eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
ظـاهـــرش جــــدیست…! امـا دلـــے دارد کـه؛ مــهربـانی‌اش بـه وسعـت یک اقـیانوس است:) بد قول نـیست…! امـا؛ گرفتار است:) با او راه بیا..! خـسته که بــاشد؛ تــنهـایش بــگــذار! تودار است...! اما صبر کن؛ خودش بعدا حرف هایش را می‌گویـد:) او تمام دنیاے من است . . ! پـدر روزت مبارک🌸💕
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۲ محمد: گوشی رو از دست حامد گرفتم و پ
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ فرشید: سرم سپهر تموم شد.. دکتر بعد از معاینه چند تا دارو داد و گفت میتونه مرخص بشه. خواستم ببرمش سمت درب ورودی اما گفت. سپهر: میشه بریم پیش سعید؟ میخوام از حالش مطمئن بشم. فرشید: مخالفتی نکردم. خودمم میخواستم ببینم وضعیتش چطوره. به سپهر کمک کردم و به طرف بخشی که سعید بستری بود رفتیم... با نمایان شدن اون بخش پیش چشممون،داوود رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و با دستاش بازی می‌کرد... انگار صدای پامون رو شنید که سرش رو بلند کرد و نگاهش به نگاهمون گره خورد. از جاش بلند شد و همونطور که زیر لب غر میزد و میگفت[ مگه قرار نشد برید ] بازوی سپهر رو گرفت و کمک کرد روی صندلی بشینه... سپهر رو دست داوود سپردم و خودم پشت شیشه ایستادم... نگاهش کردم. لحظه ای تمام غم های عالم روی دلم نشست. با نشستن دستی روی شونه ام نگاهم رو چرخوندم. داوود بود؛ نگاه ازش گرفتم و دوباره به سعید دوختم. لب زدم: حالش خوب میشه؟) داوود: نگران نباش خوب میشه... فرشید:کلافه نگاه از سعید گرفتم و پشت به شیشه ایستادم... رو به سپهر گفتم: خب حالا که میبینی خوبه. پاشو بریم سپهر: ایستادم... دیدمش؛با دیدنش کمی آروم شدم. خیالم راحت شد ... با حرف فرشید سری تکون دادم و باشه ای گفتم. بعد از خداحافظی از داوود به همراه فرشید از بیمارستان بیرون اومدیم. نگاهی به اطراف انداختم... خبری نبود. سوار ماشین شدیم . سرم کمی درد میکرد برای همین سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشام رو بستم. در همون حالت خطاب به فرشید گفتم: بی زحمت برو سایت‌... نمیرم خونه. فرشید: نمیشه که.باید بری استراحت کنی. سپهر: اولاکارا عقبه...در ثانی اینجور برم خونه مادرم نگران میشه میام سایت استراحت هم میکنم. فرشید:آخه.. خیلی خب ولی رسیدیم باید بری استراحت کنی ...آقا محمد عصبی میشه اگر ببینه مراقبت نمیکنی. سپهر: باشه.. رسول: مشغول کار ها بودم... اما فکرم پراکنده بود... نمیدونستم باید چیکار کنم. از جام بلند شدم. به طرف سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو گرفتن وارد نمازخونه شدم. دو رکعت نماز خوندم و گوشه ای نشستم. پنج تا آیت الکرسی خوندم و از خدا خواستم مراقب هممون باشه و این پرونده ختم به خیر بشه... ````````````` پ.ن.حالش خوب میشه؟) پ.ن.از خدا خواستم مراقب هممون باشه... https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
جهت سلامتی تمام حافظان امنیت یه صلوات و سه تا الهی بالحسین میگید لطفا:))❤️‍🩹
علی اکبر حائرینماهنگ مصاحبه 320.mp3
زمان: حجم: 6.5M
یه مصاحبه؛ با یه بچه شیعه داریم امشب... اسمتو بگو؛ من ملقبم به عبدالزینب.... شغلتو بگو؛ شغل من نوکری آل الله... نام صاحب کار؟ صاحب کارم اباعبدالله:) عاشق شدی؟ آره عشق من حیدر کراره... آقایی که توی؛ شهر نجف یه حرم داره... https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا