eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۳ فرشید: سرم سپهر تموم شد.. دکتر بعد
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ [روز بعد_بهشت زهرا] رسول: قدم برداشتم و حرکت کردم... با هرقدمی که به جلو برمی‌داشتم بغض دست به گلوم می‌گرفت و فشار می آورد. اما گریه نمیکنم... نه اینکه حالم خوبه؛ نه اینکه هیچ دردی ندارم؛ نه اینکه غم دوری از کیان لهم نکرده؛ نه... فقط نباید اشک بریزم... باید جلوی خودمو بگیرم.. صدای لا اله الا الله به گوشم خورد... و بعد صدای مداح... نفسم گرفت اما ایستادم سرپا موندم سخت بود ولی موندم دستم رو به درخت کنارم گرفتم که نیوفتم... بچه ها هر کدوم به طرفی رفتن و آهسته اشک ریختن... سعید اما عقب تر بود و همراه فرشید قدم برمی‌داشت... هرکاری کردیم راضی نشد بیمارستان بمونه و گفت میخواد برای مراسم بیاد... محمد از کنارم عبور کرد... نگاهم کرد اما انگار فهمید که نیاز به تنهایی دارم‌ طرف آقا محسن رفت و باهاش دست داد و چیز هایی بهش گفت... نگاه از محمد و آقا محسن گرفتم و دوختم به قبر روبروم. یعنی قراره خونه ابدی ‌‌کیان اینجا بشه؟ ولی اون تنهاس... اون... لحظه ای به خودم اومدم... رسول اون شهید شده بهترین جای بهشت در اختیار اونه.‌. چرا وقتی میدونی جاش خوبه اینجور رفتار میکنی؟) اما بیچاره دلم باز گرفتار بود... دلم میگفت برو جلو و کنار تابوتی که دورش رو پرچم ایران احاطه کرده بایست و برای آخرین بار با رفیقت حرف بزن... اما مغزم میگفت دیدنش فقط باعث درد بیشترت میشه... جدالی بین عقل و قلبم شکل گرفته بود. دوراهی سختی بود. باید به حرف دلم گوش میدادم یا منطق عقلم؟) اینبار دلم پیروز شد... پام رو حرکت دادم و جلو رفتم... امیرعلی و معین همراه جند تا پسر دیگه گوشه ای ایستاده بودن و آهسته اشک میریختن... کنار تابوت زانو زدم... آقا محمد کنارم نشست... آهسته و بی قرار لب زدم: میخوام صورتشو ببینم .این آخرین باره بزارید ببینمش... محمد بلند شد و طرف آقا محسن رفت... به آقا محسن حرفی زد... باهم به طرفم قدم‌برداشتن و کنار تابوت زانو زدن.. آقا محسن پارچه کفن رو از روی صورتش کنار زد... دیدمش:) اما نفسم برید با دیدنش... چه بلایی سرش اومده بود؟) چرا گونه اش کبود بود؟ چرا سرش اینجوری زخم داشت و پاره شده بود؟ این کیان اونی نبود که اومد سایت و باهام حرف زد... این کیان اونی نبود که باهم شوخی میکردیم و صدامون توی کل فضای سایت میپیچید ... این کیان اون کیان قبل نبود:) بچه ها کنار تابوت زانو زدن... اشک میریختن... نگاهی به اطراف انداختم... خانواده اش گوشه ای ایستاده بودن... پدرش با شونه هایی خمیده دست روی صورتش گذاشته بود اشک میریخت... مادرش اما روی خاک های کنار قبر افتاده بود و چادرش رو روی صورتش گرفته بود و گریه میکرد و با عجز و ناله از پسرش میخواست چشم هاش رو باز کنه:) دختری جوون هم کنار مادر کیان نشسته بود و همونطور که سعی داشت مادر کیان رو آروم کنه خودش هم اشک می‌ریخت... خواهرش بود؟) بیچاره خواهرش که تک برادرش رو توی این وضعیت و ظاهر دیده:) بیچاره دل بی قرار مادرش... بیچاره شونه خمیده پدرش... بیچاره مایی که موندیم تو حسرت شنیدن صداش... ``````````` پ.ن.جدال بین عقل و قلب:) پ.ن.این کیان اون کیان قبل نبود... پ.ن.بیچاره خواهرش 🖤 https://eitaa.com/romanFms
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۵۴🖤🕊 پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2470659 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9 پشت صحنه ره رو عشق ساخته شد... پیام هاتون رو اونجا پاسخ میدم❤️
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
کم‌وکسری‌مرادیدولی‌پیشم‌ماند اورفیقیست‌که‌پای‌ضررم‌می‌ماند :)!❤️‍🩹
