25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۵۴🖤🕊
پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2470659
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
پشت صحنه ره رو عشق ساخته شد...
پیام هاتون رو اونجا پاسخ میدم❤️
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شغل : دفاع از وطن 🇮🇷
جُرم : دفاع از وطن! 🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
کموکسریمرادیدولیپیشمماند
اورفیقیستکهپایضررممیماند :)!❤️🩹
📸 همهچیز سوخت جز رد مظلومیت او
رد پیکر مطهر شهیدی که زنده در آتش اغتشاشگران سوخت.
https://eitaa.com/romanFms
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اومد....
گرما بخش قلب سردم؛
هی دور سرش میگردم...
انقده خوشحالم از شوق؛
که دست و پامو گم کردم:))
https://eitaa.com/romanFms
آمدَمْ دم بزنم ، یك دَمی از مبحث ِ عشق ،
دم ِ من گرم شد و حنجرهام گفت : حُسْیﷺن:))
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵۴ [روز بعد_بهشت زهرا] رسول: قدم بردا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۵۵
رسول: خیلی سخت بود جلوگیری از ریختن اشک هام...
خیلی سخت بود که وقتی برای آخرین بار دیدمش به یادش اشک نریزم...
اما شد...
مراسم به پایان رسید و جسم کیان برای همیشه مهمون خاک شد:))
مراسم به پایان رسید و حسرت شنیدن صدای کیان به دلمون موند...
مراسم به پایان رسید....
بچه ها بی وقفه اشک هاشون رو پاک میکردن...
امیرعلی و معین حال خوبی نداشتن:)
رفیق چندین و چندسالشون شهید شده بود...
سخت بود؛
خیلی خیلی سخت بود>>>
کسی جز تیم ما و آقا محسن و خانواده ی کیان نموندن...
همه رفتن...
شماره ام رو روی برگه ای کوچیک نوشتم...
از جام بلند شدم؛
خاک های روی لباسم رو تکوندم و قدم هایی سخت به طرف پدر کیان برداشتم...
روی صندلی نشسته بود و شونه اش میلرزید...
کنار صندلی زانو زدم...
نگاهم کرد..
دستش رو گرفتم و بوسه ای زدم..
خواست دستش رو عقب بکشه اما میون دستام گرفتم..
آهسته و بی جون لب زدم: تسلیت میگم بهتون...
من رسول صالحی هستم رفیق کیان...
پدر کیان: ممنونم ازت پسرم زحمت کشیدی اومدی...
رسول: زحمتی نبود:) کیان برای من هیچی از رفاقت و برادری کم نزاشت...
لطفا اگر هرکاری داشتید به من زنگ بزنید....منم جای پسرتون:)
شماهم جای پدری که خیلی وقته ندارمش=)
این شماره ی منه...خدمت شما...
پدر کیان:دستت درد نکنه پسرم خیر از جوونیت ببینی...ان شاءالله عاقبت بخیر بشی:)
رسول: ان شاءالله با دعای شما...با اجازه من رفع زحمت کنم..
خدانگهدار
پدر کیان: به سلامت...
رسول: از کنار پدر کیان بلند شدم...
به طرف محمد رفتم:)
آقا محسن هم کنارش ایستاده بود...
مقابلشون ایستادم و لب زدم: آقا محمد با اجازتون من پیاده برمیگردم سایت...
محمد: نه رسول؛ مگه از شرایط خبر نداری ؟نمیشه تنها بری...
رسول: مراقبت میکنم میخوام تنها باشم لطفا.
محمد: خیلی خب...مراقب باش
رسول: چشم با اجازه؛آقا محسن خدانگهدار
محمد و محسن: به سلامت
محسن: بعد از رفتن رسول نگاهی به محمد انداختم و گفتم: دوباره چیشده ؟ شرایطش چیه که نمیزاشتی تنها بره؟؟
محمد: شناسایی شده...ممکنه بیان سراغش باید مراقب باشه.
محسن: مگه میشه؟ چطوری؟
محمد: احتمالا پای جاسوس خودی در میون باشه...
...............
رسول: از کنار خیابون راه افتادم...
دستم توی جیب شلوارم پنهون شده بود تا لرزشش به چشم کسی نیاد...
قدم هام سنگین بود؛
راه رفتن برام دشوار بود اما نیاز داشتم به این پیاده روی و تنهایی:)
فکر کردن به نبود کیان عذابم میداد....
کی فکرش رو میکرد اون روز آخرین روز دیدارمون بود:)
نگاهم به روبرو بود...
دست و پام یخ کرده بود...
خواستم قدم بعدیم رو بردارم که صدایی به گوشم خورد...
نگاهی به اطراف انداختم؛
سرم رو این طرف و اون طرف میچرخوندم تا بفهمم کی صدام کرد...
صداش آشنا بود..
خیلی اشنا>>>
نگاهم به نگاهش گره خورد....
خودش بود؛
اون طرف خیابون ایستاده بود...
کیان؛
بی توجه به اطراف خواستم از خیابون عبور کنم و به طرفش برم اما با پیچیده شدن صدای بوق ممتد ماشین توی گوشم نفهمیدم چیشد و....
````````````
پ.ن.منم جای پسرتون؛شماهم جای پدری که خیلی وقته ندارمش:)
پ.ن.صدای بوق ممتد ماشین....🖤
https://eitaa.com/romanFms
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۵۵🖤🥀
پ.ن.پیشنهاد دانلود...