مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست؛
توهم محتاج خواهیشد،جهان دارمکافات است:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۴۶ سعید: پلک های خسته ام رو از هم جدا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۴۷
رسول: بعد از حرفش به جلو قدم برداشت و کنار تخت سعید ایستاد.
نگاهی به چهره هاشون انداختم.
توی دلم از خدا تشکر کردم بابت وجودشون.
خداروشکر کردم که نذاشت دوباره عزادار بشم.
نگاهی به چهره سعید انداختم.مشخص بود درد توی بدنش پمپاژ میشه اما حرفی نمیزد.
از اتاق بیرون اومدم و روی صندلی نشستم.نفس عمیق هم دیگه آرومم نمیکرد.
چند دقیقه ای گذشت و محمد و حامد اتاق بیرون اومدن.
محمد روی صندلی کنارم نشست .حامد اما ایستاده بود.
هم من و هم حامد هردو میدونستیم مسئله ای هست که محمد باید بهمون بگه.
هردو خبر داشتیم که اتفاقی افتاده...
محمد اما سکوت کرده بود.
حرفی نمیزد و ما توی مرداب دست و پا میزدیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده.
باید میفهمیدم برای چی سپهر اش و لاش روی تخت بیمارستان افتاده ...
باید میفهمیدم چه اتفاقی افتاده که داوود نذاشت توی اتاق بمونم و منو دست به سر کرد.
نگاهم خیره به سرامیک های کف راهروی بیمارستان بود و گوشم تیز طرف محمد؛
اون حرفی نمیزد و ماهم سکوت کرده بودیم...
سکوت....
چیزی که بین هر سه تای ما مشترک بود...
بالاخره شکوندمش.
نذاشتم بیشتر از این فضا خالی از صدا بمونه .
صدام لرزش نداشت اما آروم بود: آقا محمد اتفاقی افتاده؟
چرخش سر محمد و نگاه میخکوب شده اش روی خودم رو حس کردم.
بازهم نگاهش نکردم.
فقط گذاشتم جواب سوالم رو بده.
محمد: نه...
رسول: خیلی محکم و قاطع گفت نه...
این نه هرچند پر تحکم بود و جای صحبت دیگه ای برامون نمیزاشت اما پر بود از اره هایی که نمیتونست بهمون بگه.
چرا نمیتونست؟؟
این سوالی بود که باید جوابش رو پیدا میکردم.
صداش دوباره توی گوشم پیچید.
با حرفی که زد نگاهم از سرامیک های کف راهرو جدا شد و به نگاه حامد گره خورد.
محمد: باید برگردیم سایت. کار های زیادی مونده .
فرشید پیش سپهر میمونه.
داوود هم باید پیش سعید باشه.
شما دوتاهم با من برگردید سایت. از کار هامون عقبیم...
حامد: نگاهی به رسول انداختم و چشمی آروم گفتم.رسول هم باشه ای گفت و همراه اقا محمد حرکت کردیم.
رسول: حامد رانندگی میکرد.محمد جلو نشست و من روی صندلی عقب نشستم و تکیه ام رو به صندلی دادم.
سرم رو به شیشه چسبوندم و نگاهم رو روانه جاده کردم.
توی راه هم مثل بیمارستان سکوت مهمون ماشین شده بود...
این سکوت یعنی شروع طوفان ماجرای ما:)
`````````
پ.ن.سکوت....
پ.ن.چرا نمیتونست بگه؟)
پ.ن.اینسکوتیعنیشروعطوفان ماجرایما🕊
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
شمع وقتی داستانم را شنید ، آتش گرفت؛
شرح حالم را اگر نشنیده باشی ، راحتی:))
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگ داشتیم وقتی گنگ مد نبود🤌🏻❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
در قضاوت همه حق را به تو دادند ، ولی؛
نکته اینجاست که من راز نگهدارترم:))
سنگ مزاری مشترک برای شهیدان حاجیزاده و محمود باقری
🔹ایده این اثر از «کوه» به عنوان نمادی از سربلندی و پایداری گرفته شده و بصورت سنگ مزار مشترک شهیدان حاجیزاده و محمود باقری توسط مسعود نجابتی طراحی شده است.
https://eitaa.com/romanFms