📸 همه‌چیز سوخت جز رد مظلومیت او رد پیکر مطهر شهیدی که زنده در آتش اغتشاشگران سوخت. https://eitaa.com/romanFms
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اومد.... گرما بخش قلب سردم؛ هی دور سرش میگردم... انقده خوشحالم از شوق؛ که دست و پامو گم کردم:)) https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آمدَمْ دم بزنم ، یك دَمی از مبحث ِ عشق ، دم ِ من گرم شد و حنجره‌ام گفت : حُسْی‍ﷺ‍ن‌:))
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۴ [روز بعد_بهشت زهرا] رسول: قدم بردا
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: خیلی سخت بود جلوگیری از ریختن اشک هام... خیلی سخت بود که وقتی برای آخرین بار دیدمش به یادش اشک نریزم... اما شد... مراسم به پایان رسید و جسم کیان برای همیشه مهمون خاک شد:)) مراسم به پایان رسید و حسرت شنیدن صدای کیان به دلمون موند... مراسم به پایان رسید.... بچه ها بی وقفه اشک هاشون رو پاک میکردن... امیرعلی و معین حال خوبی نداشتن:) رفیق چندین و چندسالشون‌ شهید شده بود... سخت بود؛ خیلی خیلی سخت بود>>> کسی جز تیم ما و آقا محسن و خانواده ی کیان نموندن... همه رفتن... شماره ام رو روی برگه ای کوچیک نوشتم... از جام بلند شدم؛ خاک های روی لباسم رو تکوندم و قدم هایی سخت به طرف پدر کیان برداشتم... روی صندلی نشسته بود و شونه اش میلرزید... کنار صندلی زانو زدم... نگاهم کرد.. دستش رو گرفتم و بوسه ای زدم.. خواست دستش رو عقب بکشه اما میون دستام گرفتم.. آهسته و بی جون لب زدم: تسلیت میگم بهتون... من رسول صالحی هستم رفیق کیان... پدر کیان: ممنونم ازت پسرم زحمت کشیدی اومدی... رسول: زحمتی نبود:) کیان برای من هیچی از رفاقت و برادری کم نزاشت... لطفا اگر هرکاری داشتید به من زنگ بزنید....منم جای پسرتون:) شماهم جای پدری که خیلی وقته ندارمش=) این شماره ی منه...خدمت شما... پدر کیان:دستت درد نکنه پسرم خیر از جوونیت ببینی...ان شاءالله عاقبت بخیر بشی:) رسول: ان شاءالله با دعای شما...با اجازه من رفع زحمت کنم.. خدانگهدار پدر کیان: به سلامت... رسول: از کنار پدر کیان بلند شدم... به طرف محمد رفتم:) آقا محسن هم کنارش ایستاده بود... مقابلشون ایستادم و لب زدم: آقا محمد با اجازتون من پیاده برمیگردم سایت... محمد: نه رسول؛ مگه از شرایط خبر نداری ؟نمیشه تنها بری... رسول: مراقبت میکنم میخوام تنها باشم لطفا. محمد: خیلی خب...مراقب باش رسول: چشم با اجازه؛آقا محسن خدانگهدار محمد و محسن: به سلامت محسن: بعد از رفتن رسول نگاهی به محمد انداختم و گفتم: دوباره چیشده ؟ شرایطش چیه که نمیزاشتی تنها بره؟؟ محمد: شناسایی شده...ممکنه بیان سراغش باید مراقب باشه. محسن: مگه میشه؟ چطوری؟ محمد: احتمالا پای جاسوس خودی در میون باشه... ............... رسول: از کنار خیابون راه افتادم... دستم توی جیب شلوارم پنهون شده بود تا لرزشش‌ به چشم کسی نیاد... قدم هام سنگین بود؛ راه رفتن برام دشوار بود اما نیاز داشتم به این پیاده روی و تنهایی:) فکر کردن به نبود کیان عذابم میداد.... کی فکرش رو میکرد اون روز آخرین روز دیدارمون بود:) نگاهم به روبرو بود... دست و پام یخ کرده بود... خواستم قدم بعدیم رو بردارم که صدایی به گوشم خورد... نگاهی به اطراف انداختم؛ سرم رو این طرف و اون طرف میچرخوندم تا بفهمم کی صدام کرد... صداش آشنا بود.. خیلی اشنا>>> نگاهم به نگاهش گره خورد.... خودش بود؛ اون طرف خیابون ایستاده بود... کیان؛ بی توجه به اطراف خواستم از خیابون عبور کنم و به طرفش برم اما با پیچیده شدن صدای بوق ممتد ماشین توی گوشم نفهمیدم چیشد و.... ```````````` پ.ن.منم جای پسرتون؛شماهم جای پدری که خیلی وقته ندارمش:) پ.ن.صدای بوق ممتد ماشین....🖤 https://eitaa.com/romanFms