیم و کیان هم‌پیدا کردیم. پیداش کردیم اما جوری که می‌خواستیم نبود:) خیلی شکنجه اش کرده بودن. وقتی رسیدیم بالای سرش اطرافش پر از خون بود. رفته بود... به آرزوش رسیده بود. حامد: آقا محسن صحبت می‌کرد ولی من فقط اشک میریختم. برای رفیقی که برامون عزیز بود. همه جوره همراهمون بود دلم تنگ بود. برای روزایی که باهم سر به سر رسول میزاشتیم. برای خنده هامون. برای حرفامون. برای پرونده هایی که باهم ازشون عبور کردیم. کیان... فقط یه همکار نبود... یه رفیق بود... یه برادر بود... یه همدم بود... رسول: دو زانو روی زمین فرود اومدم. نفسم گرفته بود. فکر نبودش عذابم میداد. قلبم رو به درد می آورد و این حق منی نبود که تا اینجای زندگیم داغ های زیادی روی دلم نشست . دلخوش بودم به رفیقام ولی اونام یکیشون رفت:) این حق من نبود. رو به محمد کردم. کنارم زانو زده بود و سعی داشت آرومم کنه. امیرعلی از اتاق خارج شد. اقا محسن روی صندلی نشست و سرش رو میون دستاش گرفت. محمد تکونم میداد و سعی داشت منو به خودم بیاره. نگاهش کردم. توی چشماش خیره شدم. صدام خفه شده بود انگار.لب های خشکم رو از هم جدا کردم:محمد حق رفتن نداشت. تنهام گذاشت. اونم رفت... حق من این نبود.. `````` پ.ن. و کیانی که به آرزوش رسید:) پ.ن. حق من این نبود... پ.ن. اونم رفت🖤🥀 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
از بس تو ناراحتی هاشون بودیم فکر کردن بودنمون شغلمونه و وظیفمونه:)🖤🚶‍♀
دستش‌ را به گلویش‌ می‌زند و می‌گوید: اینجاست،رد نمیشه....
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باور نمیکنم ولی.... انگار غرور من شکست:) اگه دلت میخواد بری... اصرار من بی فایده اس؛)🖤🥀 [بچه‌مهندس] https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
باور نمیکنم ولی.... انگار غرور من شکست:) اگه دلت میخواد بری... اصرار من بی فایده اس؛)🖤🥀 [بچه‌مهندس]
ولی یه سری رفتن ها باب میل آدم نیست اما دست تقدیر و سرنوشت راهشون رو کج میکنه به مسیرحرکت‌ .... این از اون رفتن هایی هست که قلبت میمونه اما جسمت میره:)🖤
من ایرانم و تو عراقی.. 💔🥺
از نیازمندی های ماــ..