eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت این فیلم قدیمی نمیشه، شجاعت ایرانی جماعت رو به تصویر کشیده🤌🏻❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
و من در میان همگان دل به تو بستم آقای اباعبدالله:))❤️‍🩹
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۴۳ حامد: نگاهی به چهره ی خسته ی داوود
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ داوود: سریع به طرفش دویدم.کنارش زانو زدم و دستم رو به طرف صورتش بردم. لرزش صدام بی اختیار بود.لب زدم:سپهر چه بلایی سرت اومده؟؟ چرا اینجوری شدی؟ سپهر: نگاهی بی‌حال به داوود انداختم. لحظه ای تمام اتفاقاتی که افتاد از جلوی چشمم عبور کرد. صدام در نمیومد و حرف هام تکه تکه بود.گفتم:خ‌..خون که.. دادم‌ ا‌..اومدم‌..بیام...پی.پیشتون...ی..یکی..اومدپیشم...گفت..حا..حامد گفته...برم...سایت... گفت...باهم..بریم...نمیشناختمش...ولی...ولی خودشو جای بچه های ...سایت جا زد.اومدیم بیرون... یهو...دونفر...جلوی‌دهنم..رو.گرفتن‌ و اوردنم‌..اینجا...کلی..کتک..زدن..منو..بعدشم...گفتن..به..رسول...بگم...بیخیال...محافظت...از..اون.بچه‌‌بشه...گفتن...روشنا..رو.ول.کنیم. داوود: متعجب نگاهی به سپهر انداختم.چطور ممکنه‌.از کجا رسول رو شناسایی کردن؟ ازکجا‌ سپهر رو پیدا کردن؟؟ دنبالشون بودن؟؟ اره.ولی رسول چی؟ از کجا فهمیدن رسول دنبال کارای روشنا هست و ازش محافظت میکنه؟؟ آروم دست سپهر رو گرفتم و بلندش کردم.خواستم ببرمش که گفت. سپهر: داوود. داوود : بله. سپهر: نامه ای که قبل رفتنشون روی پام انداختن رو به طرف داوود گرفتم و با درد گفتم: اینو ...ب.بخون. داوود: نگاهم روی نامه بود.از دست سپهر گرفتمش.بازش کردم و در همون حال گفتم: تو خودت خوندی؟ سپهر: ب.بله داوود: نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم.(سعی نکنید منو پیدا کنید. پاتون رو از این پرونده بیرون بکشید .به اون رفیقتون که داره بابا میشه،اسمش چی بود؟ آهان حامد.به اون آقا حامد هم بگو مبارکه .دختر برای باباش خیلی عزیزه. به استادتون هم بگید سعی نکنه جای منو پیدا کنه.فقط جون خودشو به خطر میندازه .همین) عصبی دستام رو مشت کردن. نگاهی به سپهر که با درد ایستاده بود انداختم ‌. نامه رو توی جیبم گذاشتم و کمک کردم که سپهر راه بیاد. با ورود به بیمارستان فرشیدی که از انتهای راهرو به طرف در میومد رو دیدم.با دیدن ما ترسیده دوید .نگاهی به سپهر انداخت و گفت. فرشید: یاخدا چیشده؟؟ سپهر چرا اینجوری شدی؟؟ داوود: فرشید بعدا میگم.الان کمک کن ببریمش پیش دکتر. حالش خوب نیست.سرش ضربه خورده ممکنه شکسته باشه . فرشید:باشه. سپهر رو به اتاق دکتر بردیم.بعد از معاینه دکتر گفت سرش ترک برداشته و باید پانسمان بشه.برای دردی که داشت هم سرم میزنن.وارد اتاقی شدیم تا پرستار اونجا بیاد پیشش.با ورود به اتاق نگاهمون به محمد و رسول افتاد .اوناهم که ما رو دیدن ترسیده نگاهشون به سپهر بود. رسول سریع از جاش بلند شد و جلو اومد. رو به سپهر گفت. رسول: سپهر چت شده؟؟ چرا اینجوری شدی؟ سپهر: چ‌چیزی..نشده..خ.خوبم داوود : برای اینکه رسول رو بفرستم بیرون رو بهش گفتم: رسول میشه بری پیش حامد؟ نگران سپهر بود ولی خبر نداره . برو پیشش ببین سعید بهوش اومده یا نه و بگو سپهر رو پیدا کردیم. رسول: مردد نگاهی به داوود انداختم و باشه ای گفتم. از اتاق بیرون اومدم و به طرف بخشی که حامد بود رفتم. داوود : با خروج رسول کمک کردم سپهر روی تخت بخوابه.فرشید کنار اقا محمد ایستاد. محمد نگاهی بهمون انداخت و گفت. محمد: نمیخواید بگید چیشده؟؟ من که میدونم رسول رو فرستادید پی نخود سیاه. داوود: خب اول از همه سعید حالش خوبه و فقط گردنش بخیه خورده. اما در مورد سپهر...(تمام اتفاقات رو توضیح داد) و اینکه آخرش یه نامه انداختن روی پای سپهر. محمد: نگاهی به سپهر انداختم .سرش پایین بود و صورتش دردکشیده بود. رو به داوود گفتم: نامه رو بده. داوود : نامه رو دادم دست آقا محمد. همون موقع هم پرستار وارد شد و مشغول پانسمان سر سپهر و سِرُم شد. ```````````` پ.ن.دختر برای باباش خیلی عزیزه❤️‍🩹 پ.ن.جون خودشو به خطر میندازه..... پ.ن.نامه🕊✉️ https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
- ما فقط زیر پر چادرتان آرامیم . . !💔 - حسِ وابستگی طفل به مادر بالاست : )
و تا ابد به آنانکه پلاکشان رو از گردن خویش در آوردند تا گمنام بمانند مدیونیم:) https://eitaa.com/romanFms
شب جمعه بود و هوای کربلا عالی بود... در مصراع قبل جای ما خالی بود:)❤️‍🩹🥀
38.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه چادرتو میگیرم؛ از سختی ها رد میشم:)) حلالم کن اگه.... گاهی وقتا بد میشم:) https://eitaa.com/romanFms