🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۴۵ محمد: نامه رو از دست داوود گرفتم و
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۴۶
سعید: پلک های خسته ام رو از هم جدا کردم.با باز شدن چشم هام نور سفیدی به دیدارم اومد...
حس عجیبی داشتم
من کجا بودم؟
اینجا کجا بود؟
چه اتفاقی افتاده بود؟
آروم آروم خاطرات پیش چشمم پدیدار شد.
حس بدی توی بدنم داشتم.
بدنم کرخت شده بود .
تکون خوردن برام سخت بود و انگار سالهاست که از جام بلند نشدم.
گلوم درد داشت...
سوزشی رو حس میکردم و این باید ناشی از زخمی باشه که روی گلوم جا خوش کرده...
دست راستم رو بلند کردم و به طرف گردنم بردم.اما به گلوم نرسید.
به گردند برخورد کرد...
دستم رو پایین آوردم و دوباره نگاهی بی جون به اطراف انداختم.
اقا محمد کجاست؟
یعنی حالش خوبه؟
صدای باز شدن در اتاق باعث شد نگاهم به طرفش کشیده بشه.
یه نفر داخل اومد .
دکتر بود
روپوش سفید پوشیده و تخته ای دستش بود.
پشت سرش هم یه پرستار وارد شد.
مشغول معاینه شد و در تمام مدت من نتونستم حرفی بزنم.
خواستن از اتاق خارج بشن که آهسته با صدای گرفته و دردآلودی گفتم: د.دک.تر
دکتر: بله بفرمایید
سعید: م.محمد..ای.اینجا.ست؟
دکتر: به همراهات میگم بیان داخل .زیاد به خودت فشار نیار و صحبت نکن.برای زخم گردنت خوب نیست.
سرت رو هم تکون نده تا فشار بهش نیاد.
دکتر خارج شد و نگاه من خیره به در موند تا بفهمم همراهام کیا هستن.
حامد: دکتر از اتاق بیرون اومد.به طرفش رفتیم و اون بعد از توضیحات کوتاهی گفت میتونیم سعید رو ببینیم اما نباید حرف بزنه و به خودش فشار بیاره.
بعد از رفتن دکتر نگاهی به رسول انداختم .
لبخند محوی روی صورتش بود.
لبخندی که با لباس سیاه توی تنش متضاد بود.
با رسول هم قدم شدیم و وارد اتاق شدیم.
با ورود به اتاق نگاهم روی سعید ثابت موند.
روی تخت و در حصار دستگاه های مختلف :)
آهسته خندیدم و نزدیکش شدم .دستی که سرم نداشت رو میون دستم گرفتم و با حالتی مسخره کننده و خنده دار گفتم: لقب دهقان فداکار رو از داوود گرفتی و نصیب خودت کردی😜
سعید: محمدکجاست؟
حامد: پوکر نگاهی بهش انداختم و گفتم: من دارم با کی حرف میزنم؟ نه سلامی نه علیکی محمد کجاست؟
رسول:آهسته به لحن حامد خندیدم و طرف دیگه ی سعید ایستادم.رو به حامد گفتم: اذیتش نکن حامد.خب نگرانه دیگه.
رو به سعید گفتم: نگران نباش محمد هم خوبه. بهش سرم زدن الان احتمالا خوابیده باشه.
سعید: خواستم حرفی بزنم که صدای در اومد. اقا محمد و پشت سرش هم داوود وارد شد.
نگاهی زیر چشمی به رسول کردم و متعجب به محمد خیره بود.
یکدفعه گفت.
رسول: آقا محمد اینجا چیکار میکنی؟
محمد: مرخص شدم اومدم نیروی فداکارم رو ببینم.
`````````
پ.ن.نیرویفداکار🤌🏻❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرمای نخلستان من خرمای ختمت شد..
همسایهها خوردند و خندیدند و رفتند:)
#فاطمیه
https://eitaa.com/romanFms
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+بزرگ بشه چه شکلی میشه؟
_بزرگ نشد؛شهید شد:))🙂🥀
[فورکنیدبرسهبهدستکساییکهمیگفتن اسراییلبامردمعادیکارنداره]
https://eitaa.com/romanFms
غــُرورمراشکستیراحتوهرگزنـــفهمیدی؛
کهبرجیخستهباپسلرزهایویرانهخواهدشد:)
هدایت شده از KHAMENEI.IR
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✊ بگو فرعون را موسی به سوی نیل می آید
علی با ذوالفقار خود به اسرائیل میآید
🎤 لحظاتی از شعرخوانی حماسی آقای مهدی رسولی در مراسم روز بسیج در حسینیه امام خمینی(ره). ۱۴۰۴/۹/۵
🖥 Farsi.Khamenei.ir
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
✊ بگو فرعون را موسی به سوی نیل می آید علی با ذوالفقار خود به اسرائیل میآید 🎤 لحظاتی از شعرخوانی حم
از این پس یک هدف داریم؛
آن قلب تل آویو هست🤌🏻
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
✊ بگو فرعون را موسی به سوی نیل می آید علی با ذوالفقار خود به اسرائیل میآید 🎤 لحظاتی از شعرخوانی حم
شما سنگر شکن دارید؟
ما خیبر شکن داریم🤌🏻🕶
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لقبش ماه بنی هاشم و عباس علمدار؛
سپه دار؛جهانگیر و جهانبخش...
دگر نایب و سقا؛
شه با وفا ابالفضل :)❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
Mohammadhosein HadadianMohammadhosein.Hadadian.Nasromen.Allah(320).mp3
زمان:
حجم:
8.2M
چه علمی میکوبه تو زمین..
با مدد امیرالمؤمنین:)
پسر خلف ام البنین؛
جان چه علمی...
به به چه حرمی...
چه هنرو چه قمرو چه جنمی...
https://eitaa.com/romanFms