السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ...
سلام_امام_زمانم
سلام بر تو ای چشم بینای پروردگار...
که همه عالم در نظر توست و نظر همه عالم به سوی تو....
السلامعلیکیااباصالحالمهدی عج
روحي و نفسي فِداک یا بقیة الله..✨
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
🪶 چالش سی روز #با_خدام 📹روز بیست و ششم « همراه با خدام فوریتهای پزشکی حرم مطهر امام رضا علیه السل
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪶 چالش سی روز #با_خدام
📹روز بیست و هفتم « همراه با خدام تنظیف حرم مطهر امام رضا علیه السلام»
https://eitaa.com/romanFms
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال و هوای بارانی کربلای معلی❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۴۴ داوود: سریع به طرفش دویدم.کنارش زا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۴۵
محمد: نامه رو از دست داوود گرفتم و باز کردم.با هر جمله ای که میخوندم اخم هام بیشتر توی هم فرو میرفت.
این فرد کیه؟
چطور تا اینجا پیش اومده؟
از کجا حامد و رسول و سپهر رو شناسایی کرده؟
نگاهی به داوود و فرشید انداختم.
داوود با ناراحتی خیره به سپهر بود و فرشید ،متعجب از رفتار من و اخم های توی همم نگاهم میکرد.
نامه رو به طرفش گرفتم که از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد.
نگاهم رو از روی فرشید برداشتم و به سپهر دادم.
درد داشت اما لب هاش رو روی هم فشار میداد تا صدایی ازش در نیاد.
معلوم نیست با این پسر چیکار کردن که اینجور صدمه دیده.
با خروج پرستار از اتاق رو به سپهر گفتم : حالت خوبه؟؟ خیلی درد داری؟
سپهر: بله اقا.خوبم:)
محمد: وضعیت پیچیده شده بچه ها.
بهتره فعلا به حامد و رسول از این قضیه حرفی نزنید. نباید نگران بشن.
برای هر دوتاشون و همسر هاشون مراقب میزارم تا خطری تهدیدشون نکنه.
فرشید: چشم.فقط آقا محمد یه چیزی.
محمد: چیشده؟
فرشید: از کجا بچه ها شناسایی شدن؟ نکنه پای نفوذی توی سایت در میون هست؟
محمد: نمیدونم فرشید.باید بررسی کنیم.
الانم برو بگو دکتر بیاد من رو مرخص کنه.حالم خوبه باید سریع برم سایت و با آقای عبدی صحبت کنم.
فرشید: آخه
محمد: فرشید سریع بگو بیان.
فرشید: چشم .
سپهر: نگاه خیره ام رو از صورت آقا محمد برداشتم و به پنجره نگاه کردم.
چیزی توی دلم بود که نمیدونستم گفتنش درست هست یانه.
اما ممکن بود نگفتنش به ضرر همه تموم بشه.
ترجیحم این بود که توی خلوت با اقا محمد صحبت کنم .پس باید صبر کنم تا برگردیم سرکار.
رسول: به طرف بخش مراقبت های ویژه راه افتادم.
از دور نگاهم به حامد افتاد که سرش رو میون دستاش گرفته بود.
سریع کنارش ایستادم و صداش زدم.
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
با چشمش اطرافمون رو از زیر نگاه گذروند و گفت.
حامد: رسول سپهر کجاست؟؟ پیداش نکردن؟
رسول: نگران نباش پیداش کردن.با داوود رفتن پیش اقا محمد.
حامد: هوففف خداروشکر .حالش خوبه؟
رسول: آهسته روی صندلی خالی کنارش نشستم و لب زدم: نمیدونم حامد .زخمی بود.سرش انگار شکسته بود .آسیب دیده بود اما داوود بهم گفت بیام به تو خبر بدم و از اتاق بیرونم کرد.
مطمئنم یه اتفاقی افتاده که نمیخواستن من بفهمم.
حامد: چی بگم.خیره ان شاءالله.
رسول: ان شاءالله. چه خبر از حال سعید؟؟
حامد: هیچ. بردنش بخش مراقبت های ویژه.تا وقتی که بهوش بیاد باید اونجا بمونه.دکتر گفت باید گردنبند طبی ببنده تاگردنش تکون نخوره و زخمش جوش بخوره.خطر از بیخ گوشش رد شده.
رسول: خداروشکر .
``````````
پ.ن.سپهر و حرفی که باید در خلوت به محمد بگه:)
پ.ن.ممکن بود نگفتنش به ضرر همه تموم بشه....
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دور از رخ تو؛
دم به دم از گوشه چشمم!
سیلاب سرشک آمد و؛
طوفان بلا رفت...:)
https://eitaa.com/romanFms
یه جای خالی هنوز تو دل من هستش...
که هیشکی نذاشتم بزنه دستش:)
ولی تو گذاشتی رفتی؛
آخه این نبود رسمش🙂💔
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
ما گدایان علي ، ریزه خور فاطمهایم
جان فدای کرمت حضرت زهرایِ علي❤️🩹
#فاطمیه