🇵🇸رهبر انقلاب:
ما پیشانی و بازوی طرّاحان مدبّر و هوشمند و جوانان شجاع فلسطینی را میبوسیم و به آنها افتخار میکنیم...
#طوفان_الاقصی
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ـــــــــ
آرامش فقط تو:))))))❤️
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدایی که بهم ارامش میده....
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۳۳ رسول: نگاهم به اقا محسن و امیرعلی ا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۳۴
رسول: نمیدونم چه اتفاقی افتاده.
شایدم بهتره بگم میدونم اما نمیخوام باور کنم.
رفت؟ به این راحتی؟؟
باور کنم رفتنش رو؟؟
نگاهی به اطرافم میندازم.
کی منو آورده تو نمازخونه؟؟؟
کی اومدم؟؟
صداش توی گوشمه. رسول گفتن هاش.
بقیه کجان؟؟
چرا کسی نیست؟
........
محمد: بچه ها از شهادت کیان باخبر شدن.داوود شکه نگاهش به زمین بود.
فرشید اشک هاش رو اهسته پاک میکرد.اما سعید...
بازم سعید ریخت توی خودش.
تا کی میخواد بریزه توی خودش ؟
حامد تکیه به دیوار زده و سرش روی پاهاش هست و شونه اش میلرزه.
نگاهی به محسن و امیرعلی میندازم.
امیرعلی با بغض و چشمای قرمز نگاهش روی انگشترش ثابته.اما محسن سرش رو میون دست هاش گره کرده.
همه چیز بهم ریخت...
کیان رفت.
بچه ها حال خوبی ندارن.
وضعیت هیچکس خوب نیست.
رسول توی نمازخونه هست.بردمش اونجا تا آروم بشه.
از جام بلند شدم.نگاه محسن و امیرعلی و سعید به طرفم کشیده شد.
با گفتن میرم پیش رسول از اتاق اومدم بیرون.
وارد نمازخونه شدم.هنوز توی همون حالت نشسته.
صداش زدم.
اما انگار توی این دنیا نیست.
دستش رو گرفتم.
اما حتی نیم نگاهی هم به چهره ام ننداخت.
از جام بلند شدم و به طرف بهداری رفتم.
دکتر رو خبر کردم.
اومد پیشش.
فشارش رو گرفت و در تمام مدت رسول هیچ توجهی به بقیه نداشت.
رسول: با سوزشی توی دستم به خودم اومدم.نگاهم به طرف دستم کشیده شد.سرم ...
برام سرم زدن.
سرم به چه کار من میاد؟)
من رفیقم رو میخوام.
من عزیزای از دست رفته ام رو میخوام.
من زندگی بدون دردسر و اشک میخوام.
نگاهی به اطراف انداختم.
بچه ها همه اینجان.
هرکدوم یه گوشه.
صدایی توی گوشم میپیچه
(رسول)
سرم رو چرخوندم.
خودش بود.
کیان بود.
لبخندی زدم.
کنارم نشست.
دستم رو گرفت و لب هاش به حرف زدن باز شد( رسول مراقب خودت باش.غصه نخور.من به آرزوم رسیدم. تو چیزای بدتری میبینی پس خودت رو نباز)
بلند شد.میخواستم صداش کنم. اما صدایی از حنجره ام خارج نشد.
دم در نمازخونه ایستاد.
دستش رو بلند کرد و خداحافظی کرد.
به خودم که اومدم با شتاب از جام بلند شدم.سوزشی دردناک توی دستم پیچید.
اما مهم نبود.کیان داره میره.کجا رفت.
محمد: نگاهم به رسول خورد. نفهمیدم چیشد که یهو با عجله از جاش بلند شد و سرم کنده شد. خون روی دستش رو پر کرد.اما اون اصلا حواسش نبود.
سریع بلند شدم و کنارش رفتم.دستمالی روی دستش گذاشتم. هرچقدر صداش میکردم اصلا نمیفهمید. بچه ها هم سعی داشتن به خودش بیارنش اما نمیشد.
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که...
رسول : سوزشی توی طرف راست صورتم ایجادشد و مصادف شد با اولین قطره اشک.اروم روی زمین سقوط کردم.
نگاهی گنگ به محمد انداختم.
روبروم زانو زد.اهسته صورتم رو میون دستاش گرفت و گفت.
محمد: رسول به خودت بیا.کیان رفت.کیان به آرزوش رسیده فهمیدی؟
رسول: محمد
محمد: بله
رسول: چرا من اینقدر بدبختم:)) چرا تا میام روی خوش زندگی رو ببینم بدتر میشه؟(چون نویسنده داره گند میزنه به زندگی این بدبخت 😕🤌🏻)
محمد: میرسه اون روزی که همه چیز خوب میشه.فقط امید داشته باش رسول.
رسول: چقدر صبوری؟؟ چقدر امیدواری؟؟ بگو تا کی؟
محمد: خیلی زود درست میشه.
رسول: نباید میرفت.
محمد: قسمت بود رسول .قسمت اون شهادت بود و قسمت تو تحمل دوری رفیق.
رسول: ولی قسمت من حقم نبود:))
محمد: استراحت کن رسول .بخواب
رسول: محمد میشه بمونی پیشم؟؟
محمد: آره میمونم.
حامد: رسول حال خوبی نداشت.
اصلا خوب نبود و دلیلش رفتن کیان بود:)
اون رفت ولی ندید که ما بعد رفتنش داغون شدیم...
```````````
پ.ن.سوزش سمت راست صورت رسول(سیلی محمد)
پ.ن.قسمت من حقم نبود...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
یه پارت بخونیم و بریم مدرسه که ان شاءالله روز آخر هفته سرشار از برکت و شادی باشه🥲🙃
دلم گرفته برایت؛
زبان ساده عشق است...
"سلیس و ساده بگویم"
دلم گرفته برایت:))🖤🥀
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصه که اینطوریاست..😎
https://eitaa.com/romanFms