eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍سوره مبارکه مومنون آیه 62 وَلَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ و ما هيچ كس را جز به مقدار توانش تكليف نمى كنيم، و نزد ما كتابى است كه به حقّ سخن مى گويد (و بر كار مردم گواه است) و به آنان هيچ ستمى نمى شود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای همه ایرانی‌ها جان خودشان را فدا کردند…🥀 به عنوان شعار ششمین سالگرد شهادت سپهبد سلیمانی اعلام شد! https://eitaa.com/romanFms
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در برگه‌های دفتر دل ثبت می‌کنم... دلتنگ برف مشهد و باران کربلا💔 https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۴۹ رسول: با ورود به سایت هر کدوم به ط
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: منتظر توی اتاق نشسته ام... نمیدونم باید چجور به رسول وحامد اتفاقات امروز رو توضیح بدم. اهسته در کشوی میزم رو باز کردم. نگاهم به قاب عکس خورد. برداشتمش و نگاهش کردم. من؛داوود؛فرشید؛سعید و نفر آخر گروهمون مهدی:) اون زمان رسول نبود... حامد نبود... اما مهدی بود:) روز آخر... روزی که باید برای عملیات دستگیری میرفتیم... اون روز ازم حلالیت طلبید و من ،در جوابش فقط گفتم حلال شده ای... مهدی هیچوقت در مورد خانواده اش نگفته بود... اون حتی در مورد رسول هم حرفی نزده بود و هیچ کس از وجود رسول آگاه نبود... خاطرات گذشته... تلخ و شیرینه:) تلخ برای درد دوری و شیرین برای مرور خاطرات خوبمون... با صدای در از افکارم خارج شدم. قاب عکس رو توی کشو گذاشتم و همونطور که در کشو رو میبستم،بیاید داخلی گفتم. دستی به صورتم کشیدم و خیره شدم به حامد و رسولی که وارد اتاق شدن. با دست به صندلی اشاره کردم و گفتم: سر پا نمونید.بشینید... بی حرف نشستن. هردو میدونستن اتفاق مهمی افتاده که من ازشون خواستم بیان. این رواز طرز رفتار و حرکاتشون فهمیدم توی نگاهشون خوندم... بی حرف قران‌گوشه میز رو برداشتم و سوره ی انسان رو باز کردم... حس خوبی به وضعیتی که توش گرفتار شدیم نداشتم.نگران بودم و برای آرامش باید این سوره رو میخوندم. حامد و رسول هم سکوت کرده بودن:) بعد از خوندن سوره قرآن رو بستم و بوسه ای روی جلدش زدم... گوشه میز گذاشتم و دستام رو توی هم قفل کردم... نمیدونستم باید از کجا شروع کنم... صدای رسول که به گوشم خورد نگاهم خیره روی صورتش قاب شد. رسول: تهدید شدیم درسته؟ محمد: متعجب نگاهش کردم. حامد هم دست کمی از من نداشت و با تعجب به رسول نگاه می‌کرد. زمزمه کردم: تو خبری شنیدی؟ رسول: حتی اگر خبری هم به گوشم نرسیده بود و ندیده بودم از رفتارتون میفهمیدم... آقا محمد شما قبل از اینکه فرمانده من باشی،برادرم هستی... رفیقم هستی... اگر توی این مدت نشناخته باشمت که استاد نیستم... شناختمت ؛نه تنها شمارو بلکه همه ی بچه هارو شناختم . از رفتار عجیب و نگرانی هاتون مشخصه اتفاقی افتاده. هرچند پیامی که برای گوشیم و ایمیلی که برای سیستمم اومده هم بی تاثیر نیست... محمد: پیامک و ایمیل؟کی ارسال شده؟ چرا حرفی نزدی در موردشون؟ رسول: هوففف... چند دقیقه پیش .همزمان باهم. با دو ثانیه تفاوت... اول گوشیم و بعد هم ایمیل... حامد: میشه یکی برای منم توضیح بده که چه اتفاقی افتاده؟؟ محمد: همزمان با رسول،نگاهمون به سمت حامد کشیده شد. اون بنده خدا از همه جا بی خبر بود و حالا نمیدونست ما در مورد چی صحبت میکنیم. ```````` پ.ن.سوره انسان/آرامش بخش❤️‍🩹 پ.ن.تهدید شدیم درسته؟) پ.ن.آقا محمد شما قبل از اینکه فرمانده من باشی ،برادرم هستی... https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
تقویم دروغ میگه؛ طولانی ترین شب سال وقتی بود که منتظر خبر پیدا شدن عزیز یه ملت بودیم:))