eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیمارفقط‌درطلبِ‌لطفِ‌طبیب‌است؛مامنتظرِنسخه‌یِ‌درمانِ‌حسینیم❤️‍🩹:
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در روحم پنهانت کردم. عمرم خواندمت. با قلبت بهات حرف زدم. چشمم میبینت. میخوانمت هر شب. گریه میکنم هر روز. عمرم آخر بین دستانت است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۵ رسول: خواب برام حکم زهر رو داشت. اس
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: سری تکون دادم و رسول آهسته قدم های لرزون و شکننده اش رو به راه انداخت و از نمازخونه خارج شد. دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم و به طرف اتاق آقای عبدی راه افتادم.در زدم و وارد شدم. آقای عبدی انگار از وضعیت خبر داشت که لبخند غمگینی زد و گفت. آقای عبدی: محمد ...خبردار هستم که کیان شهید شده و از این بابت شاد و غمگین هستم.شاد برای کیانی که به آرزوش رسید و غمگین برای مایی که در غم نبودش به سر می‌بریم.اما نباید اجازه بدی غم شهادت کیان مانع کارتون بشه و روند پرونده مختل بشه. محمد: بله اقا متوجه هستم.نگران نباشید پرونده روال خودش رو طی میکنه.بچه ها اجازه نمیدن تغییری در روند پرونده ایجاد بشه. آقای عبدی: خوبه. و مورد دومی که باید در جریان باشی... قراره امروز روشنا رو به بهزیستی ببرن تا تکلیف مادرش روشن بشه. محمد: بله چشم.به بچه ها میگم باهاش صحبت کنن و بهش بگن. آقای عبدی: خوبه.میتونی بری محمد: با اجازه. از اتاق بیرون اومدم.حالا چطور باید به روشنا بگیم؟؟ اون توی این مدت کم وابسته ی رسول شده و همش بهونه میگیره‌. به طرف میز رسول رفتم . مشغول کارهاش بود. رنگ پریده اش عجیب خودنمایی میکرد . دستم رو روی شونه اش گذاشتم.نگاهش به طرفم کشیده شد و با دیدن من خواست به احترامم از جاش بلند بشه که اجازه ندادم و دوباره نشست. خیره و منتظر نگاهم میکرد. گفتم: رسول ،آقای عبدی گفت امروز باید روشنا رو ببریم بهزیستی. اونجا براش بهتره و اجازه ندادن که بچه اینجا بمونه . رسول: صدام کم توان بود. خودمم جونی توی بدنم نداشتم اما باید سرکار میموندم.اهسته لب زدم: فکر می‌کنید روشنا قبول میکنه؟؟ محمد: برای همین به تو گفتم. میخوام باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی که اونجا جاش خوبه و به زودی ان شاءالله مادرش رو میبینه. رسول: چشم آقا. محمد: امروز ساعت ۶ عصر.تو لازم نیست بیای.هرچقدر کمتر پیش تو باشه براش راحت تره.بهت وابسته شده و گناه داره یهو از همه دور بشه. من و سعید میبریمش‌.تو ساعت ۵ برو پیشش و باهاش صحبت کن . رسول: نگاهی به ساعت توی دستم انداختم‌.ساعت ۴ونیم بود. چشمی زیر لب گفتم و با دور شدن محمد، من هم مشغول کار ها شدم تا ساعت ۵ برسه. `````````` پ.ن.روشنایی که باید به بهزیستی فرستاده بشه:)) پ.ن.به رسول وابسته شده🥲💔 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
حس میکنم هیجان خونتون افتاده نه؟؟😎😁
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رژیم صهیونیستی بهش گفته بود تموم خانوادت کشته‌ شدن تا شکنجه روحیش بدن واکنش دیروزش بعد از آزاد شدن خیلی قشنگه وقتی پدر و مادر وفرزندانش رو میبینه 🥀🙂 https://eitaa.com/romanFms