5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آذین بندی حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام
در آستانه میلاد مولود کعبه 🕊
https://eitaa.com/romanFms
📍 محتوای ثابت ایتا هماکنون:
این آخرین نبرده، جلیلی برمیگرده🤌🏻✌️🏻
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«نه» یک سرباز با حقوق ۵ میلیونی به جاسوسی...
بهش گفتن ۵۰۰ میلیون، فقط یه اطلاعات کوچیک؛
سربازی که حقوقش ۵ میلیونه، مکث نکرد گفت: «ما اینجا شهید دادیم ما خون دادیم… مگه شوخیه؟»
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵۱ محمد: سری تکون دادم و نفس عمیقی کشی
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۵۲
محمد: گوشی رو از دست حامد گرفتم و پیامک رو خوندم...دقیقا مثل پیامی که برای رسول ارسال شده...
با یه تفاوت...
تهدید شده با جون دختر متولد نشده اش...
گوشی رو به طرف گرفتم و همونطور که دست راستم روی میز بود و دست چپم رو توی موهام فرو کردم لب زدم: میتونید برید بيرون...
رسول: سکوت کردیم... احتمالا سکوت، بین این اتفاقات و ماجرا ها بهترین عملکرد از طرف ما بود...
بی صدا از اتاق خارج شدیم...
حامد بی حرف راهش رو به طرف میزش کج کرد.
اما من...
ایستادم:)
پام حرکت نمیکرد...
نگاهی به سراسر سایت انداختم.
از روی تک تک افراد عبور کرد...
اما یکدفعه ثابت موند.
روی یک نفر...
آریا صادقی
دو سه ماهی میشد که وارد سایت شد...
بی حرف کار هاش رو میکرد...
اما نگاه مرموزی داشت که از پیش چشمم کنار نمیرفت...
اما با این حال نباید اتهام بزنم وقتی مدرکی ندارم...
باید دنبال مدارک باشم..
به طرف میز حامد حرکت کردم.
نشسته بود و مثلا میخواست گزارش رو تموم کنه...
اما من که میدونم مغزش پر تر از این حرفاس که بتونه کلمات رو کنار هم بزاره و جمله بندی کنه...
کنارش ایستادم...
نگاهم نکرد...
شاید نمیخواست نگاهم به چشماش بیوفته تا لو نره...
با این حال من لب زدم: نگاهم نمیکنی؟
حامد: رسول کار دارم بعدا حرف میزنیم...
رسول: لبخند تلخی زدم...
برگه ها و خودکار رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم....
با این حال باز هم نگاهمنکرد.
دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بلند کردم.
صورتش روبروی صورتم بود اما نگاهش....
رد نگاهش به کفشم میرسید
با صدای گرفته گفتم:حامد؟
داداشم؟
تو که نترسیدی؟ ترسیدی؟
حامد: نگاهم رو به چشمای رسول دادم...
لبخند تلخی زدم و گفتم: نکنه فکر کردی حرفایی که توی اتاق به محمد زدم همش دروغ بوده؟؟
رسول: نه...چون میدونم توی دلت چیه:)
حامد: رسول من فقط دلم لرزید...
تصور اینکه بلایی سر نورا یا دخترم بیاد مغزم رو متلاشی میکنه...
دلشوره دارم.
نه برای خودم...
بلکه برای دخترم و نورا دلشوره دارم...
رسول: میدونم حامد...
اما درست میشه.
نورا خانم جای خواهر منه...
برام خواهری کرد...
دختر تو برادر زاده ی من میشه...
من عموش میشم...
این حرف کمی نیستا😅
خودم مراقبشم...
نمیزارم اتفاقی براش بیوفته..
حامد: رسول؛ممنونم که هستی:)
رسول: کاری نکردم...شماره کارت برات پیامک میشه هزینه رو واریز کن😁
حامد: خنده ای کردم و گفتم: دیوونه ای...
```````````
پ.ن.آریا صادقی/جاسوس سایت...
پ.ن.تو که نترسیدی؟ ترسیدی؟
پ.ن.دختر تو برادر زاده ی من میشه...
خودم مراقبشم❤️🩹🕊
https://eitaa.com/romanFms
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۵۲❤️🩹🕊
پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
هرچه آید به سرم باز بگویم گُذَرَد؛
وای از این عمر که با میگذرد، میگذرد...:)
نوشته،وصفِاحوالِمنافتادبهدستانِقلم؛
مننوشتمکهغمینیست،توبخوانسخت گذشت:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
به گمانم؛
ساحل تویی!
دریا تویی...
هر جا برمآنجا تویی:))
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
قلبمو پس به من بده؛
بزار فراموشت کنم...
آتیشه طُ تنده تو قلبم؛
بزار خاموشت کنم:)